۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

هدیه هومبولت

رناتا فکر می‌کرد من در این ارتباط به وظیفه‌ام عمل نمی‌کنم، چون وقتی اپراتور هتل پلازا او را خانم سیترین صدا زده و رناتا تلفن را پایین گذاشته و رو به من کرده و با صورتی تابان و شاد گفته بود:«به من گفت خانم سیترین!» من لام تا کام چیزی نگفته بودم. مردم خیلی بیش از حد تصور ما ساده‌لوح و ساده‌دل هستند. خوشحال کردن آن‌ها خیلی ساده است. خود من هم از همین قماش آدم‌ها هستم. وقتی می‌بینید که چهره هایشان غرق شادی می‌شود،‌چرا باید محبتتان را از آن‌ها دریغ کنید؟ برای شادتر کردن رناتا، می‌توانستم بگویم: «البته، بچه. تو برای آقای سیترین همسر محشری می‌شی. حتما همین‌طور می‌شه» گفتن این جمله برای من چه دشواری‌ای داشت... ؟ هیچ، جز آزادی‌ام.

و در هر حال من با این آزادی ارزشمندم هیچ کار در خور توجهی انجام نمی‌دادم.

سال بلو، هدیه همبولت. ص 426.

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

نفس عمیق

از زیرزمین کتاب‌فروشی میدان ونک در حال بیرون آمدنم که یک پسرک دست‌فروش در برابرم می‌بینم که به جای این‌که در پی مشتری‌هایش باشد به نقطه‌ای خیره شده است. چنان خیره است که هیچ توجهی به اطرافش ندارد. تمرکز کامل و کمی بهت‌زدگی. سرعتم را کم می‌کنم. باز هم توجهی نمی‌کند، از کنارش می‌گذرم و برمی‌گردم که ببینم به چه چیزی این‌طور خیره شده است. تلویزیون کتاب‌فروشی در حال پخش یک اجرای زنده موسیقی راک است. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد، فقط چند گیتاریست در حال نواختند. پسرک همچنان خیره و بهت‌زده نگاه می‌کند. هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که انتظار داشتم وقتی برمی‌گردم با چه صحنه‌ای مواجه شوم.

در مسیر برگشت بی‌اختیار به نقطه‌ای از شهر کشانده می‌شوم که مرا به سال‌ها قبل باز‌می‌گرداند. زمانی که هنوز تونل رسالت ساخته نشده بود و در پایین دره تنها دو سوراخ مسدود شده حکایت از وجود تونلی در زیرزمین داشتند. سال‌های کنکور و سال‌های اول دانشگاه. حالا از وسط خاطرات من یک اتوبان رد شده است و آرامش متروک این مکان جایش را به صدای دائمی ماشین‌ها داده. هاله‌ای از دود تمام خاطرات من رو در برگرفته و هیچ موجود زنده‌ای در پارک یافت نمی‌شود. دست می‌کنم توی جیبم تا سیگارم را دربیاورم. یک نخ سیگار تنها توشه من در سفر به جهان خاطرات است. سیگار را که بیرون می‌آرم می‌بینم که فیلترش شکسته. ته سیگار را خالی می‌کنم و به عنوان یک وظیفه سیگارم را می‌کشم. وظیفه‌ام که تمام می‌شود از نزدیک‌ترین راه ممکن به خانه برمی‌گردم.

با جک قرار گذاشته‌ایم برای رهایی من از خشونت ویران‌کننده 10 دقیقه اول ورودم به خانه، برنامه‌های استقبال ترتیب داده شود. قرار شده بود که به محض این که من زنگ را می‌زنم یک موسیقی آرامش‌بخش پخش شده و جک با روی گشوده از من استقبال کند. به خانه که می‌رسم جک خواب خواب است. نه از برنامه استقبال خبری هست و نه از استقبال‌کننده‌ای. به هر ضرب و زوری هست جک را از خواب بیدار می‌کنم و می‌نشینیم پای فیلم نفس عمیق. یادم هست وقتی در سال 82 این فیلم رو دیدم بسیار افسرده‌کننده به نظر می‌آمد، اما این‌بار من و جک فقط به فیلم خندیدیم. انگار رنج آدم‌های فیلم بسیار کوچک‌تر از آن بود که حتی ذره‌ای تاثر در ما برانگیزد.

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

من و دیگری

بعد از چندین روز تن دادن به الزامات بوروکراسی بالاخره امروز دوباره یادم افتاد که یک انسان آزاد هستم. علی رغم قول و قرار با آقای رییس بعد از یک ساعت پرسه زنی در محل کار به یک باره شال و کلاه می کنم می زنم بیرون. چند دقیقه بعد سوار بر قطار شهری از تونل زمان می‌گذرم. چراغ‌های قطار برای لحظاتی خاموش می‌شود و نور کم بیرون به صورت منقطع فشردگی زمان را باز‌می‌نمایاند. قطار سرعت می‌گیرد،‌ موسیقی‌ای که از پلیر در حال پخش شدن است مچالگی ناشی از حرکت نور در پنجره‌های مترو و سرعت در حال افزایش قطار را تشدید می‌کند. کم‌کم آدم‌ها محو می‌شوند و من از شر زمان و مکان خلاص می‌شوم. لحظاتی بعد در یک زمان نامعلوم از پله‌های ایستگاه ولی‌عصر بالا می‌آیم.

طول خیابان انقلاب را با چند توقف کوتاه طی می‌کنم. سری به کتاب‌فروشی‌ها، شیرینی فرانسه و یکی دوتا لوازم‌التحریر فروشی می‌زنم. آنقدر حالم خوب شده که دلم می‌خواهد موتور سواری کنم. با موتور به خانه برمی‌گردم. سبک شده‌ام. آسوده‌ترم. انگار چیزی از من کنده شده است.

تازگی‌ها با یک مساله اساسی مواجه شده‌ام. صبح که از خواب بیدار می‌شوم مدت‌ها در رختخواب باقی می‌مانم. بدنم پر از درد می‌شود. تمام اسخوان‌هایم را احساس می‌کنم. رمقی برای بلند شدن ندارم. 2-3 ساعت غلط می‌زنم. جان می‌کنم تا بالاخره بیرون بیایم. با دکتر حرف می‌زنم. ماحصل حرفش این است که تو به قدری نسبت به از دست دادن دیگران اضطراب داری که برای خلاص شدن از آن فکر می‌کنی با هیچ کس ارتباط نداری. گیج می‌شوم. گیج تر می‌شوم. حرفش چندان خوشایند نیست. این حرف یعنی این که تو علی‌رغم داشتن دوستان بسیار به واسطه ترس از فقدان دیگری، دیگران را انکار می‌کنی و احساس می‌کنی که با کسی رابطه نداری، یا کسی تو را دوست ندارد. احساس می‌کنی کسی منتظرت نیست. به همین خاطر انگیزه‌ای برای بیدار شدن نداری. کمی به فیلم‌فارسی شبیه است، کمی به تنهایی نمایشی انسان روشنفکر شاید کمی هم به خودم. انقدر درگیر این فکر لعنتی‌ام که سوپی که سر گاز گذاشته‌ام آبش ته می‌کشد و جزغاله می‌شود. قهوه سر می‌رود و من هنوز به این فکر می‌کنم که کجای کار ایراد داشته است؟

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

جهان نیز به تندی دگرگونه می گردد.

در سایه تداومی جاودانه .

پر است بازار از دلقکان با وقار.

اینان خدایان این دم اند.

این آخرین پست من در وبلاگ خانه ای در یوسف آباده و از این به بعد مطالبم رو در وبلاگ شخصی خودم منعکس می کنم .

این وبلاگ منشا خاطرات ،احساسات و دوستی هایی بوده که برای من قابل احترام و به یاد ماندنیه ....

از همه دوستانی که این مدت ،مطالب و البته بسیاری از اوقات شر و ورهای منو خوندند ،نظر گذاشتند و توجه کردند ،تشکر می کنم .

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

عزیزی


خونه مادربزرگم ،همیشه پر از خاطره است ،درخت های کاج بلندش ،که مجبور بودن ،همیشه یه مقدار از ساقه هاشون رو سخاوتمندانه در اختیارم بذارند .و من باهاشون قایق های بد قواره و بی ریخت درست کنم.
ورودی خونه ،پر از سنگ هایی که بود ،که جولانگاه اتوبان سازی های من می شد ،جایی که ساعت ها توی دنیای خیالی خودم می تونستم ،از شر هر چیزی که بزرگترا ازم می خواستن فرار کنم ،و واقعا چند ساعت لذت ببرم .
حیاط پشتی یا حیاط خلوت ،که همیشه برای من و برادرم و پسر دایی هام ،محل تعریف داستان های وحشتناک ،و ایجاد شایعات اسرار آمیز ،و عملیات غافلگیری بود .
تفریح مورد علاقه ،البته آب بستن توی جماعت مورچه ها ،بود ،البته بعدا نجاتشون می دادم ،بعضی ها رو متاسفانه نمی تونستم نجات بدم ،
و تلف می شدن ....
....
عزیزی ،مادربزرگم ،گنجینه ضرب المثل ،با لهجه همدانی مربوط به سالها قبل از میلاد ،مادربزرگی که وقتی عصبانی می شد ،بیشتر بامزه بود ،تا جدی ،

و البته سالهاست که عزیزی دیگه توی این خونه نیست .....
تصویر خنده هایی که هرگز از ذهنم ،پاک نشد...
دیگه حوصله ندارم ادامه بدم ....همین

این یه لینک برای کمک به کودکان سرطانی ...منم حس نوع دوستیم یه دفعه گل کرده ،....



۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

هرگز ناگفته ها



ای گل سرخ ,ای تناقض ناب ,ای خواب هیچ کس نبودن .
بگذار زیباییت ,خود سخن بگوید.

اکنون در تو می پویم ؟
می بینی که جوینده ام من...
این خود بینی است ,پس بگذار خود بین باشم.
هرگز ناگفته ها ...



۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

shutter Island

مدت هاست که می خوام در مورد شخصیت های این وبلاگ صحبت کنم ،اما ،هر بار به دلیلی به تعویق می افته ، اما این بار با عزمی راسخ ،و با استعانت از همه خدایان خیر و شر این کار رو انجام خواهم داد.

شخصیت هایی که در این وبلاگ اسمی دارند ، و من تا حدی ازشون شناخت دارم .

اولین شخصیت جناب لودویک کبیره ،مرد همیشه منظم ،اراکی ابدی،پدر سرکوب احساسات،آشنا به جزئیات ،لودویک رو می توان با تلاش دائمش برای نظم بخشیدن و ایجاد ساختار و قواعد تکرار شونده شناخت .

مردی که همواره از موقعیت های چالش بر انگیز و رویارویی های بزرگ فرار می کنه ،محبوب همسایه ها،استاد رسانه های جمعی ،علی الخصوص فارسی وان

مرد شرایط سخت،آشپز زبردست با پلو های کم چرب،و البته کوکوی سبزی ،

مدیری که از زمان برکناری از مدیریت خانه ،بسیار جذاب تر و البته مهربان تر شده است.

شیفته اراک ،چون کش تمبان .او مرد ایده آل بسیاری از انواع زنان است ،روشنفکر سنتی ،پدر تعهدات فراموش شده.

تکیه کلام:بیا بریم بازار روز

استیمر:مغرور ،جسور،قدرتمند ،با پنجه های قوی و آرواره ای خرد کننده،اشتباه نکنید ،من در مورد ببر آسیایی صحبت نمی کنم ،این استیمر جوان است ،تلاش ابدی یک مرد برای چشیدن طعم امنیت ،

استیمر رو می توان با ویژگی وفاداری شناخت ،با هوش بالای کلامی و اجتماعی ،با سردرگمی دائمی.

استیمر موجود حساس و البته با وقاری است ،از درک بالایی برخوردار است اما متاسفانه اندکی تنبل است ،شاید این را بتوان به ته تقاری بودن او ارجاع داد.

استیمر تصویر یک مرد مردانه است با همه مهربانی ها و همه ابهتش.

تکیه کلام:از مادر زائیده نشده....یا من گونی هم بپوشم بهم میاد ....

اسلاوی :این جاندار بیشتر در مناطق معتدل یافت می شود ،در جایی که بتواند به راحتی کتابش را باز کند و بدون نگرانی از تغییر دما به مطالعات روشنفکرانه بپردازد .

نابغه در امور انتزاعی و یک احمق در امور انضمامی،این تناقض رو شما بعد از مدت کوتاهی زندگی با اسلاوی به راحت هضم خواهید کرد.

اسلاوی پدر تعلیق میل،حامی دختران بی پناه ،مردی با عواطف پنهان انسانی ،

عاشق زیر پوش های مارک دار،....

اسلاوی دارای سبک های خاصی در خوابیدن است ،خوابیده بر دو انگشت ،دهان باز با یک پا در هوا ،یک دست و یک پا.

تکیه کلام:راست می گی ....بیا سکوتتو بشکنو برگرد....آه پیش از انکه در اشک غرقه شوم ....

هرتزوک:یک برونگرا واقعی ،او پدر برون گرایی ایران است ،دلایلش رو هم که قاعدتا می شه فهمید.

هرتزوک را می توان با نبرد دائمیش برای اثبات تواناییهایش شناخت ،با علاقه بی حد و حصرش برای فان و لذت ،از مسافرت های گروهی گرفته ،تا بازی های کامپیوتری ،صدای دائمی که از اتاق هرتزک به گوش می رسد ،صدای تیر اندازی های مکرر و انفجارهای دهشتناک است که با صدای زنان و کودکان بی پناهی که شهرشان به خاطر فان طلبی بی حد حصر هرتزوک به اتش کشیده شده است ،همراه می گردد.

مردی که همواره به ساکت ترین و ضعیف ترین موجودات اطراف خود حمله کرده ،و آنان را به وسیله دم بلندش به این و رو آنور می کوباند.

مرد پر انرژی و غر غرو ،عاشق قدرت ،که در لفافه اخلاق پیچیده شده و چون شکلات شیرینی به شما تحویل خواهد داد.

او مهربان است ،به معنای واقعی و همواره خود را در گیر مشکلات و ماجراهای اطرافیان خود می کند.

تکیه کلام:اگه این کاره جور بشه ....هرتزوک رو بیشتر می شه با رفتارهای نمایشیش شناخت.

در مورد دوستان دیگر من به اختصار و محتاطانه ،صحبت می کنم،چون ممکنه ایجاد سو تفاهم کرده و ناراحتی ایجاد کنه ،در صورت تمایل دوستان می توانند ،به صورت شخصی در خواست کرده ،تا این وبلاگ ،نظرات کامل و تکان دهنده ای در مورد دوستان بیرونی تر ارائه بده.

اورسلا:

حمایتگر ،مهربان ،زیاد کتاب خونده ،تا حدی منطقی ،کاردینال و ریاست طلب،مغرور،از نظر احساسی آسیب پذیر.

ماری :مهربان،غرور تغییر شکل داده به تواضع،پسیویتیه اگرسیو،بااراده،و متین ،با توانایی تخیل بالا،ماری همواره به هدفی نیاز داره ،تا خودش رو وقفش کنه.شاید یه چیز بیرونی

جودی:شاد،همیشه مضطرب ،همیشه در حال فرار ،دارای کاریزمای پسیو،

جودی ،نماد صلح ،نماد انتقال اطلاعات در عصر پسا صنعتی،مثل سوییس در میان کشورها و

قفل تحلیل با همدستی کلمنتاین،

کلمنتاین:اونو می شه از بی علاقگی عجیبش به ثروت و قدرت شناخت،اون در واقع شیفته خدمته ،و نه تشنه قدرت.

دختری باهوش ،و مهربان،هوشی که گاهی اوقات نگران کننده می گردد.

از نظر من کلمنتاین شنونده خوبیه،کسی که میشه باهاش ساعت ها کل کل کرد.

وودی :درونگرای بزرگ ،پدر رازها ،وودی عزیز هم از تقدیسکنندگان غیر مستقیم قدرت است

لوسالومه :به علت اینکه من هرچی بگم ،علیه من استفاده می شه ، و ایشون هم اینجا حضور ندارند ،پس فراموش می کنیم

الیزابت رو نمی شناسم،تعریف ایشون رو از هرتزوک شنیده ام

البرتین :آلبرتین ،مهربان ،مظلوم ،منطقی ،البرتین ،خود واژه عدالت ،یا حتی حقوق بشر است

آلبرتین هم به عنوان یک برونگرا به شدت شیفته محبوبیت است .البته با روش خودش.

بسیار دوست داشتنی ،و محترم

مادلین :نمی شناسم و صحبتی نمی گردد.

فردریک :روشنفکر آواره،خوش تیپ افسرده،هنرمند بی قلم و بوم،

بی ربط ترین حقوق دان عالم،جستجو گر دائمی دوست دختر

اونم باهوشه ....یک دختر پرون حرفه ای

از باقی دوستان هم عذر می خوایم چون اسمشون رو نمی دونم و هرتزوک هم مسافرته و من نمی تونم ازش بپرسم.