۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

سوسک ها و آدم ها

فکر کن توی یه اتاق زندگی می کنی که قبلا پاسیو بوده. فک کن اتاق سقف نداره، یعنی سقف داره اما سقفش شیشه ای یه. فک کن وقتی دراز می کشی و سرت رو بالا می گیری به جای یه سطح سفید یه سطح شیشه ایه غبار گرفته می بینی. فک کن هر شب صدای افتادن سوسک ها و شاپرک ها و همه جونورهای دیگه رو روی شیشه هایی که بالای سرتن می شنوی. فکر کن صدای خش خش پای سوسک ها رو هر شب روی شیشه کدر بشنوی. حالا فکرکن همه این ها تجربه ای باشه که هر شب و هرشب از سر بگذرونی. بعد از این که این ماجرا سالها و سالها تکرار می شه سوسک ها و حشره ها و شاپرک ها و همه جونورهای دیگه تبدیل می شن به یه عدد. عددی که تابستونا بیشتره و زمستونا کمتر. یاد تنهایی پرهیاهوی هرابال می افتم. قهرمان داستان هر وقت می خواست ببینه زندگی جریان داره یا نه، نزدیکترین ورودی فاضلاب رو باز می کرد و با شنیدن صدای جنگ موشهای سفید و سیاه مطمئن می شد که زندگی هنوز جریان داره.

روزهای تعطیل که زیاد می شوند، خانه کسالت بار می شود و آدم ها شروع می کنند به گیر دادن به هم دیگه. ما هم امروز همه جور راهی رو برای فرار از این کسالت تجربه کردیم. هرتزوگ و جک می افتند به جان هم. کلی جنگیدیم. عجب هیجانی دارد گرفتن دیگری زیر مشت و لگد. بعد از پایان جنگ احساس تخلیه شدن داشتم. اما ماجرا به این جا ختم نشد. همه دوستان ساکن در خانه یوسف آباد بعد از این ماجرا شروع کردند به پرداختن به تست اختلال شخصیت. با توجه به نتایج تست، ساکنین خانه یوسف آباد دارای بیماریهای زیر هستند: وسواس، اسکیزوفرنی، شخصیت نمایشی و خود شیفتگی. واقعا مانده ام که چطور سه تا آدم مختل می توانند کنار هم زندگی کنند.

امروز اسلاوی می آید به خانه یوسف آباد. لباس های رویش را که در می آورد، یک تناقض اساسی برای چندمین بار در مورد اسلاوی آشکار می شود. اسلاوی در اتاقی به غایت کثیف و نکبت بار زندگی می کند، به قول استیمر توی اون سگ دونی آدم چند دقیقه ای بیشتر دووم نمی آورد. کثیف ترین ترکیبات ظرف کثیف و غذاهای میلیون ها سال مانده را در اتاق اسلاوی دیده ام. لباس های تمیز، اتو شده و مارک دار رو که کنده می شوند با زیرپیراهن آبی ای مواجه می شویم که هیچ ربطی به مجموعه لباس ها ندارد. اسلاوی بسیار ظاهر مرتبی دارد، همیشه خوش لباس است و مرتب. من مانده ام چه ارتباطی بین ظاهر مرتب و موقر و برند دار اسلاوی با لباس های زیر نامتجانس و محل زندگی نکبت بارش وجود دارد. گیج می شوم و نهایتا به نتیجه ای نمی رسم.

ووودی این آخریها فیلمی رو بهم داد به نام کارگران مشغول کارند. فیلم که تمام می شود همش به فیلم درباره الی می اندیشم. تراژدی درباره الی با مرگ الی تمام می شود و با ماشینی که در ساحل گیر کرده است و البته دریای گناهی که پشت ماشین موج می زند اما کمدی کارگران مشغول کارند با برد تیم فوتبال ایران در برابر ژاپن تمام می شود، سنگی که بالاخره افتاده است و آدم هایی که از حماقتشان لذت می برند. هر چقدر فکر می کنم به جز بازی کارگردان کارگران مشغول کارند در فیلم درباره الی چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.

آخرین سخنان حکیمانه جک:
عرب در بیابان ملخ می خورد سگ کرمانشاه آب یخ می خورد
خوشا کرمانشاه و وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش


۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

فراموشی

الیزابت می گوید: "من مشکلم این است که نمی دانم او هنوز عاشق من هست یا نه، اگر مطمئن می شدم کار تمام بود". الیزابت کمی بعد می گوید: "من نمی توانم او را ترک کنم. تنها در صورتی که از او متنفر شوم، ترکش خواهم کرد؛ دلم می خواهد خودش بگذارد و برود."
آدم های زیادی رو می بینم که درگیر رابطه های مسئله دارند. هر چند خودم هم بال بال می زنم تا دوباره بیفتم توی یکی از جهنم-چاله های پرماجرا. اما یه مسئله ای رو نمی فهمم، اونم این که چرا آدما با این که حس می کنند که دیگه رابطه کارش تمومه به شکل جنون آمیزی به تداوم این وضعیت آزارنده تا منتهای خود اصرار می کنند؟
هرتزوگ به شکل کاملا تصادفی امروز به معلم تبدیل شد. صبح پیش یکی از اساتید بودم و عصر به عنوان دستیار استاد سر کلاس حاضر شدم. قبل از شروع کار من، استاد بحثشان را ارائه فرمودند. همش فکر می کردم دانشجوها چطور حرفای استاد را تحمل می کنند. بالاخره استاد می رود و هرتزوگ برای اولین بار در زندگی معلم می شود. جهان پشت جا استادی چندان تفاوتی با جهان مقابل آن ندارد، تنها یک تفاوت. وقتی شاگردی راحت می توانی درباره استاد قضاوت کنی، اما وقتی معلمی نه قضاوتی درباره دانشجویان داری و نه درکی از برداشت و قضاوت آنها درباره خودت و مزخرفاتی که می گویی. در میان تاملات هرتزوگ درباب این که استاد چگونه کلاس را تجربه می کند، یکی از دانشجویان اجازه می گیرد و یک سوال طرح می کند:"من فکر می کنم با استفاده از مفهوم هوش فرهنگی در قالب تئوری مهندسی فرهنگی می توان مسئله از خود بیگانگی فرهنگی را حل کرد. به نظر شما چه جوری باید این کارو کرد؟" جدی این مزخرفات رو کی کرده تو مخ این دانشجوهای بیچاره؟
وسط جلسه ام که لودویگ زنگ می زند. لودویگ عصبانی است اما طبق معمول دلش می خواهد عصبانی به نظر نرسد و در عین حال عصبیانتش را منتقل کند. به لودویگ می گویم 5 دقیقه دیگر. 5 دقیقه دیگر به لودویگ زنگ می زنم. لودویگ خیلی خوب فیلم بازی می کند. چند تا مسئله دارد که نمی داند چه جور این مسائل را بپرسد. مسئله اول این است که چه کسی بعد از همه از خانه بیرون رفته است؟ بعد از این که مطمئن می شود من بوده ام، کمی دز عصبانیت را می برد بالا. مثل یک آدم غارت شده می گوید: تو در خانه را باز گذاشتی؟ آمده ام خانه در باز است و laptopها و Dvd player را برده اند. من متحیر مانده ام. می گویم من آخرین نفر بوده ام اما مطمئن نیستم که در را باز گذاشته باشم، شوکه شده ام. بعد لودویگ مقر می آید که در باز بوده و چیزی را نبرده اند. بعد از قطع شدن تماس به این فکر می کنم که مگر باز ماندن در خانه چیزی مهمی است. تازه یادم می آید دیشب وسط تئاتر در حال بازی کردن با کلید، کلید از دستم افتاد و بعد به واسطه v پایانی تئاتر و هیجانات ناشی از آن یادم رفته که کلید را بردارم.


۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

استفراغ

استفراغ را از تهوع بیشتر دوست دارم. یعنی یه جوری به جای بالا آوردن و تهوع دوست دارم بگم استفراغ.
امروز هرتزوگ بعد از مدتی که فکر می کرد کلاس های دانشگاه رو به بهبود است، ناگهان دچار استفراغ شد. هرتزوگ همیشه فکر می کند که با لطایف الحیلی می توان کلاسی را که استادش بی سواد است یا سر پیچاندن دارد، به نحوی تحت کنترل درآورد و با اعمال یک نوع اقتدار فاشیستی خشونت آمیز دانشجویان احمق را که با سوال های بلاهت آمیز کلاس را به گه می کشند آدم کرد. متاسفانه بعد از یکی دو هفته ای که این تز در حال پیش رفتن بود امروز ناگهان پروژه پکید.
دکتر پارک وارد کلاس می شود و ناگهان بی مقدمه وارد یکی از بحث های مهم روش تحقیق کیفی می شود: بحث شیرین مشاهده مشارکتی. بچه هایی که جامعه شناسی خوانده اند می دانند که حتی توی ابتدایی ترین کتابهای روش تحقیق (همون جلد نارنجیه که الان جلد قرمزش هم اومده و همین طور مجلدات 3و 4 هم در حال چاپ شدنه) بحث مشاهده مشارکتی مطرح شده و اصلا آدم نمی فهمد که در کلاس روش های خیلی خیلی پیشرفته چطور می شود بحث مقدماتی مشاهده مشارکتی را مطرح کرد. خون خون هرتزوگ را می خورد و هی زور می زند و زور می زند که خفه خون بگیرد ولی دست آخر نمی شود که نمی شود. بعد از یک ساعت که بحث حضرت استاد را در خصوص امکان یا امتناع مشاهده مشارکتی تحمل می کنیم، ناگهان هرتزوگ تحمل اش را از دست می دهد و در یکی از فرازهای بیانات شیخ الشیوخ پروفسور پارک در مقابل ادعای استاد که می فرمایند کلاس دکتری محل بحث علماست و بحث برمبنای text توهین آمیز است ناگهان از کوره در می رود و می گوید:" این یعنی common sense. و از توش چیزی جز بحث های سطح پایین در نمی آد". پروفسور ناگهان از کوره در می رود و شروع می کند به نطق کردن در مورد این که مشکل شماها اینه که هیچ وقت حرفی برای گفتن از خودتون ندارید و همیشه کتابای این و اوون رو می خونید. هرتزوگ دیگه واقعا از کوره در می ره. خدایی دیگه کنترلش دست من نبود. یعنی مثل سگ تیز خورده می خواست همین جور زوزه بکشه که من هی تسخر می زدم که پدر جان یه بار ما را بدبخت کردی حالا این بار و کوتاه بیا. نمی شه که نمی شه. هرتزوگ با لحن جدی می گه :" آقای دکتر مشکل اینه که در این دانشکده کسی کتاب نمی خونه". دکتر که خیلی این تزش رو دوس داره؛ یه جورایی غیرتی می شه و می گه که "نه شماها همین کتابا رو خر زدین که امتحان قبول شدین". هرتزوگ که دیگه قاطی کرده و کاملا کنترلش از دست من خارج شده می گه " سر کلاس یکی از اساتید سوال شد که دانشجویان فرهیخته و خیلی خیلی باسواد دکترای جامعه شناسی کدام یک از آثار جامعه شناسان کلاسیک را خوندن؟ و جواب هیچ بود". دکتر پارک که می بینه اوضاع پسه شروع می کنه به داد و بیداد کردن که اگر وضع اینه جمع کنیم بریم خونمون. هرتزوگ هم چنان مثل یک سگ وحشی پارس می کنه، دکتر پارک بحث رو برمی گردونه به دانشجویانی که مثل همیشه با نگاه های بهت زده فقط نگاه می کنند و فقط نگاه می کنند. هرتزوگ منفجر می شه: " با توجه به بضاعت وحشتناک پایین دانشجویان و از جمله خود من بحث آزاد به نتیجه ای نمی رسه". دکتر پارک ناگهان تبدیل می شه به طرفدار دانشجویان و کلی از محاسن دانشجویان تعریف می کنه. و بحث رو ادامه می ده که این دانشجویان الند و بلند و ... . بعد نوبت پاچه خواریه دانشجویان گرامی است. در باب بحث شیرین مشاهده مشارکتی یکی از دانشجویان استعداد درخشان (یعنی سوپر نخبه) چنین فرمودند:" استاد سوالی که شما در مورد مشاهده مشارکتی مطرح کردید خیلی پیچیده بود. ما شاید لازم باشه یک سال مطالعه کنیم تا جواب چنین سوالی را پیدا کنیم". خون خون هرتزوگ را می خورد، همان جا می خواهد فریاد بکشد اما بالاخره من موفق می شوم این حیوان وحشی را کنترل کنم و نیم ساعت پایانی کلاس را خفه خون بگیرم. حالت تهوع بهم دست داده بود. واقعا می خواستم فریاد بکشم. با این حال شانسی که داشتم حضور دانشجویان خارجی سر کلاس بود. دانشجویان خارجی به غیر از نمره چیزی برای از دست دادن ندارند، نه استادی، نه طرح پژوهشی نه بورس نه مقاله نه هزار کوفت و زهر مار دیگه. یکی از بچه های افغان چنین گفت:" ما وقتی آمدیم دانشگاه تهران، فکر می کردیم بحث های روز جامعه شناسی در کلاس طرح می شوند. اصلا فکر نمی کردیم وضع این جور باشد. یک استادی بیاید سر کلاس از روی کتاب بخواند و حرفی برای گفتن نداشته باشد. ما واقعا متاسفیم". این حرف کمی آتش گر گرفته هرتزوگ را آرام می کند. واقعا توی نیم ساعتی که خفه خون گرفته بودم احساس استفراغ داشتم. بالاخره کلاس با پذیرش نسبی آرا هرتزوگ پایان یافت، با این حال فشار وارده به حدی بود که سردرد شدید هرتزوگ به هیچ وجه آرام نشد. دکتر پارک پایان کلاس نگاهی به هرتزوگ می کند و می فرماید:" آشتی هستیم دیگه ...". واقعا فکر می کنم من توی این دیوونه خونه چه غلطی می کنم.
با این حال داغون با استیمر و رمیدیوس و یکی دیگه از بچه ها می ریم بیرون. استیمر می چرخاندمان در خیابان های شهر. سرم در حال انفجار است. هیچی یادم نمی آد، هیچ.
می رسیم خانه. لودویگ دوباره سوپ درس کرده است. سوپ ترکیبی است از مقدار زیادی ذرت، مقدار زیادتری نخود سبز، کمی رشته و کمی سبزی. لودویگ خیلی زحمت کشیده اما مثل دفعه قبل این سوپ اصلا شبیه سوپ نیست و همزمان وقتی هنوز شام خوردن رو شروع نکرده ایم یک اس ام اس می آید. اس ام اس بار مالی دارد، بسیار. اس ام اس هایی که بار مالی دارند هرتزوگ را روانی می کنند. حالا بعد از این، مواجه شدن با سوپی که سوپ نیست منفجرم می کند. مثل سگ هار شروع می کنم به توپیدن به لودویگ و جک که این چه زهرماریه که درس کریدن. جک متحیر مرا نگاه می کند. لودویگ طبق معمول آرام آرام است. لودیوگ کمتر هیجانی می شود، ماجرا با غرغرهای هرتزوگ تمام می شود، بعدش معذرت خواهی می کنم. سردردم وحشتناک شده با این حال به شکل احمقانه ای به سیگار کشیدن ادامه می دهم.
با توجه به این که جک کمتر سخنان حکمت آمیز از خودش صادر می کند بخشی از دیالوگ امروز با جک را در ادامه می آورم:
داخل اتومبیل جک. جک هدفون توی گوشش گذاشته و ما در راه دانشکده ایم.
- هرتزوگ: جک، ما با هم اومدیم بیرون. اون لعنتی رو از گوشت در بیار می خوام باهات حرف بزنم.
- جک: "مَ با یه سیب زَمَنَی چه حرفی دارم بزنم"


۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

اینترنت پی نوشتی فلسفی


اینترنت به عنوان یکی از پیامد های دنیای نوین،با همه ابعاداش،گویی چنان در ما رخنه کرده که جای را برای کنش های متقابل انسانی از بین برده است .
اسطوره ی دکارتی سرانجام در اینترنت، خود را به بهترین شکل اش نمایان ساخت. ذهن بودن. نادیده گرفتن بدن و تاکید گذاری بر روی ذهن تا آنجایی پیش رفته است که جسمی واحد می تواند اذهانی متعدد در اینترنت داشته باشد. کنش های مجازی به واسطه اینترنت جای کنش های متقابل و بدون واسطه انسانی را گرفته اند.
انسان ها از لمس کردن یکدیگر محروم شده و در فضای مجازی با هم دیگر ارتباط برقرار می کنند، حس درگیر شدن مفهومی ناآشنا در فضای سایبر است.
ابر ماشینی به نام اینترنت، مسئولیت انتقال اندوه، شادی، خشم و سایر عواطف انسانی را بر عهده گرفته است. ماشینی بدون احساس ،وظیفه برقراری ارتباط بین انسان هایی را بر عهده گرفته، که هیچ شناختی از یکدیگر نداشته و یا هرگز به دست نخواهند آورد .
و ما اکنون ذهن هایی هستیم در دنیای مجازی ،فارغ از هرگونه از حس تعهد و شور.


تکلمه
با تشکر از جک که مرا در نگارش این وب نگاری یاری کرد.
نوشته شده توسط لودویک



۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

ما هیچ، ما خیار

ساعت 2:30 بامداد. داخلی، خانه یوسف آباد. من و فردریک توی هال پشت لپ تاپ هامون نشسته ایم. فردریک ماهی گیریه که ساعت هاست به دنبال یک ماهی خوشگل پشت لپ تاپش میخکوب شده. از ماهی گرجی بگیر تا ماهی فلسطینی. فک کن، یکی توی اسکایپ، یکی توی یاهو مسنجر و این آخریه کلی سایت Friend finder. فردریک حرف نمی زنه، ساعت ها هم که کنارش بنشینی فقط سکوت می بینی و کله ای فرورفته توی صفحه لپ تاپ. فردریک، دیوانه وار در پی یک قطره خوشی کل نت رو زیرو رو می کنه و هی پروفایل پشت پروفایل چک می کنه.
آخرین پروفایل:
- سن: 19 سال
- Slim Body
- قد: 172 سانت
- White hair
- Sport Fitness
- Open minded
-In a open relation ship
یاد برچسب مشخصات کالاها توی فروشگاه شهروند می افتم. فقط جای قیمت و تاریخ مصرف خالیه و البته این تفاوت که به جای خوردن، پوشیدن یا هر جور مصرف کردن دیگه، این کالا فقط صدای دینگ می ده و کلی کاراکتر ردیف می کنه روی صفحه مانیتور. فردریک می گه : به خدا فقط امشب این جوریه.

شب، داخلی، اتاق استیمر، ساعت 10. اومدم خونه استیمر که کامپیوترش رو درس کنم. این همه مخ تو دنیا، این استیمر هم گیر داده که مخ ما رو بزنه. اومد دنبالم که بریم یه جزوه ای رو به ماری برسونه. توی کوچه واستادیم که ماری بیاد. کل کل می کنیم که چقدر می تونیم با شیشه پایین توی سرمای سگ کش امروز دووم بیاریم. آخرش هم هرتزوگ برید. همین جور سیگار دود می کنیم. ماری آروم آروم از ته کوچه می آد و می آد و می رسه به ما. فک کن برامون قهوه آورده، ماری ساعت 9 شب توی اون سرمای لعنتی برامون توی فنجونای عهد قجر قهوه ترک ریخته و این همه پله کوفتی رو خرکش کرده. کلی هم فک کرده که ما زود می ریم و بعدا فنجونا را براش پس می آریم. من اونقد سردمه که یک فنجون قهوه رو تا ته سرمی کشم. ماری تازه برامون کشمش هم آورده. فنجونا رو زود تحویل می دیم و سریع می ریم.
توی راه استیمر رو می کنه که برنامه رفتن به خونه اونا و درس کردن کامپیوترشه. همین دیگه. پسر می خوای مخ من رو پیاده کنی خوب اولش بگو. از کلی اتوبان رد می شیم تا یه جایی اون سر شهر می رسیم به خونه استیمر. بالاخره می رسیم به خونه. مادر استیمر خونه اس. 15 سالی می شه که خونه رفقایی که با خونوادشون زندگی می کنن نرفتم. دور و برم پره از رفقای خوابگاهی، مجردهای اجاره نیشن و تک و توکی زوج جوان، اما پدر و مادرا دیگه خیلی وقته تو بازی نیسن. یادم می آد توی دهه هفتاد یعنی اون موقع ها که هنوز از اصلاحات و تمدن ها خبری نبود ما منتظر می موندیم که خونه یکی از رفقا خالی شه و بریم و یه سیگاری بکشیم و کلی احساس مهم بودن کنیم.
هرتزوگ توی پیش نویش نوشته:" مدرسه که می رفتم، از رفتن به خانه بچه ها وقتی پدر و مادرشان خانه بودند خجالت می کشیدم. همیشه وقتی پدر مادرها نبودند پلاس می شدیم خانه ملت. آن موقع ها خانه امن ترین جا برای سیگار کشیدن بود. اما این بار از مادر استیمر خجالت نکشیدم، با این که شاید بعد از 15 سال به خانه دوستی می رفتم که با خانواده اش زندگی می کند. مادر استیمر برایمان چای می ریزد با سوهان، احساس مهمان بودن دارم. اما جهان تغییر کرده است، خیلی"
ساعت 3 صبح است. این فردریک هنوز دنباله یه مخ ایده آله. واقعا دیگه گندش رو در آورده. لودویگ و جک خوابن. جک همه تلفن ها را کشیده، نمی خواد سر صبح هیچ کس از هیچ کجای جهان مزاحمش بشه. لودویگ هم بعد از چند حمله عصبی ناشی از استنشاق دود سیگار توی خواب، کم کم عادت کرد و چند ساعتیه ازش خبری نیس. من هم که خوابم نمی آد. خب چی کار کنم خوابم نمی آد دیگه ...

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

Crazy life

Some people never go crazy. What truly horrible life they must live.
داخلی، یک کوچه قدیمی، زمان حوالی غروب. چشمم را که باز می کنم می بینم توی یکی از محلات قدیمی جنوبی تهرانم. مستقیم که نگاه می کنم فقط تا زانوی آدمهایی که می آیند و می روند را می توانم ببینم. تقریبا کسی از خیابان رد نمی شود. می خواهم از جایم بلند شوم، اما هر چقدر زور می زنم، نمی شود. انگاری یک چیزی پایم را می کشد. خوب که نگاه می کنم می بینم پوزه یک سگ، نه دندانهای یک سگ رفته توی گوشت پام. هر چی نگاه می کنم خونی نمی بینم. آرواره های سگ را توی ساق پام حس می کنم.
پوزه سگ با یک نوار، محکم بانداژ شده دور پام. سگ می خواهد فرار کند، اما نمی تواند. زورش نمی رسد من را با خودش بکشد. می خواهم فریاد بزنم، اما هر چه تلاش می کنم جز صدای خرخر حنجره هیچ چیز دیگری نمی شنوم. هیچ حرکتی نمی توانم بکنم. فقط می توانم نگاه کنم. بالاخره سر و کله یکی پیدا می شود. وضع مرا که می بیند، می ایستد. به خودش زحمت نمی دهد تا از دوچرخه پیاده شود. با کلید توی جیبش رد نوار دور پوزه سگ را می گیرد و نوار پاره می شود. نوار که پاره می شود، سگ بیچاره تازه دهانشان را باز می کند. بخار داغ از دهنش می زند بیرون. بوی دل و جگر در فضا پخش می شود. از دهان سگ دل و جگر و قلب من می زند بیرون. وحشتزده می شوم. می خواهم فریاد بزنم اما نمی توانم. یک لحظه به این فکر می کنم که پس اگر قلب و دل و جگرم اینجا کف خیابان اند پس چطور هنوز زنده ام؟. ناگهان می روم درون خودم. از دهانم که رد می شوم، مزه جگر می دهد؛ گس. می خواهم بالا بیاورم اما فقط هواست. از محدوده دهانم که می روم پایین دیگر هیچی نیست، سیاه سیاه، تاریک تاریک.
ناگهان با وحشت از خواب می پرم. دم دمای صبح است، تازه یادم می آید که خانه وودی و آنی هستم. دهنم بدجوری مزه جگر خام می دهد. حالت تهوع دارم. دلم می خواهد بیدار شوم و جزئیات خوابم را بنویسم. هر چه زور می زنم نمی توانم از جای گرمم بیرون بیاییم، کمی ترسیده ام. برخلاف همیشه این بار با پریدن از خواب و مطمئن شدن از خواب بودن کابوس، خوشحال نمی شوم.
ساعت 9 شب، یوسف آباد. استیمر آمده دنبالم که بریم خانه وودی و آنی. زنگ که می زند با عصبانیت می گوید 2 دقیقه دیگر پایین باشم، من هم 10 دقیقه بعد پایینم. حوصله استرس ندارم. استیمر سر هیچی عصبی است، عصبانیت بهش نمی آید. هوس شیرینی پوپک کرده ام. می رویم بالا. از ماشین پیاده می شوم و می روم توی شیرینی فروشی. شیرینی فروشی پر است از خانم های کنجکاوی که می خواهند بدانند اسم شیرینی ها چیست، و از چه ترکیباتی برخوردارند. عجیب است، معمولا اینجا آدم ها به نشان دادن شیرینی مورد علاقه با انگشت هایشان اکتفا می کردند. شیرینی را که می خرم می بینم دلم آن یک دانه پیراشکی بدبخت رها شده لای نان های صبحانه را می خواهد. پیراشکی را می خواهم، دوباره توی صف صندوق می ایستم. چند دقیق بعد با استیمر به سمت خانه وودی و آنی می رویم.
سر راه متوجه می شویم، که پاکت سیگار استیمر و کلاه من نیست. هرچه می گردیم از سیگار خبری نیست، استیمر معتقد است موقع پیاده شدن سیگار و کلاه از ماشین افتاده اند بیرون. به کلاه قرمزم فکر می کنم که الان در حال له شدن زیر چرخ ماشین هاست. نگه می داریم که سیگار بخریم. سیگار می خریم و بالاخره می رسیم به دم در خانه وودی و آنی. یک باره متوجه می شوم موبایلم نیست. هر چه می گردیم از موبایل خبری نیست. دوباره برمی گردیم همون جایی که سیگار خریدیم. هر چه می گردیم خبری از موبایل نیست. هر چقدر زنگ می زنیم کسی جواب نمی دهد. می رویم دم در پوپک. آنجا هم خبری نیست. بالاخره کسی که گوشی را پیدا کرده زنگ می زند و قرار می گذاریم سر نوزدهم. به محض این که می رسیم سر نوزدهم، پسر جوانی گوشی را می آورد. با تعلل گوشی را می دهد دستم. گوشی تقریبا له شده. موقع بیرون آمدن از پوپک بعد از زنگ زدن به استیمر، به جای گذاشتن گوشی توی جیب کاپشن ام، گوشی را انداخته بودم کف خیابان. آنقدر ماشین از روش رد شده که صفحه و بدنه اش له شده. با این حال گوشی هنوز کار می کنه، یه تصنیف قدیمی را با این گوشی داغون play می کنیم و راه می افتیم به سمت خانه وودی و آنی.
صبح ساعت ده، از خواب بیدار می شوم. هنوز خانه وودی و آنی ام. استیمر همون 6 صبح رفته. خانه سوت و کور است. هیچ صدایی از بیرون نمی آید. خوابم را می نویسم، هنوز دهانم بوی جگر می دهد و موقع نفس کشیدن حالت تهوع دارم. فیلم دیشب رو که وسطش خوابم برده بود می ذارم. فیلم همین جور با کشته شدن آدمها توی شهر بروژ پیش می ره. اگه موقع کشتن یه آدم یهو یه بچه را بکشی چه کار می کنی؟
بعد از تموم شدن فیلم، می خوام بزنم بیرون. سریع وسایلم را جمع می کنم و می زنم بیرون. هنوز بوی گند دل و جیگر تو نفسمه. فیلم یه حالت بهت بهم داده. یهو گوشی له شده زنگ می زنه، مادرمه. اصلا دوست ندارم اینقدر زود برگردم به دنیای واقعی. زود مکالمه رو تموم می کنم، اما دیگه دهنم مزه دل و جگر نمی ده. توی راه موقع بالا آمدن از بیستون یه سگ سیاه کوچولو که با صاحبشه می افته دنبال من و همین جور تا سر خیابان می پیچه به پاهام. سگ سیاه کوچولو هیچ ربطی به سگی که دیشب پام رو گاز گرفت نداره.
I cant stand people. I hate them.
Oh, yeah?
You hate them?
No, But I seem to feel better when they are not around. Hey barkeep, two scotch and water.
پی نوشت: نقل قول های انگلیسی، مربوط به فیلم Barfly است. این فیلم رو دیشب توی خونه وودی و آنی دیدیم. هی ووووودی، ممنووووون.

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

یک روز معمولی


صبح که از خواب پا می شوم؛ این جمله وقتی می نشینم پای نوشتن اولین جمله ای است که به ذهنم می رسد. هیچ وقت خوابهایم یادم نمی مانند و آغاز نوشته اغلب با آغاز صبح یکی می شود. صبح که از خواب بیدار می شوم کسی خانه نیست. هیچ کس و این یعنی برای ساعاتی نه از غرزدن های لودویگ درباره سیگار و ظرفا و غذا خبری است و نه از هایپر اکتیویته جک که مثل تشعتشع رادیو اکتیو اورانیوم غنی شده همه چیز را به هم می ریزد. تصمیم می گیرم برای خودم چای درست کنم اما می روم سر یخچال؛ تصمیم عوض می شود. انتخاب بعدی کورن فلکس است. در یخچال را باز می کنم، جعبه شیر را بر می دارم و وقتی مطمئن می شوم که شیر به اندازه کافی هست، بی خیال کرن فلکس می شوم، از جعبه بیسکویتی که اصلا نمی فهمم چرا همیشه توسط لودویگ در یخچال حبس می شود یک بیسکویت کرم دار پرتقالی برمی دارم و با آب می خورم. همه این مراسم آیینی هم برای این است که بتوانم سیگار دم صبحم را با وجدانی آسوده بکشم.
لودویگ بر خلاف معمول صلاه ظهر سروکله اش پیدا می شود. من هم که فکر می کنم قلمروام مورد حمله قرار گرفته به سرعت خانه را ترک می کنم. روی آخرین پله پل عابر مقابل دانشکده هستم که برای چندمین بار در روزهای اخیر دختری را می بینم که نمی شناسمش اما دیدنش اذیتم می کند، سریع میزنم توی دانشکده. پیچ اول را رد می کنم، در love street خبری از زوج های جوان نیست . پیچ دوم را رد می کنم می رسم به back yard street، اینجا هم خبری نیست. پیچ سوم را هم رد می کنم و می رسم به پشت. اینجا هم توسط گروهک های متجاوز فتح شده و من مثل یک شکست خورده با تانی و البته بی تفاوتی ساختگی همه شکست خوردگان عالم انگار نه انگار که برای نشستن آمده ام از کنار قلمرو فتح شده رد می شوم و می پیچم به سمت بالا. این بار در Love street وسط گلها دو نفر حضور دارند سرم را می اندازم پایین انگار که نمی بینمشان. به خیابان اصلی نرسیده ام که می بینم دختر مذکوردر حال ورود به حیاط است. دوباره مضطرب می شوم، نمی فهمم چرا حضور این آدم آزارم می دهد. سریع دور می شوم. ساندویچم را خورده ام و در حال خروج از بوفه ام که دوباره همان دختر وارد بوفه می شود این بار دیگر عاصی می شوم و از uni می زنم بیرون. هنوز نمی فهمم چرا حضور کسی که هیچ شناختی ازش ندارم مضطربم می کند. و البته باز نمی فهمم در روزی که هیچ کس دانشکده نیست چرا آدمی که حضورش این قدر آزارم می دهد همه جا هست.
شب، خارجی، پارک جمشیدیه، وسط بارون. استیمر امشب می آید سراغ ما در دفتر بلدیه. می زنیم بیرون. رییس ما عجله دارد و اصرار می کند که استیمر از ورود ممنوع عبور کند، استیمر هم مقاومت می کند. رئیس ما تعجب می کند. رئیس ما فکر می کند که ماها که کمی روشنفکر و کمی خل و چل هستیم قانون برایمان هیچ اهمیتی ندارد. رییس مان گیج می شود و به استیمر می گوید ما توی رفقای هرتزوگ تا حالا آدم منظم ندیده بودیم. رییسمان را که پیاده می کنیم، سر از یکتا درمی آوریم. دلمان هوس سوپ کرده است، اما توی دهه 40 چیزی جز ترکیب خوراک لوبیا با عدسی گیرمان نمی آید. فکر کن وسط چیزی که قرار است سوپ باشد کلی ماکارونی و لوبیای قرمز هست. تازه می فهمیم در دهه 40 توی طهرون معنای سوپ چه بوده است.
با استیمر به قصد پارک نیاورون راه می افتیم. اما یک هو گم می شویم توی کوچه پس کوچه های الهیه. باران شر شر می بارد و برگها را از شاخه ها می کند. برگها زیر باران رقص کنان می آیند ومی آیند و روی زمین آرام می گیرند. ما رسما گم می شویم. آن قدر می رویم و می رویم تا می رسیم به یک درخت وسط یک خیابان 6 متری. استمیر به درخت که می رسد کاملا متقوف می شود. مثل این که به یک نماد مقدس رسیده باشد. استیمر درخت رامی شناسد و ما ناگهان پیدا می شویم.
در سکانس بعدی در حالی که با استیمر به قصد چای دارچین راهی پارک نیاوران هستیم ناگهان از پارک جمشیدیه سر در می آوریم. استیمر وسط آن باران وحشتناک ما را می برد پارک جمشیدیه. استیمر امشب کم حرف می زند. زیر باران سنگین ما را می برد و می برد وسط جمشیدیه. در شات بعدی ما توی بالکن رستوران ایستاده ایم و استیمر بدون آن که خودش بداند خاطره تعریف می کند. 2-0 به نفع استیمر، من هیچ خاطره ای از این جا ندارم.
در راه برگشتیم، توی پیاده رو جمشیدیه یک موجی هست که وسطش یک آقا با یک خانم چادری زیر یک چتر به شکل خیلی رمانتیکی در حال قدم زدنند. من کرم عکس گرفتنم می گیرد، استیمر می گوید نگیر شاید دوست نداشته باشند. من کار خودم را می کنم. از کنارشان که رد می شویم استیمر سلقمه ای به من می زند و می گوید حالا باید بگیری. من برمی گردم و عکس بالا گرفته می شود.
باران همچنان می بارد، شهر خلوط است؛ نه از مهیب خاطره خبری است و نه از نگرانی برای فردا. به خانه که می رسم خانه سوت و کور است. ساعت نزدیک 1 است. به سمت اتاق که می روم آن دوردورها لودویگ زیر نور بسیار خفیف لپ تاپ در حال محو شدن است. حس می کنم لودیوگ برای تشخص یافتن خانه، حاضر است حضور خود را هم انکار کند.
دلم فیلم اکشن می خواهد، بسیار.