
۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه
مزرعه گندم

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
ماشین زمان
بعد از مصاحبه دکتری اسلاوی به همراه ناستازیا فیلیپونا راهی پارک لاله میشویم. در تمام راه نگران گشت ارشاد و نسب و هزار کوفت و زهرمار دیگری هستم که این روزها مثل گروههای پارتیزانی با استفاده از تکنیکهای جنگ نامتقارن بر سر و کله خلقالله آوار میشوند. خوشبختانه خبری نیست. بالاخره میرسیم به پارک لاله. کشان کشان خودمان را میرسانیم به بازارچه خوداشتغالی که پر است از آدمهای تهخط. پیرمردهای و پیرزنانی که اینجا احساس در خانه بودن دارند. من مثل بچههای 5 ساله بلال میخورم ناستازیا هم همینطور رژه میرود در بازارچه، دکتر اسلاوی هم یادمان نیست که مشغول چه کاری بود. در فاصلهای که ناستازیا مشغول خوردن آش کشک مورد تنفر اینجانب بود من با اسلاوی کم این طرفتر در حال گپ زدنیم که ناگهان یکی از آشنایانی که مدتها پیش گامهای اولیه را برای شروع رابطهای رمانتیک با هرتزوگ برداشته بود با یک عینک دودی گنده و در حالی که دست در دست دوستش داشت ناگهان از دور پیدا شد و هرتزوگ خودش را به ندیدن زد و آنها آهسته رد شدند. در سکانس بعدی یکی از همکلاسیهای فعلی با یکی از دوستان قدیمی روی یکی از نیمکتهای پارک نشستهاند. از دور که میبینمشان به اسلاوی و ناستازیا هشدار میدهم که مسیر را عوض کنیم. تازه میفهمم در یک سال گذشته این دوست ما چرا همواره در مورد اینکه کی کلاس داریم، کی تمام میشود، کی کلاس نداریم، کی کلاس خواهیم داشت و کلی جزئیات دیگر در مورد کلاسها از من پرس و جو میکرده است. از این همه انکار کردن خودم، از این همه خودم را به ندیدن زدن متنفرم.
بعد از مواجهه با دوستان در سکانس قبلی، با ناستازیا و اسلاوی میرویم توی یکی از آلاچیقها. اسلاوی یکهو فیلش یاد هندوستان میکند و خبر میدهد که این آلاچیق ایشان را یاد جزیرهای که الان مدتهاست فروپاشیده انداخته است. همسر سابق من، همسر سابق ناستازیا و چند نفر دیگری که به همراه من،ناستازیا و اسلاوی جزیره کوچکی را تشکیل میدادند. در همین گیر و دار در حالی که من هر لحظه انتظار دارم ماموران گشت نسب، ارشاد و امنیت اخلاقی از بالای سقف آلاچیق مچ ما دزدان ناموس ملت را بگیرند ناستازیا صحنه ای را که با دو چشمش میبیند و درست پشت سر من قرار دارد توصیف می کند. یک دختر جوان چادری و یک مرد جوان واجد محاسن در حال معاشقه و مغازله در ملا عاماند. باورم نمیشود در حالی که من از فوبیای انواع گشتها و کماندوها از همنشینی با یک خانم در ماشین احتراز میکنم چگونه ملت در روز روشن پیش چشمان دهها نفر مشغول عشق بازی هستند.
۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه
اختصاصی: خانه یوسف آباد
بالاخره شام سربازی جک را می خوریم. جک احتمالا در حال اقدام به یک کنش وحشتناک است که دیشب شیرینی و امشب شام می دهدمان. ما که فکر می کردیم به پیتزا فروشی 8 میلی میتری زنگ زده ایم با دیدن جعبه پیتزا کمی جا می خوریم. انگار شماره همان شماره است اما یک چیزی عوضی بوده. یعنی از 8 میلی میتری خبری نیست و باید غذایی را بخوریم که تنها نکته مثبت اش منشی خوش برخوردی است که خوب فریب می دهدمان.
جک این روزها دوران نقاهتش را می گذراند. جک هدفون می زند توی گوشش و هی همین جور زل می زند به صفحه نوت بوکش. جک می خندد، من از این ژست خوشم نمی آد. بیشتر از چند ثانیه نمی تونم تحمل کنم. اول تعجب می کنم اما بعد متوجه می شم که دوست دارم در هر موقعیتی در کانون توجه باشم و وقتی یکی کنارم نشسته و هیچ توجهی به من نداره حالم بد می شه.
وقتی از جک درباره Miss h سوال می کنیم ناراحت می شود.
بعد از مدت ها سروکله دکتر اسلاوی پیدا می شود. اسلاوی ریش گذاشته، اسلاوی هنوز با کتاب می خوابد، با کتاب حرف می زند و بی کتاب دلهره می گیرد.
استیمی مدتی است که خبری ازش نیست. آهسته می آید و می رود. دچار سندروم ترس از لودویگ است. و حالا چند روزی است که می تواند بیشتر استیمر باشد. چند روزی است که می تواند تا صلاه ظهر بخوابد. من هم دوباره بعد از مدت ها صدای زنگ موبایل استیمی را وقتی خواب است مثل مارش جنگ می شنوم.
فردریک شهید هم این هفته سری به ما می زند. فردریک شهید هم مثل قبل است. اما بیشتر به هیجان می آید. فردریک شهید یک قید تازه دارد در جمله هایش، اگر من درگیر یک رابطه عاطفی بودم چنین و چنان می کردم. فردریک شهید انگار میلیون ها سال با چنین چیزی فاصله دارد. لحنش حماسی می شود وقتی این کلمه را به زبان می آورد.
آخرین مهمان این هفته خانه یوسف آباد الیزابت است. تقریبا این هفته همه شخصیت های اصلی سری به خانه یوسف آباد می زنند. الیزابت می خندد، اما کمتر به هیجان می آید، حالا دیگر شرایط ایران نه خیلی ظالمانه است نه خیلی اعصاب خراب کن و نه خیلی غیرقابل تحمل. حالا دیگر همه چیز برای الیزابت بعد از مدتی اقامت در فرنگ معمولی تر است. الیزابت که از زندگی در پانسیون های دانشجویی با حمام و دستشویی مشترک خوشش نمی آید می گوید اکثر آدم ها از چنین زندگی ای استقبال می کنند.
یکی از برنامه های اخیر خانه یوسف آباد فال گیری شبانه است. من و جک می نشینیم و بعد از نشخوار کردن لا طاعلاتی که هی تکرار می شوند تفالی به حافظ می زنیم. بار آخر لودویگ عبوس را هم می آوریم قاطی بازی. لودویگ این روزها زیاد خوشحال نیست اما به واسطه لودویگ بودنش زیاد حرفی با ما نمی زند. لودویگ حوزه خصوصی اش را همیشه دور از دسترس نگه می دارد. اما در یک خانه 80 متری مگر چقدر می توان حوزه خصوصی را از دسترس جانوارن جستجوگری مثل من و جک دور نگه داشت.
برای لودیوگ فال حافظ می گیریم. این می آید :
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
تکلیف معلومه دیگه. پیر جاهل که اینجانبم، شیخ گمراه هم جک است.
و در پایان جمله قصاری از هرتزوگ در باب جک که در این هفته به شکل ظالمانه ای بارها تکرار شده است:
تو ماهی گیری هستی که همه عمرش را برای جمع کردن کرم صرف می کنه.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
ما که عادتمان داده اند
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
جک جهان وطن

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه
لودویگ و ماهی قرمز کوچولو
بالاخره بعد از یک ماه برگههای میانترم بچهها را تصحیح میکنم.چند تا نکته جالب توی برگهها هست که هنوز ذهنم رو مشغول نگه داشته
• در پاسخ به این سوال که به کدام نظریه بیشتر علاقهمندید پاسخ قریب به 70 درصد بچههای کلاس مارکسیسم است.
• یکی از بچهها خودش را متعلق به خردهفرهنگ پسران فشن میداند و مهمترین عنصر هویتبخش اجتماعیاش را مدل موهایش عنوان کرده است. فرد مزبور چندان موهای جالبی هم ندارد.
• درصد قابل توجهی از دانشجویان دختر از هویت جنسیتی خود احساس خوبی ندارند و بر این باورند که دختر بودن با محدودیتهای عمدهای برای آنان همراه بوده است.
• تعدادی از دانشجویان معتقدند که مهمترین وظیفه جامعهشناسی این است که ما را به خوشبختی و سعادت برساند.
• و البته یک نکته مهم این که اتفاقا حیوانات از ما انسانها توانایی کنشمتقابلشان بیشتر است. یک خرس قطبی به راحتی میتواند منظورش را به یک خرس ایرانی بفهماند. اما یک انسان روسی نمیتواند به این راحتی با یک انسان ایرانی وارد تعامل شود.
• تعدادی از دانشجویان فرهنگ آریایی را فرهنگ مسلط میدانند و معتقدند بقیه خردهفرهنگها باید تحت تسلز فرهنگ آریایی درآیند.
آخرین جلسه کلاس مدرسه هم تمام میشود. فیلم مشق شب رو برای بچهها نمایش میدهم. با بیحوصلگی تماشا میکنند. دست آخر بعد از این که کلی درمورد فیلم صحبت میکنم از بچهها میخواهم که حرفهایشان را بزنند. بحث فیلم فراموش میشود و تمام زمان باقیمانده کلاس به بحث بلوغ و مسائل ناشی از آن برای نوجوانان سپری میشود. و من متهم میشوم که موضوعاتی که برای بچهها جذاب بوده – مثل خانواده – را در طول ترم مطرح نکرده ام و تمام بحثها به مزخرفاتی مثل اقتدار کاریزماتیک گذشته است. در تمام 20 دقیقهای که در مورد بلوغ حرف میزنم توجهها بچهها لحظهای به چیز دیگری معطوف نمیشود. صدا از کسی در نمیآید و همه سراپا گوشاند، تجربهای که در تمام 10 جلسه گذشته نظیر نداشت. نهایتا من متهم میشوم که معلم مقتدری نبودهام و نتوانستهام کلاس را خوب اداره کنم و بعدتر از این که خشونت نداشتم و با بچهها خوب تا کردم مورد تقدیر قرار میگیرم. یاد گفتوگوی کوهن بندیکت – از رهبران جنبش دانشجویی مه 68- با وزیر فرهنگ فرانسه میافتم:" آقای وزیر برای مسائل جنسی ما چه فکری کردهاید؟"
عکسی که در بالا مشاهده میکنید چهره مگالون در آینه ماهی و حوض فیروزه نام دارد. لودویگ بعد از بحرانهای مالی خانه و عدم کفایت بودجه برای خرید آبمعدنی برای ماهی، و بعد از اینکه ماهی مذکور در پارچ آب سر میز به واسطه سطح کدورت آب تقریبا نامرئی شده بود ناگهان به فکرش رسید که آب معدنی نیست؛ خوب آب شیر که هست و اینگونه بود که ماهی قرمز کوچولویی که دم عیدی استیمی به زور مجبورم کرد که تهیهاش کنم بار دیگر از مرگ نجات یافت.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
creeping Death
امروز تشییع جنازه انجام شد.
مراسم عالی بود .جنازه مربوط به دختری جوان بود .
همه حاضر بودند .
غایبین البته با فرستادن پیام های تبریک و تهنیت ؛ احساساتشون رو ابراز کردند ؛البته این اشتباه در ذهنتوم پیش نیاد ؛ما شهید ندادیم.
در واقع این مراسم یه مقدار با مراسم دیگه فرق داشت .
هیچ کس لباس سیاه نپوشیده بود .
یک گروه موسیقی هم دعوت شده بود.
همه در پایان اومدن و به من تبریک گفتند.
و من رو غرق در بوسه کردند.
اوضاع در خانه یوسف آباد آرومه.
مدتی ی سر کار می رم .
و مدتی هم هست دارم به خودم فکر می کنم .
استاد هرتزوک که جدیدا به مقام ژنرالی ارتقا پیدا کرده ؛هر روز سرزمین جدیدی رو در دنیای مجازی به زور اسلحه فتح می کنه.
و لودویک هم همچنان به اختلاسات خود در واردات گوشت به خانه ای در یوسف آباد ادامه می ده.
استیمر در حال ساخت امپراطوری ابراز آلات و فولاده ؛
این زمان برام عرصه ای فراهم شده که خودم رو از نو بسازم .
فکر می کنم توجه به چیزهای آنی و زود گذر و پاسخ به این قبیل مسائل همواره باید برام در اولویت دوم باشه و اون چیزی که بیشتر از همه ارزش داره خودم هستم؛برنامه هام؛تحصیلاتم ؛کار و موفقیت حرفه ای .
هیچ چیز و هیچ کس من رو نباید از رسیدن به اهدافم دور کنه.
همواره به آینده نیگاه می کنم ؛ نیم نگاهی به گذشته و اینکه یاد بگیرم دیگه اشتباهات قبلیمو تکرار نکنم.
و همواره این ایمان مسخره همواره با منه ؛که آینده از آن توئه مرد ؛هرگز خم نشو ؛نشکن ؛در مقابل هر کس که برای آرزوهای تو ارزشی قائل نیست بایست ؛و هرگز شک نکن.
اینم از مکاشفات امروز کاپیتان .