۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

شیء، خاطره و فراموشی

هرتزوگ سخت مشغول زندگی است. سفر، رابطه هایی که ساخته می شوند و رابطه هایی که تمام می شوند، تدریس، پروژه و تحصیل. هرتزوگ دوباره انرژی آتشفشانی اش را بازمی یابد و می شود همان کرگدن قدرتمندی که با سری به پایین و بی توجه به موانع روبرو، هرچقدر هم که بزرگ باشند، پیش می تازد.
به رابطه خاطرات و اشیا فکر می کنم. به این فکر می کنم که تا وقتی کسی را دوست داریم، اشیائی که به نوعی به او ارتباط پیدا می کنند برایمان عزیز است و وقتی دیگر علاقه ای وجود ندارد این اشیاء دقیقا به شی تبدیل می شوند؛ تجربه من با اشیا به جای مانده از رابطه با مادلین مثل بقیه تجربه ها کمی غریب است. اشیائی که به نوعی خاطره مادلین را زنده می کردند تک تک از من دور شدند. اولینشان حلقه ازدواج بود. بعد از جدایی از مادلین در چمدانی که همه زندگیم را در خود جای داده بود مهم ترین شیئی که او را به خاطرم می آورد یک حلقه پلاتینی بود. یادم می آید که همیشه وقتی این حلقه را در انگشت دست چپم می انداختم حس خوبی داشتم. موقعی که حلقه در دستم نبود به سختی می توانستم چیزی بنویسم. تمام روز حلقه را در دست داشتم. وقتی می خواستم با چیزی بازی کنم اولین گزینه حلقه بود. حلقه را در انگشتم می چرخاندم، گاه حلقه را در می آوردم و مثل یک توپ کوچولو بین دو دستم بازی می دادم. شب ها موقع خواب گاه فراموش می کردم که حلقه در دستم است، گاهی هم از روی علاقه حلقه را از انگشتم بیرون نمی آوردم. یادم می آید موقع خرید حلقه به واسطه مشغله زیاد من حضور نداشتم و حلقه کاملا بنا به سلیقه مادلین خریده شده بود.
روز جدایی، یعنی همان روزی که در دفتر ازدواج حاضر شدیم، همان روزی که مالکوم ایکس با من آمد، حلقه را با خود بردم که به مادلین برگردانم. دلم می خواست با تمام شدن همه چیز از شر این تکه فلز سرد که مادلین و تمام آن سه سال را به خاطرم می آورد راحت شوم. بعد از پایان مراسم اداری دفتردار ما را به بیرون مشایعت کرد و مادلین را نگه داشت تا توضیحات مربوط به عِده و سایر مسایل مرتبط را برایش توضیح دهد. از دفتر که آمدیم بیرون هنوز توی جیبم با حلقه بازی می کردم. همه چیز واقعا تمام شده بود، می خواستم حلقه را به خود مادلین تحویل دهم، اما به خاطر اصرار ماکوم ایکس محل را ترک کردیم و من دیگر مادلین را ندیدم.
حلقه همچنان پیش من باقی مانده بود. حلقه را در جعبه سیاهی پنهان کردم. دلم نمی خواست چشمم به حلقه بیفتد. خط خطی های روی حلقه آزارم می داد. این ماجرا گذشت تا بعد از خروج از خانه وودی و مستقر شدن در خانه جدید به شکل اتفاقی دوباره در جعبه را باز کردم. حلقه دیگر نه تنها برایم خوشایند نبود، بلکه آزارم می داد. دلم می خواست حلقه دیگر نباشد. دلم می خواست یک جوری این حلقه از زندگیم برود بیرون، جایی که دیگر نبینمش.
یادم می آید در شرایط سخت مالی، به اصرار استمیر یک بار تصمیم گرفتم حلقه را بفروشم. با ترس و لرز و با تردید بسیار مثل کسی که انگار حلقه را دزدیده است، راه افتادم. با ترس و لرز وارد مغازه ها می شدم، قیمت حلقه را درآوردم، پول کمی نبود. اما ترسیدم حلقه را بفروشم، حس خوبی نداشتم. از مرکز خرید و فروش جواهر زدم بیرون. مثل راسکولنیکوف بعد از کشتن آن پشه معروف احساس گناه داشتم.
این ماجرا گذشت، آنقدر از این وضع حالم بد شده بود که شلواری را که حلقه در جیبش بود مدتها نپوشیدم. حلقه همچنان در جیب شلوار مانده بود. یک روز که دیگر حلقه را فراموش کرده بودم شلوارم را به همراه بقیه لباسها بردم خشکشویی. همیشه قبل از بردن لباسها جیب هایشان را چک می کردم، اما این بار بی توجه لباسها را بردم. مدت ها بعد دوباره به یاد حلقه افتادم اما هرچه گشتم اثری از حلقه نبود. حلقه رفته بود، بی سرو صدا از شرش خلاص شده بودم.
تجربه فرار کردن اشیا در قشم دوباره تکرار شد. این بار نوبت آخرین شیء و تقریبا آخرین خاطره مشترک من با مادلین بود که از من جدا شود. یادم می آید آخرین روزهای زندگی من و مادلین بود، مادلین مدتی بود که موقع فیلم دیدن نمی تواست زیرنویس ها را بخواند و من مطمئن بودم که چشم هایش ضعیف شده است. منتظر بودم تا در یک وضعیت مناسب مالی با هم برویم دکتر و برایش عینک بخرم. بالاخره پولی به دستم رسید و با اشتیاق وقت گرفتم و با هم رفتیم دکتر. بعد هم رفتیم عینک فروشی ای که عموی مادلین معرفی کرده بود. هر جفتمان عینک خریدیم. این عینک آخرین خرید مشترک من و مادلین و چیزی بود که بعد از جدا شدن از مادلین همیشه همراه من بود. در تمام این مدت اصلا فراموش کرده بودم که مادلین با این شی ارتباط مستقیمی دارد. آخرین روز سفر قشم سوار جت اسکی شدیم. وسط دریا سرخوشانه مشغول سواری بودیم که ناگهان همراهم که راننده هم بود شروع کردن به چرخ زدن، دور دوم با سرعت بیشتری در حال چرخیدن بودیم که ناگهان دیدیم پرت شده ایم وسط دریا. جت اسکی کمی آن طرف تر روی آب ایستاده بود و ما شاد و خندان وسط آب از فرط هیجان دچار شک شده بودیم. بالاخره بعد از چندین بار تقلا و افتادن های مکرر از جت اسکی، قایق نجاتی آمد و دوست ما را با خود برد. من ماندم، هیکلی سرتاپا خیس و یک وسیله تندرو. همین جور با سرعت می رفتم، یخ زده بودم اما همین طور دور می شدم و دور می شدم. بعد از این که به حد ارضای حس گم و گور شدن دور شدم شروع کردم به دور زدن وقتی عمود به ساحل بودم جز چند نقطه رنگین در دوردست هیچ چیز نمی دیدم. انگار چشمهایم بینایی شان را از دست داده بودند. ناخودآگاه دستم را بالا آوردم که عینکم را جابه جا کنم، هر چقدر دستم را به شقیقه هایم مالیدم اثری از دسته عینک نبود. دستم را بردم جلوی چشمهام با انگشتانم چشمهایم را لمس کردم ولی اثری از شیشه نبود. آخرین خاطره مادلین افتاده بود در خلیج فارس و دیگر هیچ شی ای وجود نداشت که هرتزوگ را به یاد مادلین بیاندازد.
هرتزوگ که کمی خرافاتی هم هست بعد از دور شدن آخرین شی خیلی خوشحال می شود. انگار مطمئن شده است که مادلین و همه خاطرات و اشیاء مربوط به او از زندگی اش بیرون رفته اند.

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

بالا، بالا، بالاتر


شب است. هرتزوگ از قرار بازمی گردد، بی قرار. هرتزوگ فردا مسافر است. مقصد بندر عباس، ساعت حرکت: 14:15. شب است، ساعت 12 ناگهان سرو کله استیمر پیدا می شود. به قصد چای دارچین همیشگی راهی پارک نیاوران می شویم. استیم حالش دست خودش نیست، استیم در دنیای دیگری سیر می کند. هرتزوگ هم که بی قرار است. استیمر ناگهان ایده ای طرح می کند. هرتزوگ پایه ای بریم شمال؟. هرتزوگ اول می خواهد درنگ کند، کمی بیاندیشد؛ اما ناگهان بی خیال اندیشیدن می شود. بی خیال زمان و مکان و مسافرت فردا. استیم وقتی چیزی بخواهد محال است رد کنم. نیم ساعت بعد به اتفاق آلتوسر در جاده هراز به سمت مقصدی نامعلوم در حرکتیم.



هرتزوگ آنقدر حالش خوب است که در صندلی عقب علی رغم درد شدید زانوها آرام آرام خوابش می برد. هرتزوگ راحت می خوابد و از شیشه عقب ماشین به آسمان نگاه می کند. از صندلی عقب در حالت خمیده که به آسمان نگاه می کنی ، یک قاب در حال حرکت می بینی که فریم فریم آسمان را از سر می گذراند. از صندلی عقب در حالت دراز کش که به آسمان نگاه می کنی تو می شوی محور جهان و آسمان با همه ستاره هایش رقص کنان از پیش چشمانت عبور می کند. هرتزوگ سرش را که بلند می کند خودش را در میان کوههایی می بیند که از برف سفید شده اند. سفید سفید. انعکاس نور مهتاب روی برف ها و بازی سایه ها باعث می شود که هرتزوگ فکر کند که دارد خواب می بیند.



کمی جلوتر، مه می زند توی جاده. همه جا مبهم، چشم چشم را نمی بیند. استیم آرام تر از همیشه رانندگی می کند. آرام آرام روی مه ها می لغزیم. هرتزوگ می خوابد و بیدار که می شود رسیده ایم به آمل. هیچ وقت نفهمیدم که به آمل که می رسیم بعدش چه غلطی باید بکنیم. از مرد عابر کنار خیابان می پرسیم: دریا؟ عابر هم با دست می گوید مستقیم. ما هم مثل تشنه های قحطی زده خط جاده را می گیریم و می گیریم و می رویم. آخرش به دریا می رسیم. باران می بارد. باران می بارد و می بارد و می بارد. دریا موج است. موج ها خروشانند اما به ساحل که می رسنند مثل فرش پهن می شوند جلوی پاهایمان. دریا مهربان است. با این که هوا بارانی است، با این که هوا سرد است، با این که استخوانهایم از فرط سرما یخ زده اند، هیچ کس حاضر نیست توی ماشین بنشیند. همه زده اند بیرون. هرتزوگ به ساحل که می رسد کرم قدم زدنش می گیرد. چشم که بر هم می زنم می بینم استیم و آلتوسر تبدیل شده اند به دو تا نقطه کوچک.



به هوای کله پاچه و البته از فرط خیس شدن می رویم داخل ماشین. ماشین گرم است، گرممان می کند. بالاخره یک کله پاچه ای کثیف را توی یکی از خیابان های فریدون کنار پیدا می کنیم. کله پاچه ای به غایت کثیف است، با این حال ما کرم کله پاچه مان گرفته است. آلتوسر خودش را خف می کند. آلتوسز پاچه می خورد، زبان می خورد، بناگوش می خورد و هی می خورد. هرتزوگ بناگوش می خورد و چشم. استیم هم به بناگوشش رضایت می دهد. ساعت تازه 5:15 دقیق صبح است و ما کلی وقت داریم تا 6 که موعد برگشتنمان است.



دوباره برمی گردیم به ساحل. این بار دیگر باران نمی آید. هوا کمی صاف شده و مهتاب قرص کامل است. دوباره هرتزوگ دویانه قدم زنی اش را شروع می کند. دور اول که تمام می شود آلتوسر و استیم می آیند پایین. روبرو که نگاه می کنی، وسط دریا با نور مهتاب روشن شده است. همه جای دریا تاریک است، اما این جا این نقطه که از نور مهتاب روشن تر است می خروشد. موجهای این قسمت انگار دیوانه ترند. خیلی دیوانه تر. موج ها می زنند و می زنند، می رقصند و می رقصند و می چرخند و می چرخند و هرتزوگ همین جور خیره خیره نگاه می کند.



ناگهان آلتوسر فرامی خواندمان. مثل گروه های سرود مدرسه به خط می ایستیم جلوی دریا. انگار دریا می نوازد و ما باید جواب آواز بدهیم. خیره خیره نگاه می کنیم. ساعت 5:30 صبح است، هنوز از خورشید خبری نیست. هنوز از آدم ها، ماشینها و صداها و مزاحمت ها خبری نیست. مهتاب جلوه گری می کند و دریا می خروشد و گروه سرود سه نفره ما شروع می کند به خواندن. سر اومد زمستون ... می خوانیم می خوانیم و گم می شویم در رقص موج ها و مهتاب ...



بعد از سراومدن زمستون نوبت به سرود ملی هرتزوگ و استیم می رسد ... شد خزان گلشن آشنایی ... هرتزوگ و استیم بارها و بارها در خیابان، توی ماشین، در خانه های مختلف خوانده اند و خوانده اند. هر اتفاقی هم که افتاده باشد، هر بلایی هم که نازل شده باشد، هر خوشحالی ای هم که حادث شده باشد، بازهم این سرود خوانده می شود و خوانده می شود ...



سرودها که تمام می شود، وقت ما هم تمام شده است. سوار می شویم به قصد برگشتن. دیگر از کسی آدرس نمی پرسیم، سرمان را می اندازیم پایین و گورمان را گم می کنیم. می رویم و می رویم و بعد از گذشتن از شهرها دوباره می رسیم به کوه های سفید. هرتزوگ خواب و بیدار است و استیم همچنان مثل یک گرگ گرسنه می راند و می راند. استیم می بردمان بالا، بالا و هی بالاتر. تمام راه آلتوسر که در صندلی عقب ولو شده است، خر خر می کند. آن قدر خرخر آلتوسر عجیب و غریب است که استیم فکر می کند صدای جیر جیر از اتاق ماشین است، یا چیزی شبیه این. اما نه خود آلتوسر است که مثل یک لوکوموتیو همین جور خرخر می کند.



همین جور می آییم و می آییم، کوه های سفید را پشت سر می گذاریم و دوباره تهران این فاحشه پیر سر راهمان سبز می شود. از کار خودمان خوشمان آمده است. یقینمان شده که دیوانه ایم و از یقین سرخوشانه نعره می کشیم. می گذریم و پشت سر می گذاریم خیابان های شلوغ شهر را.



دو ساعت بعد از رسیدن هرتزوگ دوباره عازم سفری دیگر است. سفر شمالی شب قبل با یک سفر چند روزه به جنوب ایران ادامه می یابد. شمال و جنوب ایران را به هم می دوزم. ولی این بار در این شهر بهانه ای برای بازگشتن هست، بهانه ای که به ریسک اش می ارزد.


پی نوشت: عکس فوق مربوط به مراسم عروسی در جزیره قشم است. عکاس: عباس، الف.

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

سوسک ها و آدم ها

فکر کن توی یه اتاق زندگی می کنی که قبلا پاسیو بوده. فک کن اتاق سقف نداره، یعنی سقف داره اما سقفش شیشه ای یه. فک کن وقتی دراز می کشی و سرت رو بالا می گیری به جای یه سطح سفید یه سطح شیشه ایه غبار گرفته می بینی. فک کن هر شب صدای افتادن سوسک ها و شاپرک ها و همه جونورهای دیگه رو روی شیشه هایی که بالای سرتن می شنوی. فکر کن صدای خش خش پای سوسک ها رو هر شب روی شیشه کدر بشنوی. حالا فکرکن همه این ها تجربه ای باشه که هر شب و هرشب از سر بگذرونی. بعد از این که این ماجرا سالها و سالها تکرار می شه سوسک ها و حشره ها و شاپرک ها و همه جونورهای دیگه تبدیل می شن به یه عدد. عددی که تابستونا بیشتره و زمستونا کمتر. یاد تنهایی پرهیاهوی هرابال می افتم. قهرمان داستان هر وقت می خواست ببینه زندگی جریان داره یا نه، نزدیکترین ورودی فاضلاب رو باز می کرد و با شنیدن صدای جنگ موشهای سفید و سیاه مطمئن می شد که زندگی هنوز جریان داره.

روزهای تعطیل که زیاد می شوند، خانه کسالت بار می شود و آدم ها شروع می کنند به گیر دادن به هم دیگه. ما هم امروز همه جور راهی رو برای فرار از این کسالت تجربه کردیم. هرتزوگ و جک می افتند به جان هم. کلی جنگیدیم. عجب هیجانی دارد گرفتن دیگری زیر مشت و لگد. بعد از پایان جنگ احساس تخلیه شدن داشتم. اما ماجرا به این جا ختم نشد. همه دوستان ساکن در خانه یوسف آباد بعد از این ماجرا شروع کردند به پرداختن به تست اختلال شخصیت. با توجه به نتایج تست، ساکنین خانه یوسف آباد دارای بیماریهای زیر هستند: وسواس، اسکیزوفرنی، شخصیت نمایشی و خود شیفتگی. واقعا مانده ام که چطور سه تا آدم مختل می توانند کنار هم زندگی کنند.

امروز اسلاوی می آید به خانه یوسف آباد. لباس های رویش را که در می آورد، یک تناقض اساسی برای چندمین بار در مورد اسلاوی آشکار می شود. اسلاوی در اتاقی به غایت کثیف و نکبت بار زندگی می کند، به قول استیمر توی اون سگ دونی آدم چند دقیقه ای بیشتر دووم نمی آورد. کثیف ترین ترکیبات ظرف کثیف و غذاهای میلیون ها سال مانده را در اتاق اسلاوی دیده ام. لباس های تمیز، اتو شده و مارک دار رو که کنده می شوند با زیرپیراهن آبی ای مواجه می شویم که هیچ ربطی به مجموعه لباس ها ندارد. اسلاوی بسیار ظاهر مرتبی دارد، همیشه خوش لباس است و مرتب. من مانده ام چه ارتباطی بین ظاهر مرتب و موقر و برند دار اسلاوی با لباس های زیر نامتجانس و محل زندگی نکبت بارش وجود دارد. گیج می شوم و نهایتا به نتیجه ای نمی رسم.

ووودی این آخریها فیلمی رو بهم داد به نام کارگران مشغول کارند. فیلم که تمام می شود همش به فیلم درباره الی می اندیشم. تراژدی درباره الی با مرگ الی تمام می شود و با ماشینی که در ساحل گیر کرده است و البته دریای گناهی که پشت ماشین موج می زند اما کمدی کارگران مشغول کارند با برد تیم فوتبال ایران در برابر ژاپن تمام می شود، سنگی که بالاخره افتاده است و آدم هایی که از حماقتشان لذت می برند. هر چقدر فکر می کنم به جز بازی کارگردان کارگران مشغول کارند در فیلم درباره الی چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.

آخرین سخنان حکیمانه جک:
عرب در بیابان ملخ می خورد سگ کرمانشاه آب یخ می خورد
خوشا کرمانشاه و وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش


۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

فراموشی

الیزابت می گوید: "من مشکلم این است که نمی دانم او هنوز عاشق من هست یا نه، اگر مطمئن می شدم کار تمام بود". الیزابت کمی بعد می گوید: "من نمی توانم او را ترک کنم. تنها در صورتی که از او متنفر شوم، ترکش خواهم کرد؛ دلم می خواهد خودش بگذارد و برود."
آدم های زیادی رو می بینم که درگیر رابطه های مسئله دارند. هر چند خودم هم بال بال می زنم تا دوباره بیفتم توی یکی از جهنم-چاله های پرماجرا. اما یه مسئله ای رو نمی فهمم، اونم این که چرا آدما با این که حس می کنند که دیگه رابطه کارش تمومه به شکل جنون آمیزی به تداوم این وضعیت آزارنده تا منتهای خود اصرار می کنند؟
هرتزوگ به شکل کاملا تصادفی امروز به معلم تبدیل شد. صبح پیش یکی از اساتید بودم و عصر به عنوان دستیار استاد سر کلاس حاضر شدم. قبل از شروع کار من، استاد بحثشان را ارائه فرمودند. همش فکر می کردم دانشجوها چطور حرفای استاد را تحمل می کنند. بالاخره استاد می رود و هرتزوگ برای اولین بار در زندگی معلم می شود. جهان پشت جا استادی چندان تفاوتی با جهان مقابل آن ندارد، تنها یک تفاوت. وقتی شاگردی راحت می توانی درباره استاد قضاوت کنی، اما وقتی معلمی نه قضاوتی درباره دانشجویان داری و نه درکی از برداشت و قضاوت آنها درباره خودت و مزخرفاتی که می گویی. در میان تاملات هرتزوگ درباب این که استاد چگونه کلاس را تجربه می کند، یکی از دانشجویان اجازه می گیرد و یک سوال طرح می کند:"من فکر می کنم با استفاده از مفهوم هوش فرهنگی در قالب تئوری مهندسی فرهنگی می توان مسئله از خود بیگانگی فرهنگی را حل کرد. به نظر شما چه جوری باید این کارو کرد؟" جدی این مزخرفات رو کی کرده تو مخ این دانشجوهای بیچاره؟
وسط جلسه ام که لودویگ زنگ می زند. لودویگ عصبانی است اما طبق معمول دلش می خواهد عصبانی به نظر نرسد و در عین حال عصبیانتش را منتقل کند. به لودویگ می گویم 5 دقیقه دیگر. 5 دقیقه دیگر به لودویگ زنگ می زنم. لودویگ خیلی خوب فیلم بازی می کند. چند تا مسئله دارد که نمی داند چه جور این مسائل را بپرسد. مسئله اول این است که چه کسی بعد از همه از خانه بیرون رفته است؟ بعد از این که مطمئن می شود من بوده ام، کمی دز عصبانیت را می برد بالا. مثل یک آدم غارت شده می گوید: تو در خانه را باز گذاشتی؟ آمده ام خانه در باز است و laptopها و Dvd player را برده اند. من متحیر مانده ام. می گویم من آخرین نفر بوده ام اما مطمئن نیستم که در را باز گذاشته باشم، شوکه شده ام. بعد لودویگ مقر می آید که در باز بوده و چیزی را نبرده اند. بعد از قطع شدن تماس به این فکر می کنم که مگر باز ماندن در خانه چیزی مهمی است. تازه یادم می آید دیشب وسط تئاتر در حال بازی کردن با کلید، کلید از دستم افتاد و بعد به واسطه v پایانی تئاتر و هیجانات ناشی از آن یادم رفته که کلید را بردارم.


۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

استفراغ

استفراغ را از تهوع بیشتر دوست دارم. یعنی یه جوری به جای بالا آوردن و تهوع دوست دارم بگم استفراغ.
امروز هرتزوگ بعد از مدتی که فکر می کرد کلاس های دانشگاه رو به بهبود است، ناگهان دچار استفراغ شد. هرتزوگ همیشه فکر می کند که با لطایف الحیلی می توان کلاسی را که استادش بی سواد است یا سر پیچاندن دارد، به نحوی تحت کنترل درآورد و با اعمال یک نوع اقتدار فاشیستی خشونت آمیز دانشجویان احمق را که با سوال های بلاهت آمیز کلاس را به گه می کشند آدم کرد. متاسفانه بعد از یکی دو هفته ای که این تز در حال پیش رفتن بود امروز ناگهان پروژه پکید.
دکتر پارک وارد کلاس می شود و ناگهان بی مقدمه وارد یکی از بحث های مهم روش تحقیق کیفی می شود: بحث شیرین مشاهده مشارکتی. بچه هایی که جامعه شناسی خوانده اند می دانند که حتی توی ابتدایی ترین کتابهای روش تحقیق (همون جلد نارنجیه که الان جلد قرمزش هم اومده و همین طور مجلدات 3و 4 هم در حال چاپ شدنه) بحث مشاهده مشارکتی مطرح شده و اصلا آدم نمی فهمد که در کلاس روش های خیلی خیلی پیشرفته چطور می شود بحث مقدماتی مشاهده مشارکتی را مطرح کرد. خون خون هرتزوگ را می خورد و هی زور می زند و زور می زند که خفه خون بگیرد ولی دست آخر نمی شود که نمی شود. بعد از یک ساعت که بحث حضرت استاد را در خصوص امکان یا امتناع مشاهده مشارکتی تحمل می کنیم، ناگهان هرتزوگ تحمل اش را از دست می دهد و در یکی از فرازهای بیانات شیخ الشیوخ پروفسور پارک در مقابل ادعای استاد که می فرمایند کلاس دکتری محل بحث علماست و بحث برمبنای text توهین آمیز است ناگهان از کوره در می رود و می گوید:" این یعنی common sense. و از توش چیزی جز بحث های سطح پایین در نمی آد". پروفسور ناگهان از کوره در می رود و شروع می کند به نطق کردن در مورد این که مشکل شماها اینه که هیچ وقت حرفی برای گفتن از خودتون ندارید و همیشه کتابای این و اوون رو می خونید. هرتزوگ دیگه واقعا از کوره در می ره. خدایی دیگه کنترلش دست من نبود. یعنی مثل سگ تیز خورده می خواست همین جور زوزه بکشه که من هی تسخر می زدم که پدر جان یه بار ما را بدبخت کردی حالا این بار و کوتاه بیا. نمی شه که نمی شه. هرتزوگ با لحن جدی می گه :" آقای دکتر مشکل اینه که در این دانشکده کسی کتاب نمی خونه". دکتر که خیلی این تزش رو دوس داره؛ یه جورایی غیرتی می شه و می گه که "نه شماها همین کتابا رو خر زدین که امتحان قبول شدین". هرتزوگ که دیگه قاطی کرده و کاملا کنترلش از دست من خارج شده می گه " سر کلاس یکی از اساتید سوال شد که دانشجویان فرهیخته و خیلی خیلی باسواد دکترای جامعه شناسی کدام یک از آثار جامعه شناسان کلاسیک را خوندن؟ و جواب هیچ بود". دکتر پارک که می بینه اوضاع پسه شروع می کنه به داد و بیداد کردن که اگر وضع اینه جمع کنیم بریم خونمون. هرتزوگ هم چنان مثل یک سگ وحشی پارس می کنه، دکتر پارک بحث رو برمی گردونه به دانشجویانی که مثل همیشه با نگاه های بهت زده فقط نگاه می کنند و فقط نگاه می کنند. هرتزوگ منفجر می شه: " با توجه به بضاعت وحشتناک پایین دانشجویان و از جمله خود من بحث آزاد به نتیجه ای نمی رسه". دکتر پارک ناگهان تبدیل می شه به طرفدار دانشجویان و کلی از محاسن دانشجویان تعریف می کنه. و بحث رو ادامه می ده که این دانشجویان الند و بلند و ... . بعد نوبت پاچه خواریه دانشجویان گرامی است. در باب بحث شیرین مشاهده مشارکتی یکی از دانشجویان استعداد درخشان (یعنی سوپر نخبه) چنین فرمودند:" استاد سوالی که شما در مورد مشاهده مشارکتی مطرح کردید خیلی پیچیده بود. ما شاید لازم باشه یک سال مطالعه کنیم تا جواب چنین سوالی را پیدا کنیم". خون خون هرتزوگ را می خورد، همان جا می خواهد فریاد بکشد اما بالاخره من موفق می شوم این حیوان وحشی را کنترل کنم و نیم ساعت پایانی کلاس را خفه خون بگیرم. حالت تهوع بهم دست داده بود. واقعا می خواستم فریاد بکشم. با این حال شانسی که داشتم حضور دانشجویان خارجی سر کلاس بود. دانشجویان خارجی به غیر از نمره چیزی برای از دست دادن ندارند، نه استادی، نه طرح پژوهشی نه بورس نه مقاله نه هزار کوفت و زهر مار دیگه. یکی از بچه های افغان چنین گفت:" ما وقتی آمدیم دانشگاه تهران، فکر می کردیم بحث های روز جامعه شناسی در کلاس طرح می شوند. اصلا فکر نمی کردیم وضع این جور باشد. یک استادی بیاید سر کلاس از روی کتاب بخواند و حرفی برای گفتن نداشته باشد. ما واقعا متاسفیم". این حرف کمی آتش گر گرفته هرتزوگ را آرام می کند. واقعا توی نیم ساعتی که خفه خون گرفته بودم احساس استفراغ داشتم. بالاخره کلاس با پذیرش نسبی آرا هرتزوگ پایان یافت، با این حال فشار وارده به حدی بود که سردرد شدید هرتزوگ به هیچ وجه آرام نشد. دکتر پارک پایان کلاس نگاهی به هرتزوگ می کند و می فرماید:" آشتی هستیم دیگه ...". واقعا فکر می کنم من توی این دیوونه خونه چه غلطی می کنم.
با این حال داغون با استیمر و رمیدیوس و یکی دیگه از بچه ها می ریم بیرون. استیمر می چرخاندمان در خیابان های شهر. سرم در حال انفجار است. هیچی یادم نمی آد، هیچ.
می رسیم خانه. لودویگ دوباره سوپ درس کرده است. سوپ ترکیبی است از مقدار زیادی ذرت، مقدار زیادتری نخود سبز، کمی رشته و کمی سبزی. لودویگ خیلی زحمت کشیده اما مثل دفعه قبل این سوپ اصلا شبیه سوپ نیست و همزمان وقتی هنوز شام خوردن رو شروع نکرده ایم یک اس ام اس می آید. اس ام اس بار مالی دارد، بسیار. اس ام اس هایی که بار مالی دارند هرتزوگ را روانی می کنند. حالا بعد از این، مواجه شدن با سوپی که سوپ نیست منفجرم می کند. مثل سگ هار شروع می کنم به توپیدن به لودویگ و جک که این چه زهرماریه که درس کریدن. جک متحیر مرا نگاه می کند. لودویگ طبق معمول آرام آرام است. لودیوگ کمتر هیجانی می شود، ماجرا با غرغرهای هرتزوگ تمام می شود، بعدش معذرت خواهی می کنم. سردردم وحشتناک شده با این حال به شکل احمقانه ای به سیگار کشیدن ادامه می دهم.
با توجه به این که جک کمتر سخنان حکمت آمیز از خودش صادر می کند بخشی از دیالوگ امروز با جک را در ادامه می آورم:
داخل اتومبیل جک. جک هدفون توی گوشش گذاشته و ما در راه دانشکده ایم.
- هرتزوگ: جک، ما با هم اومدیم بیرون. اون لعنتی رو از گوشت در بیار می خوام باهات حرف بزنم.
- جک: "مَ با یه سیب زَمَنَی چه حرفی دارم بزنم"


۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

اینترنت پی نوشتی فلسفی


اینترنت به عنوان یکی از پیامد های دنیای نوین،با همه ابعاداش،گویی چنان در ما رخنه کرده که جای را برای کنش های متقابل انسانی از بین برده است .
اسطوره ی دکارتی سرانجام در اینترنت، خود را به بهترین شکل اش نمایان ساخت. ذهن بودن. نادیده گرفتن بدن و تاکید گذاری بر روی ذهن تا آنجایی پیش رفته است که جسمی واحد می تواند اذهانی متعدد در اینترنت داشته باشد. کنش های مجازی به واسطه اینترنت جای کنش های متقابل و بدون واسطه انسانی را گرفته اند.
انسان ها از لمس کردن یکدیگر محروم شده و در فضای مجازی با هم دیگر ارتباط برقرار می کنند، حس درگیر شدن مفهومی ناآشنا در فضای سایبر است.
ابر ماشینی به نام اینترنت، مسئولیت انتقال اندوه، شادی، خشم و سایر عواطف انسانی را بر عهده گرفته است. ماشینی بدون احساس ،وظیفه برقراری ارتباط بین انسان هایی را بر عهده گرفته، که هیچ شناختی از یکدیگر نداشته و یا هرگز به دست نخواهند آورد .
و ما اکنون ذهن هایی هستیم در دنیای مجازی ،فارغ از هرگونه از حس تعهد و شور.


تکلمه
با تشکر از جک که مرا در نگارش این وب نگاری یاری کرد.
نوشته شده توسط لودویک



۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

ما هیچ، ما خیار

ساعت 2:30 بامداد. داخلی، خانه یوسف آباد. من و فردریک توی هال پشت لپ تاپ هامون نشسته ایم. فردریک ماهی گیریه که ساعت هاست به دنبال یک ماهی خوشگل پشت لپ تاپش میخکوب شده. از ماهی گرجی بگیر تا ماهی فلسطینی. فک کن، یکی توی اسکایپ، یکی توی یاهو مسنجر و این آخریه کلی سایت Friend finder. فردریک حرف نمی زنه، ساعت ها هم که کنارش بنشینی فقط سکوت می بینی و کله ای فرورفته توی صفحه لپ تاپ. فردریک، دیوانه وار در پی یک قطره خوشی کل نت رو زیرو رو می کنه و هی پروفایل پشت پروفایل چک می کنه.
آخرین پروفایل:
- سن: 19 سال
- Slim Body
- قد: 172 سانت
- White hair
- Sport Fitness
- Open minded
-In a open relation ship
یاد برچسب مشخصات کالاها توی فروشگاه شهروند می افتم. فقط جای قیمت و تاریخ مصرف خالیه و البته این تفاوت که به جای خوردن، پوشیدن یا هر جور مصرف کردن دیگه، این کالا فقط صدای دینگ می ده و کلی کاراکتر ردیف می کنه روی صفحه مانیتور. فردریک می گه : به خدا فقط امشب این جوریه.

شب، داخلی، اتاق استیمر، ساعت 10. اومدم خونه استیمر که کامپیوترش رو درس کنم. این همه مخ تو دنیا، این استیمر هم گیر داده که مخ ما رو بزنه. اومد دنبالم که بریم یه جزوه ای رو به ماری برسونه. توی کوچه واستادیم که ماری بیاد. کل کل می کنیم که چقدر می تونیم با شیشه پایین توی سرمای سگ کش امروز دووم بیاریم. آخرش هم هرتزوگ برید. همین جور سیگار دود می کنیم. ماری آروم آروم از ته کوچه می آد و می آد و می رسه به ما. فک کن برامون قهوه آورده، ماری ساعت 9 شب توی اون سرمای لعنتی برامون توی فنجونای عهد قجر قهوه ترک ریخته و این همه پله کوفتی رو خرکش کرده. کلی هم فک کرده که ما زود می ریم و بعدا فنجونا را براش پس می آریم. من اونقد سردمه که یک فنجون قهوه رو تا ته سرمی کشم. ماری تازه برامون کشمش هم آورده. فنجونا رو زود تحویل می دیم و سریع می ریم.
توی راه استیمر رو می کنه که برنامه رفتن به خونه اونا و درس کردن کامپیوترشه. همین دیگه. پسر می خوای مخ من رو پیاده کنی خوب اولش بگو. از کلی اتوبان رد می شیم تا یه جایی اون سر شهر می رسیم به خونه استیمر. بالاخره می رسیم به خونه. مادر استیمر خونه اس. 15 سالی می شه که خونه رفقایی که با خونوادشون زندگی می کنن نرفتم. دور و برم پره از رفقای خوابگاهی، مجردهای اجاره نیشن و تک و توکی زوج جوان، اما پدر و مادرا دیگه خیلی وقته تو بازی نیسن. یادم می آد توی دهه هفتاد یعنی اون موقع ها که هنوز از اصلاحات و تمدن ها خبری نبود ما منتظر می موندیم که خونه یکی از رفقا خالی شه و بریم و یه سیگاری بکشیم و کلی احساس مهم بودن کنیم.
هرتزوگ توی پیش نویش نوشته:" مدرسه که می رفتم، از رفتن به خانه بچه ها وقتی پدر و مادرشان خانه بودند خجالت می کشیدم. همیشه وقتی پدر مادرها نبودند پلاس می شدیم خانه ملت. آن موقع ها خانه امن ترین جا برای سیگار کشیدن بود. اما این بار از مادر استیمر خجالت نکشیدم، با این که شاید بعد از 15 سال به خانه دوستی می رفتم که با خانواده اش زندگی می کند. مادر استیمر برایمان چای می ریزد با سوهان، احساس مهمان بودن دارم. اما جهان تغییر کرده است، خیلی"
ساعت 3 صبح است. این فردریک هنوز دنباله یه مخ ایده آله. واقعا دیگه گندش رو در آورده. لودویگ و جک خوابن. جک همه تلفن ها را کشیده، نمی خواد سر صبح هیچ کس از هیچ کجای جهان مزاحمش بشه. لودویگ هم بعد از چند حمله عصبی ناشی از استنشاق دود سیگار توی خواب، کم کم عادت کرد و چند ساعتیه ازش خبری نیس. من هم که خوابم نمی آد. خب چی کار کنم خوابم نمی آد دیگه ...