۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

chung king express


Somehow everything comes with an expiry date. Swordfish expires. Meat sauce expires. Even cling-film expires. Is there anything in the world which doesn't?(1

با آلبرتین ساعت 11 شب به سمت خانه وودی و آنی پیاده در حال حرکتیم. می ترسم از بسیار چیزها، اول از همه می ترسم از چراغهای ماشین پلیس که چند باری رد می شود. پلیس راهنمایی، کلانتری ... . ترس بخشی از روابط رومانتیک تو ایرانه. ترس از پدر و مادر، ترس از پلیس، ترس از دیده شدن، ترس از به انتها نرسیدن، ترس از ازدست دادن. یه جورایی رابطه بدون غایت تو ذهن یوتوپیک ماها جا نیافتاده. همه موانع ذهنی و عینیِ در اختیار هم که حل بشوند، می ماند ترس از پلیس. یاد یکی از رفقا می افتم. فک کن، مشهد باشی در حرم امن الهی، به فاصله 3 متری از دوست دخترت، بعد یه سری آدم بیان که آقا نسبتتون؟ و تو هاج و واج بمونی که ...؟ و بعد چند ساعتی رو در بازداشتگاه بگذرونی. ترس از پلیس مانع نمی شود که از قدم زدن با آلبرتین در نیمه شب تهران لذت نبرم. اما در راه برگشت از خانه ی وودی صرفا به واسطه ترس از دولت، با آژانس برمی گردیم.

"آدم‌ها معمولاً چنان برای ما بی‌اهمیتند که وقتی بدین گونه رنج و شادی‌هایمان را به یکی از ایشان وابسته می‌کنیم، می‌پنداریم که او از کائنات دیگری است، در هاله‌ای از شعر می‌زید، زندگی ما را به گستره‌ای آکنده از هیجان بدل می‌کند که در آن بیش و کم به ما نزدیک می‌شود".(2)
آیا پروست راست می گوید؟ آیا همه آنچه که در دیگریِ نزدیک می یابی به واسطه بی توجهی به بشریت است؟

Chung king express را برای سومین بار در یک سال اخیر می بینم. کم کم دارم متوجه می شوم که آنچه که در مواجهه با یک اثر در میابی بسیار به حال و روزت بستگی دارد. این بار خوردن کمپوت های آناناس تاریخ مصرف گذشته تولید 1 may نه یک تلاش ضد عقل گرای رادیکال برای تجربه امر از دست رفته که نمایش نمادین وابستگی به رابطه ای بود که تاریخ مصرفش گذشته و عملا فاسد شده است. معلوم نیست دفعه بعدی که این فیلم را ببینم چه درکی در باب اپیزود اول این فیلم خواهم داشت؟.

این هفته سر کلاس یکی از شاگردها کنفرانس داشت. دانشجوی سال آخری تو کلاسی که تنها 8-9 نفر توش نشستن از فرط استرس نتونست کنفرانسش رو تموم کنه. خیلی برام عجیب بود. هرکاری کردم که حالیش کنم که وضعش خیلی هم بد نیس، نشد که نشد. احساس ناتوانی می کردم. نکته دیگه این که اول ترم که خیلی هیجان زده بودم به بچه ها گفتم که سرکلاس جزوه ننویسن. حالا وقتی همشون موقع درس دادن زل می زنن بهم، به خودم می گم چه غلطی کردم.

if memories could be canned, would they also have expiry dates? If so, I hope they last for centuries(3


پی نوشت: (1)و(3) از مونولوگ های فیلم Chung king express است. (2) جمله ای است از طرف سوان، مارسل پروست.

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

من قاتل فردریک شهید نیستم

صبح با تلفن آلبرتین از خواب بیدار می شوم. دوباره می خوابم و یک ساعت بعد دوباره آلبرتین از خواب بیدارم می کند. آلبرتین احتمالا فهیمده که هنوز خوابم، نمی دانم چرا دروغی می گویم که مدتی است از خواب بیدار شده ام. بعد از بیدار شدن به سرعت خودم را می رسانم به دفتر کارم. همیشه دوست داشتم شنبه صبح سرکار باشم. اگرچه توی تمام روزهای هفته سرکار بودن برام عذاب آوره، شنبه اول صبح تحمل هیچ جایی جز سرکار رو ندارم. با کلی محاسبه ارزونترین راه رو برای رسیدن انتخاب می کنم و دست آخر، هم به محل کارم رسیده ام و هم یک پونصد تومنی ته جیبم مونده که اونم می ره سر یک پاکت بهمن کوچک.
اون قدر به دفتر کارشناس امور اجتماعی سرنزده ام که اتاق بوی بدی گرفته. قبلا اولین حرکتم بعد از رسیدن به محل کار عوض کردن کفش ها بود، اما الان مدتیه که هربار به دفتر آقای کارشناس سرمی زنم اولین حرکت بازکردن پنجره است. این قدر باز کردن پنجره رو تکرار کردم که دیگه فراموش نمی کنم که دستگیره پنجره شکسته و بعد از باز کردن پنجره به جای مواجه شدن با ولو شدن دستگیره وسط اتاق به آرامی دستگیره بیچاره رو می ذارم کنار پنجره. به جز باز کردن پنجره بقیه کارها طبق معمول پیش می رود. کامپیوتر رو روشن می کنم، ایمیل ها، سایت های خبری، وبلاگ رفقا و بعد خیره شدن به وایت برد. خیره شدن به وایت برد همیشه همراه می شه با رفتن به خیابون و آتیش کردن اولین سیگار. سیگار اول که تمام می شه، نوبت چای یا نسکافه اس. هیچ وقت یاد نگرفتم که زنگ بزنم به مسول امور چای و درخواست یک نوشیدنی گرم بکنم. مثل همیشه سرم را می اندازم و می روم سراغ سماور. دستمال سفیدی رو که همیشه تمیز تمیز است برمی دارم و بعد از ریختن کلی آب جوش روی کابینت ها در حالی که قطرات چای یا آب جوش از لیوانم به اطراف پراکنده می شود می روم سر میز کارم. همین جور زل می زنم به وایت برد، تا این که تلفن زنگ می زند.
سر کوچه سوار ماشین می شوم. آلبرتین لبخند می زنه، من هم لبخند می زنم. مسیرمون جوریه که کوههای برف گرفته جلوی رویمون هستند. چند دقیقه بعد توی یک کافه بالای توچال نشستیم و داریم نیمرو می خوریم. از کافه می زنیم بیرون و سر از حیاط پشتی توچال در می آوریم. حیاط پشتی توچال با این که یک جایی اون پشت مشت هاست با این حال به شکل دیوانه کننده ای به ابدیت باز می شه. یاد پلان صندلی کنار دریا توی فیلم ماهی ها عاشق می شوند می افتم. قرار گرفتن زاویه دوربین به شکلی است که بیننده فقط یک صندلی می بیند و یک آسمان. هرچقدر فکر می کنم یادم نمی آید که توی این سکانس یک نفر روی صندلی نشسته بود، یا دونفر یا اینکه صندلی تنها بود؟
دوباره برمی گردم به اتاق کارشناس اجتماعی. به جای خیره شدن به وایت برد، سخت مشغول کار می شوم. هیمن جور می نویسم، اصلاح می کنم، می فرستم برای تایپ، تحویل می گیرم، اصلاح می کنم، غر میزنم، فحش می دم، می نویسم، سیگار می کشم، می نویسم و همین جور تند تند کار می کنم، مگه یه فرصتی پیدا شه برای خوندن دوصفحه از کتابی که دارم می خونم. رئیسم دقایقی است وارد اتاق شده و تازه وقتی صدایم می کند متوجه می شوم آنجاست. بیچاره بهت زده مرا نگاه می کند. باورش نمی شود، من الان در اولین روز هفته سر ساعت مقرر در محل کارم حاضرم و بدتر از آن به جای سیگار کشیدن، یا خیره شدن به وایت برد مشغول کارم هستم. علی رغم ناباوری، از غر زدن های همیشگی اش دست برنمی دارد، غرش را می زند و کار کردن ادامه می یابد.
آن قدر مشغول کارم که متوجه نمی شوم ساعت تقریبا 9 شب است. کارها در حال پیشروی هستند. یکهو یادم می آید توی اتاق کارشناس امور اجتماعی یک تلویزیون هم هست. تلویزیون رو که باز می کنم مستندی از سفرهای استانی رییس جمهور محبوب در حال پخش شدن است. نمی دانم چرا هر جا که رییس جمهور محبوبمان پایش را می گذارد بچه ها به گریه کردن مشغول می شوند، مردم مشت هایشان را گره می کنند و بر سر دشمنان فریاد می زنند و همه چیز ییهو رمانتیک می شود. همه همدیگر را و رییس جمهور محبوب را غرق بوسه می کنند. مستند تلویزیونی نشان می دهد که رییس جمهور همین جور مشغول کار است، کشاورزان، معلمان، اعضای شوراها، متصدیان امور فرهنگی، کشاورزان و حتی زنان می روند بالای تریبون و انتقاد می کنند. رییس جمهور محبوب هم با همراهی یک موسیقی رمانتیک انتقادات را پاسخ می دهد. رییس جمهور محبوب اصلا حرصم را در نمی آورد، تلویزیون سفر استانی را ته پخش می کند و من هنوز مشغول کارم هستم. ساعت از ده گذشته که از محل کارم می زنم بیرون.
از لحظه خروج دنبال فرصتی می گردم که کتابم رو بخونم. اتوبوس که سر می رسد با اشتیاق می روم یک گوشه ای می ایستم و شروع می کنم به خواندن. دو صفحه ای را با ولع می خوانم. دخترک کافه دار مشغول آماده کردن کافه است و از زبان راوی می شنوم که زیبایی چگونه می تواند یک کافه مهقر را اداره کند. زیبایی بعضی وقت ها توی ماشین موهایش را شانه می کند، زیبایی گاهی وقت ها یک ضربه قلمو سیاه است که لکه قرمزی روی آن افتاده است و البته گاهی اوقات از فاصله خیلی نزدیک به چشمانت می نگرد طوری که محو می شوی در نگاهش. اما خوب فکر نمی کردم زیبایی یک روز مسئول اداره کافه مقهری باشد که ساندویچ های سرد دارد و بوی بد می دهد و حتی انعام هم می گیرد. ناخودآگاه سرم را می آورم بالا، با توجه به این که گاهی زیبایی در انتهای اتوبوس می نشیند سرم را برمی گردانم تا شاید ببینمش، اما ناگهان حیرت زده می شوم. در انتهای اتوبوس جز کارگران خسته و بی رمقی که روی صندلی شان لمیده اند، چیز دیگری دیده نمی شود.
به خانه می رسم. لودویگ برایمان غذا پخته است. غذا خوب است. می خورم. هنوز غذایم به نیمه نرسیده است که اسکادران جک آتش می کند. هرتزوگ تو Aggressive هستی، دافعه داری. هرتزوگ تو دیگران رو طرد می کنی. گیج شده ام. دلم می خواهد به جک بگویم:"خواهش می کنم بگذار غذایم تمام شود، بعد". اما جک بی امان حمله می کند. مبهوت نگاه می کنم. جک آسمون و ریسمان را به هم می بافد و بحث به فردریک شهید کشیده می شود و خون فردریک می افتد به گردن من. همین جور چشمم به غذایم است. دلم می خواهد بگویم جک بگذار غذایم تمام شود. اما جک ول کن نیست. کم کم جک آرام می شود. لودویگ مستقیم وارد بحث نمی شود. آرام فضا را کنترل می کند؛ اصلا جانِ عصبی شدن ندارم. سعی می کنم به معقول ترین شکل ممکن ماجرا را حل و فصل کنم. به خدا فردریک شهید را من نکشتم. لودویگ از فردریک شهید دفاع می کند، اما من نمی دانم چرا من باید شنونده این دفاعیات باشم، مگر من فردریک شهید را کشتم؟ همه عالم در برابرم صف کشیده اند و حقوق حقه خود را طلب می کنند و من دلم می خواهد بگویم: "خواهران و برادران؛ ای همه کسانی که از طوفان انتقادات هرتزوگ در امان نمانده اید من دلم می خواهد با آرامش غذایم را بخورم".
بعد از بحث بر سر قاتل فردریک شهید می نشینیم پای تلویزیون. تلویزیون خانه به جای سفرهای استانی رییس جمهور محبوب روی کانال fashion است. دیدن کانالهای Fashion به یکی از تفریحات سالم خانه ای در یوسف آباد تبدیل شده است. هنوز برنامه تمام نشده که یکی از دوستان که حالش خراب است و نمی تواند در ساعت 12 شب با تلفن صحبت کند، Sms می زند که با من صحبت کن تا فراموش کنم که درد می کشم. نگران می شوم. به خدا فردریک شهید را من نکشتم. به کی بگم که من قاتل فردریک شهید نیستم. با دوستم صحبت می کنم. فکر کن که ساعت 12 شب با یکی یک جای این شهر sms بازی کنی تا فراموش کند که چه مشکلی دارد. در حین sms پستی را که الان خوندید نوشتم و حالا دیگر نیم ساعتی است که دوستم جواب sms هایم را نمی دهد. احتمالا یا خوابش برده یا فراموش کرده که برای فراموش کردن با یکی Sms بازی می کرده است.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

کوارتت ایرانی

صبح هرتزوگ بیدار می شود، قصدم این است که بعد از جلسه بروم سر کار. جلسه را با نیم ساعت تاخیر می روم. حرفی برای گفتن ندارم. بحث بر سر اساسنامه است. هر گروهی باید برای خودش اساسنامه ای بنویسد، اول کار است و همه خوشحال اند. باورم نمی شود در میان این همه آشوب، در حالی که دیشب از نگرانی امروز خوابم نبرده است، در میان جلسه ای حاضرم که می خواهد برای گروهی اساسنامه ای بنویسد و بعد این اساسنامه باید اهداف بلند مدت برای خودش تعریف کند. بلند مدت یعنی چقدر ؟ یک ماه، شاید دو ماه حداکثر سه ماه. این جا صحبت برنامه سال آینده است و سال آینده برای هرتزوگ یعنی خیلی، خیلی زیاد. یعنی دانشگاه اینقدر دوام خواهد آورد که ما بتوانیم برای سال آینده مان برنامه ریزی کنیم ؟
طبق معمول بنا به دلایلی که هیچ کدامشان شبیه دلیل نیستند، به جای رفتن به محل کار سر از خانه درمی آورم قبل از ورود زنگ می زنم. کسی در را باز نمی کند. مطمئن می شوم که کسی خانه نیست. پله ها را می آیم بالا، کفش ها جلوی در ردیف اند. زنگ می زنم، لودویگ طبق معمول در را باز می کند. لودویگ همیشه یک چیز سفید به تن دارد. حتی وقتی دو تا چیز می پوشد، حتما یکی از چیزها سفید است. در را که باز می کند با صحنه عجیبی مواجه می شوم. فردریک و جک مثل لوکوموتیو دود می کنند و لودویگ با رویی گشوده در میان جمع، غرقه در دود نشسته و اصلا غر نمی زند، یکه می خورم.
چهار نفری نشسته ایم و آنقدر دود می کنیم که خانه یوسف آباد سرفه اش می گیرد، بچه ها دوره نشسته اند. مدت هاست که تجربه گفتگوی چند نفری حول یک موضوع با حضور و مشارکت تمام اعضا را تجربه نکرده ایم. خوشحال می شوم، احساس می کنم عضوی از یک جمع هستم. موضوع محدود کردن دسترسی فردریک به اینترنت است. تصور کنید که یک نفر انسان که اسمش فردریک است در هر لحظه از شبانه روز که از مقابلش عبور می کنی همه اش نشسته جلوی لپ تاپ و همین طور روی کیبورد رژه می رود. جک طبق معمول طعمه اش را پیدا کرده و می تازد. لوودویگ مهربان تر از همیشه شده و به محض این که بحث به سایش لبه ها می کشد طرفین را به آرامش دعوت می کند، هرتزوگ هم طبق معمول Aggressive است. بحث نهایتا به نتیجه نمی رسد. فردریک دست و پا می زند تا به ما نشان دهد که سبک زندگی ما هم به اندازه سبک زندگی او روی مخ است. به من می گوید که تو اصلا خونه نیستی، وقتی هم که هستی سرت رو می اندازی پایین می ری توی اتاقت و همه اش پای چتی. یادم نیست به جک چی گفت. کلا فردریک که سمبل عدم واکنش و بی تفاوتیه این بار کمی حمله می کرد. وسط دعوا از دهنم می پره که فردریک تو نگاه ابزاری به خونه داری. فردریک همه حرفهایم را ول می کند و می چسبد به همین نگاه ابزاری، من هم دست و پا می زنم که طبق معمول گندی رو که زده ام جمع کنم. نهایتا همان موضع خنثی و احمقانه همیشگی حاکم می شود؛ فردریک ما برای تو نگرانیم و برای خودت می گوییم که این کار رو نکنی. با این جمله و با انکار همه صداها این کوارتت خاموش می شود.
کافه ها، خیابان ها و پیاده روهای این شهر این روزها بهترین جای جهانند. روی صندلی نشسته ای، کافه خالی خالی است و تو بی خیال هر خیالی محو می شوی در چشم هایی که نگاهت می کنند.
خیلی چیزها تکرار می شوند. یعنی آدم بعضی وقت ها خودش خودش را تکرار می کند، اما بعضی مواقع یک چیزهایی در مواجهه با تو تکرار می شوند. سارافون آبی با گلهای ریز سفید یکی از این تکرارهاست. تکرار دیگر تکه ای از یک دیالوگ است که خیلی مرا به یاد یک دیالوگ دیگر می اندازد.
- س.ف: هرتزوگ خیلی حس قوی ای دارد. (قریب به مضمون)
- هرتزوگ: آره من به حسم خیلی اعتماد دارم.
- س.ف: بعضی وقتها بهتره آدم به حسش اعتماد نکنه.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

شیء، خاطره و فراموشی

هرتزوگ سخت مشغول زندگی است. سفر، رابطه هایی که ساخته می شوند و رابطه هایی که تمام می شوند، تدریس، پروژه و تحصیل. هرتزوگ دوباره انرژی آتشفشانی اش را بازمی یابد و می شود همان کرگدن قدرتمندی که با سری به پایین و بی توجه به موانع روبرو، هرچقدر هم که بزرگ باشند، پیش می تازد.
به رابطه خاطرات و اشیا فکر می کنم. به این فکر می کنم که تا وقتی کسی را دوست داریم، اشیائی که به نوعی به او ارتباط پیدا می کنند برایمان عزیز است و وقتی دیگر علاقه ای وجود ندارد این اشیاء دقیقا به شی تبدیل می شوند؛ تجربه من با اشیا به جای مانده از رابطه با مادلین مثل بقیه تجربه ها کمی غریب است. اشیائی که به نوعی خاطره مادلین را زنده می کردند تک تک از من دور شدند. اولینشان حلقه ازدواج بود. بعد از جدایی از مادلین در چمدانی که همه زندگیم را در خود جای داده بود مهم ترین شیئی که او را به خاطرم می آورد یک حلقه پلاتینی بود. یادم می آید که همیشه وقتی این حلقه را در انگشت دست چپم می انداختم حس خوبی داشتم. موقعی که حلقه در دستم نبود به سختی می توانستم چیزی بنویسم. تمام روز حلقه را در دست داشتم. وقتی می خواستم با چیزی بازی کنم اولین گزینه حلقه بود. حلقه را در انگشتم می چرخاندم، گاه حلقه را در می آوردم و مثل یک توپ کوچولو بین دو دستم بازی می دادم. شب ها موقع خواب گاه فراموش می کردم که حلقه در دستم است، گاهی هم از روی علاقه حلقه را از انگشتم بیرون نمی آوردم. یادم می آید موقع خرید حلقه به واسطه مشغله زیاد من حضور نداشتم و حلقه کاملا بنا به سلیقه مادلین خریده شده بود.
روز جدایی، یعنی همان روزی که در دفتر ازدواج حاضر شدیم، همان روزی که مالکوم ایکس با من آمد، حلقه را با خود بردم که به مادلین برگردانم. دلم می خواست با تمام شدن همه چیز از شر این تکه فلز سرد که مادلین و تمام آن سه سال را به خاطرم می آورد راحت شوم. بعد از پایان مراسم اداری دفتردار ما را به بیرون مشایعت کرد و مادلین را نگه داشت تا توضیحات مربوط به عِده و سایر مسایل مرتبط را برایش توضیح دهد. از دفتر که آمدیم بیرون هنوز توی جیبم با حلقه بازی می کردم. همه چیز واقعا تمام شده بود، می خواستم حلقه را به خود مادلین تحویل دهم، اما به خاطر اصرار ماکوم ایکس محل را ترک کردیم و من دیگر مادلین را ندیدم.
حلقه همچنان پیش من باقی مانده بود. حلقه را در جعبه سیاهی پنهان کردم. دلم نمی خواست چشمم به حلقه بیفتد. خط خطی های روی حلقه آزارم می داد. این ماجرا گذشت تا بعد از خروج از خانه وودی و مستقر شدن در خانه جدید به شکل اتفاقی دوباره در جعبه را باز کردم. حلقه دیگر نه تنها برایم خوشایند نبود، بلکه آزارم می داد. دلم می خواست حلقه دیگر نباشد. دلم می خواست یک جوری این حلقه از زندگیم برود بیرون، جایی که دیگر نبینمش.
یادم می آید در شرایط سخت مالی، به اصرار استمیر یک بار تصمیم گرفتم حلقه را بفروشم. با ترس و لرز و با تردید بسیار مثل کسی که انگار حلقه را دزدیده است، راه افتادم. با ترس و لرز وارد مغازه ها می شدم، قیمت حلقه را درآوردم، پول کمی نبود. اما ترسیدم حلقه را بفروشم، حس خوبی نداشتم. از مرکز خرید و فروش جواهر زدم بیرون. مثل راسکولنیکوف بعد از کشتن آن پشه معروف احساس گناه داشتم.
این ماجرا گذشت، آنقدر از این وضع حالم بد شده بود که شلواری را که حلقه در جیبش بود مدتها نپوشیدم. حلقه همچنان در جیب شلوار مانده بود. یک روز که دیگر حلقه را فراموش کرده بودم شلوارم را به همراه بقیه لباسها بردم خشکشویی. همیشه قبل از بردن لباسها جیب هایشان را چک می کردم، اما این بار بی توجه لباسها را بردم. مدت ها بعد دوباره به یاد حلقه افتادم اما هرچه گشتم اثری از حلقه نبود. حلقه رفته بود، بی سرو صدا از شرش خلاص شده بودم.
تجربه فرار کردن اشیا در قشم دوباره تکرار شد. این بار نوبت آخرین شیء و تقریبا آخرین خاطره مشترک من با مادلین بود که از من جدا شود. یادم می آید آخرین روزهای زندگی من و مادلین بود، مادلین مدتی بود که موقع فیلم دیدن نمی تواست زیرنویس ها را بخواند و من مطمئن بودم که چشم هایش ضعیف شده است. منتظر بودم تا در یک وضعیت مناسب مالی با هم برویم دکتر و برایش عینک بخرم. بالاخره پولی به دستم رسید و با اشتیاق وقت گرفتم و با هم رفتیم دکتر. بعد هم رفتیم عینک فروشی ای که عموی مادلین معرفی کرده بود. هر جفتمان عینک خریدیم. این عینک آخرین خرید مشترک من و مادلین و چیزی بود که بعد از جدا شدن از مادلین همیشه همراه من بود. در تمام این مدت اصلا فراموش کرده بودم که مادلین با این شی ارتباط مستقیمی دارد. آخرین روز سفر قشم سوار جت اسکی شدیم. وسط دریا سرخوشانه مشغول سواری بودیم که ناگهان همراهم که راننده هم بود شروع کردن به چرخ زدن، دور دوم با سرعت بیشتری در حال چرخیدن بودیم که ناگهان دیدیم پرت شده ایم وسط دریا. جت اسکی کمی آن طرف تر روی آب ایستاده بود و ما شاد و خندان وسط آب از فرط هیجان دچار شک شده بودیم. بالاخره بعد از چندین بار تقلا و افتادن های مکرر از جت اسکی، قایق نجاتی آمد و دوست ما را با خود برد. من ماندم، هیکلی سرتاپا خیس و یک وسیله تندرو. همین جور با سرعت می رفتم، یخ زده بودم اما همین طور دور می شدم و دور می شدم. بعد از این که به حد ارضای حس گم و گور شدن دور شدم شروع کردم به دور زدن وقتی عمود به ساحل بودم جز چند نقطه رنگین در دوردست هیچ چیز نمی دیدم. انگار چشمهایم بینایی شان را از دست داده بودند. ناخودآگاه دستم را بالا آوردم که عینکم را جابه جا کنم، هر چقدر دستم را به شقیقه هایم مالیدم اثری از دسته عینک نبود. دستم را بردم جلوی چشمهام با انگشتانم چشمهایم را لمس کردم ولی اثری از شیشه نبود. آخرین خاطره مادلین افتاده بود در خلیج فارس و دیگر هیچ شی ای وجود نداشت که هرتزوگ را به یاد مادلین بیاندازد.
هرتزوگ که کمی خرافاتی هم هست بعد از دور شدن آخرین شی خیلی خوشحال می شود. انگار مطمئن شده است که مادلین و همه خاطرات و اشیاء مربوط به او از زندگی اش بیرون رفته اند.

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

بالا، بالا، بالاتر


شب است. هرتزوگ از قرار بازمی گردد، بی قرار. هرتزوگ فردا مسافر است. مقصد بندر عباس، ساعت حرکت: 14:15. شب است، ساعت 12 ناگهان سرو کله استیمر پیدا می شود. به قصد چای دارچین همیشگی راهی پارک نیاوران می شویم. استیم حالش دست خودش نیست، استیم در دنیای دیگری سیر می کند. هرتزوگ هم که بی قرار است. استیمر ناگهان ایده ای طرح می کند. هرتزوگ پایه ای بریم شمال؟. هرتزوگ اول می خواهد درنگ کند، کمی بیاندیشد؛ اما ناگهان بی خیال اندیشیدن می شود. بی خیال زمان و مکان و مسافرت فردا. استیم وقتی چیزی بخواهد محال است رد کنم. نیم ساعت بعد به اتفاق آلتوسر در جاده هراز به سمت مقصدی نامعلوم در حرکتیم.



هرتزوگ آنقدر حالش خوب است که در صندلی عقب علی رغم درد شدید زانوها آرام آرام خوابش می برد. هرتزوگ راحت می خوابد و از شیشه عقب ماشین به آسمان نگاه می کند. از صندلی عقب در حالت خمیده که به آسمان نگاه می کنی ، یک قاب در حال حرکت می بینی که فریم فریم آسمان را از سر می گذراند. از صندلی عقب در حالت دراز کش که به آسمان نگاه می کنی تو می شوی محور جهان و آسمان با همه ستاره هایش رقص کنان از پیش چشمانت عبور می کند. هرتزوگ سرش را که بلند می کند خودش را در میان کوههایی می بیند که از برف سفید شده اند. سفید سفید. انعکاس نور مهتاب روی برف ها و بازی سایه ها باعث می شود که هرتزوگ فکر کند که دارد خواب می بیند.



کمی جلوتر، مه می زند توی جاده. همه جا مبهم، چشم چشم را نمی بیند. استیم آرام تر از همیشه رانندگی می کند. آرام آرام روی مه ها می لغزیم. هرتزوگ می خوابد و بیدار که می شود رسیده ایم به آمل. هیچ وقت نفهمیدم که به آمل که می رسیم بعدش چه غلطی باید بکنیم. از مرد عابر کنار خیابان می پرسیم: دریا؟ عابر هم با دست می گوید مستقیم. ما هم مثل تشنه های قحطی زده خط جاده را می گیریم و می گیریم و می رویم. آخرش به دریا می رسیم. باران می بارد. باران می بارد و می بارد و می بارد. دریا موج است. موج ها خروشانند اما به ساحل که می رسنند مثل فرش پهن می شوند جلوی پاهایمان. دریا مهربان است. با این که هوا بارانی است، با این که هوا سرد است، با این که استخوانهایم از فرط سرما یخ زده اند، هیچ کس حاضر نیست توی ماشین بنشیند. همه زده اند بیرون. هرتزوگ به ساحل که می رسد کرم قدم زدنش می گیرد. چشم که بر هم می زنم می بینم استیم و آلتوسر تبدیل شده اند به دو تا نقطه کوچک.



به هوای کله پاچه و البته از فرط خیس شدن می رویم داخل ماشین. ماشین گرم است، گرممان می کند. بالاخره یک کله پاچه ای کثیف را توی یکی از خیابان های فریدون کنار پیدا می کنیم. کله پاچه ای به غایت کثیف است، با این حال ما کرم کله پاچه مان گرفته است. آلتوسر خودش را خف می کند. آلتوسز پاچه می خورد، زبان می خورد، بناگوش می خورد و هی می خورد. هرتزوگ بناگوش می خورد و چشم. استیم هم به بناگوشش رضایت می دهد. ساعت تازه 5:15 دقیق صبح است و ما کلی وقت داریم تا 6 که موعد برگشتنمان است.



دوباره برمی گردیم به ساحل. این بار دیگر باران نمی آید. هوا کمی صاف شده و مهتاب قرص کامل است. دوباره هرتزوگ دویانه قدم زنی اش را شروع می کند. دور اول که تمام می شود آلتوسر و استیم می آیند پایین. روبرو که نگاه می کنی، وسط دریا با نور مهتاب روشن شده است. همه جای دریا تاریک است، اما این جا این نقطه که از نور مهتاب روشن تر است می خروشد. موجهای این قسمت انگار دیوانه ترند. خیلی دیوانه تر. موج ها می زنند و می زنند، می رقصند و می رقصند و می چرخند و می چرخند و هرتزوگ همین جور خیره خیره نگاه می کند.



ناگهان آلتوسر فرامی خواندمان. مثل گروه های سرود مدرسه به خط می ایستیم جلوی دریا. انگار دریا می نوازد و ما باید جواب آواز بدهیم. خیره خیره نگاه می کنیم. ساعت 5:30 صبح است، هنوز از خورشید خبری نیست. هنوز از آدم ها، ماشینها و صداها و مزاحمت ها خبری نیست. مهتاب جلوه گری می کند و دریا می خروشد و گروه سرود سه نفره ما شروع می کند به خواندن. سر اومد زمستون ... می خوانیم می خوانیم و گم می شویم در رقص موج ها و مهتاب ...



بعد از سراومدن زمستون نوبت به سرود ملی هرتزوگ و استیم می رسد ... شد خزان گلشن آشنایی ... هرتزوگ و استیم بارها و بارها در خیابان، توی ماشین، در خانه های مختلف خوانده اند و خوانده اند. هر اتفاقی هم که افتاده باشد، هر بلایی هم که نازل شده باشد، هر خوشحالی ای هم که حادث شده باشد، بازهم این سرود خوانده می شود و خوانده می شود ...



سرودها که تمام می شود، وقت ما هم تمام شده است. سوار می شویم به قصد برگشتن. دیگر از کسی آدرس نمی پرسیم، سرمان را می اندازیم پایین و گورمان را گم می کنیم. می رویم و می رویم و بعد از گذشتن از شهرها دوباره می رسیم به کوه های سفید. هرتزوگ خواب و بیدار است و استیم همچنان مثل یک گرگ گرسنه می راند و می راند. استیم می بردمان بالا، بالا و هی بالاتر. تمام راه آلتوسر که در صندلی عقب ولو شده است، خر خر می کند. آن قدر خرخر آلتوسر عجیب و غریب است که استیم فکر می کند صدای جیر جیر از اتاق ماشین است، یا چیزی شبیه این. اما نه خود آلتوسر است که مثل یک لوکوموتیو همین جور خرخر می کند.



همین جور می آییم و می آییم، کوه های سفید را پشت سر می گذاریم و دوباره تهران این فاحشه پیر سر راهمان سبز می شود. از کار خودمان خوشمان آمده است. یقینمان شده که دیوانه ایم و از یقین سرخوشانه نعره می کشیم. می گذریم و پشت سر می گذاریم خیابان های شلوغ شهر را.



دو ساعت بعد از رسیدن هرتزوگ دوباره عازم سفری دیگر است. سفر شمالی شب قبل با یک سفر چند روزه به جنوب ایران ادامه می یابد. شمال و جنوب ایران را به هم می دوزم. ولی این بار در این شهر بهانه ای برای بازگشتن هست، بهانه ای که به ریسک اش می ارزد.


پی نوشت: عکس فوق مربوط به مراسم عروسی در جزیره قشم است. عکاس: عباس، الف.

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

سوسک ها و آدم ها

فکر کن توی یه اتاق زندگی می کنی که قبلا پاسیو بوده. فک کن اتاق سقف نداره، یعنی سقف داره اما سقفش شیشه ای یه. فک کن وقتی دراز می کشی و سرت رو بالا می گیری به جای یه سطح سفید یه سطح شیشه ایه غبار گرفته می بینی. فک کن هر شب صدای افتادن سوسک ها و شاپرک ها و همه جونورهای دیگه رو روی شیشه هایی که بالای سرتن می شنوی. فکر کن صدای خش خش پای سوسک ها رو هر شب روی شیشه کدر بشنوی. حالا فکرکن همه این ها تجربه ای باشه که هر شب و هرشب از سر بگذرونی. بعد از این که این ماجرا سالها و سالها تکرار می شه سوسک ها و حشره ها و شاپرک ها و همه جونورهای دیگه تبدیل می شن به یه عدد. عددی که تابستونا بیشتره و زمستونا کمتر. یاد تنهایی پرهیاهوی هرابال می افتم. قهرمان داستان هر وقت می خواست ببینه زندگی جریان داره یا نه، نزدیکترین ورودی فاضلاب رو باز می کرد و با شنیدن صدای جنگ موشهای سفید و سیاه مطمئن می شد که زندگی هنوز جریان داره.

روزهای تعطیل که زیاد می شوند، خانه کسالت بار می شود و آدم ها شروع می کنند به گیر دادن به هم دیگه. ما هم امروز همه جور راهی رو برای فرار از این کسالت تجربه کردیم. هرتزوگ و جک می افتند به جان هم. کلی جنگیدیم. عجب هیجانی دارد گرفتن دیگری زیر مشت و لگد. بعد از پایان جنگ احساس تخلیه شدن داشتم. اما ماجرا به این جا ختم نشد. همه دوستان ساکن در خانه یوسف آباد بعد از این ماجرا شروع کردند به پرداختن به تست اختلال شخصیت. با توجه به نتایج تست، ساکنین خانه یوسف آباد دارای بیماریهای زیر هستند: وسواس، اسکیزوفرنی، شخصیت نمایشی و خود شیفتگی. واقعا مانده ام که چطور سه تا آدم مختل می توانند کنار هم زندگی کنند.

امروز اسلاوی می آید به خانه یوسف آباد. لباس های رویش را که در می آورد، یک تناقض اساسی برای چندمین بار در مورد اسلاوی آشکار می شود. اسلاوی در اتاقی به غایت کثیف و نکبت بار زندگی می کند، به قول استیمر توی اون سگ دونی آدم چند دقیقه ای بیشتر دووم نمی آورد. کثیف ترین ترکیبات ظرف کثیف و غذاهای میلیون ها سال مانده را در اتاق اسلاوی دیده ام. لباس های تمیز، اتو شده و مارک دار رو که کنده می شوند با زیرپیراهن آبی ای مواجه می شویم که هیچ ربطی به مجموعه لباس ها ندارد. اسلاوی بسیار ظاهر مرتبی دارد، همیشه خوش لباس است و مرتب. من مانده ام چه ارتباطی بین ظاهر مرتب و موقر و برند دار اسلاوی با لباس های زیر نامتجانس و محل زندگی نکبت بارش وجود دارد. گیج می شوم و نهایتا به نتیجه ای نمی رسم.

ووودی این آخریها فیلمی رو بهم داد به نام کارگران مشغول کارند. فیلم که تمام می شود همش به فیلم درباره الی می اندیشم. تراژدی درباره الی با مرگ الی تمام می شود و با ماشینی که در ساحل گیر کرده است و البته دریای گناهی که پشت ماشین موج می زند اما کمدی کارگران مشغول کارند با برد تیم فوتبال ایران در برابر ژاپن تمام می شود، سنگی که بالاخره افتاده است و آدم هایی که از حماقتشان لذت می برند. هر چقدر فکر می کنم به جز بازی کارگردان کارگران مشغول کارند در فیلم درباره الی چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.

آخرین سخنان حکیمانه جک:
عرب در بیابان ملخ می خورد سگ کرمانشاه آب یخ می خورد
خوشا کرمانشاه و وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش


۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

فراموشی

الیزابت می گوید: "من مشکلم این است که نمی دانم او هنوز عاشق من هست یا نه، اگر مطمئن می شدم کار تمام بود". الیزابت کمی بعد می گوید: "من نمی توانم او را ترک کنم. تنها در صورتی که از او متنفر شوم، ترکش خواهم کرد؛ دلم می خواهد خودش بگذارد و برود."
آدم های زیادی رو می بینم که درگیر رابطه های مسئله دارند. هر چند خودم هم بال بال می زنم تا دوباره بیفتم توی یکی از جهنم-چاله های پرماجرا. اما یه مسئله ای رو نمی فهمم، اونم این که چرا آدما با این که حس می کنند که دیگه رابطه کارش تمومه به شکل جنون آمیزی به تداوم این وضعیت آزارنده تا منتهای خود اصرار می کنند؟
هرتزوگ به شکل کاملا تصادفی امروز به معلم تبدیل شد. صبح پیش یکی از اساتید بودم و عصر به عنوان دستیار استاد سر کلاس حاضر شدم. قبل از شروع کار من، استاد بحثشان را ارائه فرمودند. همش فکر می کردم دانشجوها چطور حرفای استاد را تحمل می کنند. بالاخره استاد می رود و هرتزوگ برای اولین بار در زندگی معلم می شود. جهان پشت جا استادی چندان تفاوتی با جهان مقابل آن ندارد، تنها یک تفاوت. وقتی شاگردی راحت می توانی درباره استاد قضاوت کنی، اما وقتی معلمی نه قضاوتی درباره دانشجویان داری و نه درکی از برداشت و قضاوت آنها درباره خودت و مزخرفاتی که می گویی. در میان تاملات هرتزوگ درباب این که استاد چگونه کلاس را تجربه می کند، یکی از دانشجویان اجازه می گیرد و یک سوال طرح می کند:"من فکر می کنم با استفاده از مفهوم هوش فرهنگی در قالب تئوری مهندسی فرهنگی می توان مسئله از خود بیگانگی فرهنگی را حل کرد. به نظر شما چه جوری باید این کارو کرد؟" جدی این مزخرفات رو کی کرده تو مخ این دانشجوهای بیچاره؟
وسط جلسه ام که لودویگ زنگ می زند. لودویگ عصبانی است اما طبق معمول دلش می خواهد عصبانی به نظر نرسد و در عین حال عصبیانتش را منتقل کند. به لودویگ می گویم 5 دقیقه دیگر. 5 دقیقه دیگر به لودویگ زنگ می زنم. لودویگ خیلی خوب فیلم بازی می کند. چند تا مسئله دارد که نمی داند چه جور این مسائل را بپرسد. مسئله اول این است که چه کسی بعد از همه از خانه بیرون رفته است؟ بعد از این که مطمئن می شود من بوده ام، کمی دز عصبانیت را می برد بالا. مثل یک آدم غارت شده می گوید: تو در خانه را باز گذاشتی؟ آمده ام خانه در باز است و laptopها و Dvd player را برده اند. من متحیر مانده ام. می گویم من آخرین نفر بوده ام اما مطمئن نیستم که در را باز گذاشته باشم، شوکه شده ام. بعد لودویگ مقر می آید که در باز بوده و چیزی را نبرده اند. بعد از قطع شدن تماس به این فکر می کنم که مگر باز ماندن در خانه چیزی مهمی است. تازه یادم می آید دیشب وسط تئاتر در حال بازی کردن با کلید، کلید از دستم افتاد و بعد به واسطه v پایانی تئاتر و هیجانات ناشی از آن یادم رفته که کلید را بردارم.