۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

Dark Coffee



قهوه تلخ،

از گدار خوشم نمیاد .

قرآن سوزی درست بعد از مذاکرات صلح خاورمیانه،مسخره است.

آب داغ می چسبه .

اومد ،بساطش رو پهن کرد،یه کم انگلیش بلغور کردیم،بعد رفت ،ماتحتش زمین خاک نمی خوره.

اون یکی ،نیومد،می ترسه از تجربه های جدید،از محیط جدید ،شاید هم تنبلی بی نهایتش باشه.

بچه ای که دنیا نمیاد،بیچاره زنه نمی دونم شایدم  مرده،بهرحال کلی باید دیوانه باشی ،زنگوله پای تابوت.

سیگارو دخانیات ممنوع ،ببینم چه قدر طاقت میاری .

وصیت کردم همینجا دفنم کنید ،اگر نتونم...همینجا با دستای خودم می کنم ،می کنم،قبرو می گم.

مزارع ذرت همیشه ،یعنی کودکی ،یعنی بی خیالی.

 تاکید می کنم،اگه می دونستم زودتر انجامش می دادم،زودتر .

می خوره و می خوره ،مست،با خودش خوشحاله،چرا من باهاش حال نمی کنم.

پله می شی یا نه؟

یکی یه جایی یه چیزی گفت ،مدیریت نه!!!لیدر باش،اون مشکلش این بود که مدیر بود ،درگیر جزئیات ،مستقیم امر می کرد،از چالش می ترسید.

تاکید می کنم ،باز هم،اگر می دانستم زودتر انجامش می دادم....

باید باهاش غذا بخوری،باهاشون بخوابی،باهاشون گپ بزنی ،باید باهاشون زندگی کنی،باهاشون بخندی ،گریه کنی،اونوقت می فهمی....اون وقت شرو ور نمی بافی،اون وقت داد نمی زنی....حالا

کجاش اشکال داره ؟بگو ؟ضرر نمی کنی قول می دم.

دوستشون دارم ،و چون دوستشان دارم با اونا می جنگم.می دونم نمی فهمی  ،می دونم می گی پریشان گویی ....تو که می دونی من برام مهم نیست .....

دلم می خواست زنده بود و با همون صدای پیرش صدام می زد ،می نالید که چرا بهش سر نمی  زنم و منم جواب همیشگی رو می دادم ،کار دارم.

God Bless You

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

کوچولوی نازنین


کودکانه های یک کودک .....

چشمانش را بسته ،کرکره مغزش را کشیده و تنها فرمان می برد ،او به طبیعتش برگشته ،بر خلاف جریان تاریخ ،بر خلاف جریان مدرنیته....این مایه خوشحالیست

خاکستری اش به سرخی گراییده ،تبدیل ماده به انرژی ،نسبیت عام یا خاص؟

مگسان بازار ،

Show me

آیا در نطفه جهان پایان می یابد؟

هارمونی تو ،تو که درگیر احساسی ....

رانه ....

میل......

فرمانروایی خرد ناب ،در خدمت شهوت قدرت....غلیان مفهوم...غلیان شر

همه راه های تو بسته .....تا ابد ...من تنها یک کلمه می شنوم ...تنها کلمه ی تسلیم

.دلقکان خواهند رفت ،قلاده به گردن.

تمایلات مازوخیستی ،یا مفاهیم عاشقانه یه جنون زده ،پایان کار، تاریکی است مرد جوان ....هر چند که او کر است و من دهانی برای این گوش ها نیستم...

او با خود می جنگد.نه با ما ....

اشتباهات تکراری این حیوان .....این حیوان ...این بشر لعنتی.

هرگز نخواهی فهمید.........بی آنکه بدانی ....کوچولوی نازنین.

وقت گردگیری فرا رسیده....

هرتزوک و استیمر تنگ در آغوش خواهند گرفت .

بنگر که جهان چه خواستنی شده!!!!!

 

رز های سرخ یا سفید ...

تقدیم تو باد همه عاشقانه های من ،کوچولوی نازنین ،کوچولوی نازنین.


۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

گذشته، گذشته، باز هم گذشته

  • در خلوتی عصر شنبه با جک می‌نشینیم که بعد از سه روز تعطیلی بالاخره یک فیلمی دیده باشیم. گربه روی شیروانی داغ. سوئیچ‌ها. سوئیچ من کجاست. آخرین سوئیچی که گم کرده‌ام را عصر پنج شنبه، نه شب پنج‌شنبه، نه؛ ساعت 2 صبح جمعه در نیمه‌راه خانه‌یوسف‌آباد با استیمی برمی‌گردم و از وودی می‌گیرم. آری، دسته‌کلیدی که ماری خریده بود و یک‌بار پیشتر هم در سالنی که بعد از شهادتم قرار است به نام من شود، در آخرین سکانس یک تئاتر افتاده بود و جا مانده بود. سوئیچ‌ها. بعضی وقت‌ها سوئیچ‌ها را از میان دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام بیرون می‌کشم. دیشب یکی از سوئیچ‌ها را پیدا کردم. مزخرفاتی در باب تنقاضات درونی هرتزوگ. تاریخ یادداشت به تیرماه سال 1388 برمی‌گشت. هنوز به خانه یوسف‌آباد نیامده بودم. هنوز در خانه‌ای که دیوارها، کف، اثاثیه و همه چیزش سفید بود زندگی می‌کردم. جایی که مهمان‌ها روی سنگ یخ سفید، داخل کیسه خواب می‌خوابیدند و تنها دلگرمی‌ام پنجره آشپزخانه بود که رو به کوه‌های شمال تهران باز می‌شد.
    متن یادداشت به این شرح است:
    یک‌شنبه 15 تیرماه 1388
    " سخت از رختخواب بلند می‌شوم. 4 ساعت، 8-12 خواب می‌بینم. بیدار می‌شوم و خواب می‌بینم. نزدیک 1 به زور از خواب بیدار می‌شوم. دیشب بازهم shock."
    همین چند کلمه که به طور تصادفی از لای یادداشت‌های روزانه می‌زند بیرون مرا تا پایان یادداشت‌های روزانه دو سال گذشته می‌کشاند. اما سوئیچ وسط راه گیر می‌کند. من دوباره قهرمان بازی gta می‌شوم. به کشتن و کشتن و کشتن ادامه می‌دهم. ماشین‌ها را می‌دزدم، موسیقی مورد علاقه‌ام را انتخاب می‌کنم و همین طور ماموریت‌ها را ریز به ریز اجرا می‌کنم. ماموریت‌ها؛ ماموریت‌های لعنتی.

  • در حین تماشای فیلم، جایی که پیرمرد وضع جسمانی مناسبی ندارد، من و جک به یاد دردهای خودمان می‌افتیم.
    هرتزوگ:" احساس می‌کنم پشت ساق پام از همون تخم‌مرغ‌هایی که پای مادربزرگم داره، درآورده و مجبورم تا آخر عمر مثل پنگوئن راه برم"
    جک:"انگشت دستم دائما بی‌حس می‌شه. انگار سِرشدگی از این‌جا (ابتدای انگشت وسط دست راستش را نشان می‌دهد) شروع می‌شود و می رسد تا این‌جا. احساس می‌کنم ام‌اس گرفته‌ام."

  • روز پنج‌شنبه یا شاید جمعه بعد از مراسم ختم با جک و استیمی برمی‌گردیم خانه. قبلش باید بگم که هرگز چهره مضطرب یا ملتهب یا منعطف یا مشتعل یا منقبض یا منفعل یا نمی‌دانم چه کلمنتاین و جودی را لحظه‌ای که با پله برقی‌های مترو از ایستگاه قلهک بالا می‌آمدیم فراموش نمی‌کنم. فکر کنم مثل فیلم بعدازظهر نیم‌روز بود. وقتی که قهرمان فیلم از قطار پیاده می‌شود و گنگسترها منتظرند تا قیمه قیمه‌اش کنند. فکر کنم باد هم می‌آمد. موزیک وسترن هم پخش می‌شد. کلمناین دستش به ماشه بود و جودی انگار از همین الان برای مرگ ما در دلش عزاداری می‌کرد. یک لشگر سیاه‌پوش. به هرحال با جک و استیمی برمی‌گشتیم که آهان تازه یادم افتاد. در ایستگاه بهشتی ما سه ابله جاودانه جلوی در خروجی قطار ایستاده بودیم که ناگهان فهمیدیم که این در خراب است. با اشاره یکی از مسافرها طبق معمول با اضطراب و وحشت از خفه شدن در قطاری که تنها یکی از درهایش باز نمی‌شد، خودم را می‌رسانم به در بغلی و مثل طاعون‌زده‌ها از قطار فرار می‌کنم. تنها می‌بینم که یک پای استیم از در بیرون آمد و بعد به داخل کشیده شد. در بسته شده بود و من تنها در ایستگاه بهشتی و استیمی و جک در قطاری که به مقصدی نامعلوم در حال حرکت است. استیم فقط حالیم می‌کند که همین جا بمان ما برمی‌گردیم. فکر می‌کنم قطار آن‌ها را به جای نامعلومی خواهد برد. فکر می‌کنم کلمنتاین و جودی در ایستگاه بعدی منتظرند و کلمنتاین این‌بار بدون این‌که به اشک‌های جودی فکر کند، ماشه را خواهد کشید و بعد با معصومیتی اجتناب‌ناپذیر لوله کلتش را فوت خواهد کرد. از این فکرها که خلاص می‌شوم می‌بینم این ور خیابان عباس‌آبادم و جک و استیمی زنده وسالم در حالی که استیم یک گوشه کلاهش از شلیک غیرماهرانه کلمنتاین سوراخ شده از ایستگاه مترو می‌آیند بیرون.
    بعد سوار یک تاکسی سبز می‌شویم. راننده کمی قاطی دارد. خانمی که جلو نشسته بعد از تخت طاووس می‌خواهد پیاده شود. آقای راننده از پلیس می‌ترسد، می‌رود جلوتر. خانم عصبانی می‌شود. با اصرار خواهش می‌کند که پیاده شود. آقای راننده داد می‌زند و بعد می‌گوید:"خانم آرامشت را حفظ کن". ما خنده‌مان گرفته. جک می‌گوید واقعا مردم نمی‌توانند آرامششان را حفظ کنند. شما واقعا انسان متینی هستید. جک در زمان حال زندگی می‌کند؛ دخترک که رفت، راننده غرغرو رو بچسب. من فاطمی پیاده می‌شوم. سوار ماشین می‌شوم که بروم انقلاب و سی‌دی اس‌پی‌اس‌اس بخرم برای کار آقای دکتر. راننده تند می‌رود. من عصبانی می‌شوم. فریاد می‌زنم. "اگر می‌خوای این جور برونی من پیاده می‌شم". راننده خنده‌اش گرفته. ناگهان خودم را جلوی بیمارستان مهر رها شده می‌بینم. با خودم لج می‌کنم. پیاده راه می‌افتم و دائمی را تا انتها می‌روم. چند روز بعد تازه می‌فهمم دعوایم با راننده خط فلسطین انقلاب تقلید دعوای دخترک است با راننده‌ای که ما را تا فاطمی آورد.


دژ هرتزوک




خانه آرام است و هرتزوگ مشغول کار است .


آرامش خانه فضای جذابی رو برای من فراهم کرده تا بیشتر به کارهام برسم ،رهایی از ارتباطات بیهوده مسیر رو برای حرکت فراهم کرده ،روابطی که در اشکال مختلف امتحان شده و ثابت شده که بیشتر از اینکه مفید باشند ،ایجاد کننده استرس و آشفتگی هستند. روابطی که نیروی انسان رو هدر می دهند .


با این وضع من خونه آروم و دنج حاضر رو به شلوغی های گذشته ترجیح می دم .


البته این نظر منه و شاید نظر هرتزوگ چیز دیگه ای باشه بهرحال ....


متاسفانه چند روز پیش مادر یکی از دوستان فوت کرد پس از مدت ها تحمل رنج و درد و تنها کاری که ما می تونستیم بکنیم ،شرکت در مراسم و همدردی بود ،که انجام شد. هرچند هیچ احساس خاصی رو در من بر نیانگیخت .


لودویک همچنان که اشاره شد رفت ،لودویکی که من احساس می کنم از رفتنش پشیمونه و با همه خوبی ها و بدی هاش دوست ما بود و جاش خالیه ،هرچند خونه خلوت بهتره ولی لودویک دوست خوبی بود.


استیمر هم این روزها در تکاپو های جدیدی افتاده ،احساس نیاز به حرکت در جهتی مثبت ،نشون از تغییرات عمده در وجود استیمره .


هفته ها از خونه بیرون نمی رم .


چیزی بیرون نیست ،این احساس این روزهای منه ،تنها چیزی که برام ملموسه و واقعیت داره ،هدف هامه ،چیزی هایی که فراموش شده بودند و حالا به من نیروی عجیبی دادند ،نیرویی که اگر هفته ها از خونه بیرون نرم ،هیچ احساس ضعف یا نیازی رو حس نخواهم کرد ،حتی حضور آدم هایی که به خونه رفت و آمد می کنند ،هیچ حسی رو در وجودم تحریک نمی کنه .


تنها حضور هرتزوک قابل تحمله و استیمر ،هرتزوک چون اون هم به دژ خودش پناه برده و این خیلی عالیه .


البته به زودی اسلاوی هم خواهد آمد ،اسلاوی هم حضور و عدم حضورش حس نمی شه ،


چند وقت پیش کسی پیشنهاد ارتباط عاظفی به من داد ،کسی که مدت ها قبل می شناختم و خیلی زود فراموشش کرده بودم ولی اون این کار رو نکرده بود و هنوز به یادم بود و این برام عجیب بود ،چرا هنوز به یاد من بود ؟منی که می دونم در ارتباطات عاطفی انسان جذابی نیستم!!!!


اون هم منو متهم به خونسردی و بی توجهی کرد ....


این که انسان ها برای من مهم نیستند و من از خودم پرسیدم اگر اینجوریه پس چرا باز به سراغم اومدی؟




بهرحال امیدوارم هرتزوک عزیز در دژ بزرگش بمونه و هوس کشور گشایی و ایجاد روابط جدید با دولت های همجوار به سرش نزنه تا خونه همچنان آروم و دنج بمونه...




۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

مرثیه‌ای برای لودویگ

  • بالاخره لودویگ به اراک رفت؛ برای همیشه. با رفتن لودویگ بسیاری چیزها در خانه یوسف‌آباد تغییر کرده است. هنوز از اسلاوی جوان خبری نیست، و من و جک در دنیای دونفره‌ای که به ندرت در خانه یوسف‌آباد فراهم می‌شود مشغول بازی Fifa 09 هستیم. مدت‌هاست عصر شلم به سر آمده و زمانه زمانه بازی‌های دیجیتال است. شوت‌های سهمگین جایگزین خشونت غیرنمادینی می‌شود که در جبهه نبرد و من جک همواره جاری بود. لودویگ که نیست بیشتر به هم احترام می‌گذاریم. لودویگ که نیست حتی اگر خانه یوسف‌آباد در لجن غرق شود چیزی به نظرمان نمی‌رسد. لودویگ که نیست دیگر برای دفع یک زباله کوچک تا بالکن دو استقامت نمی‌رویم. لودویگ که نیست کسی صبح‌ها در آشپزخانه سر و صدا نمی‌کند. لودویگ که نیست همسایه‌ها هم با ما کاری ندارند. لودویگ که نیست حتی اینترنت هم دیگر قطع نمی‌شود. لودویگ که نیست سریال‌های فارسی 1 را هم فراموش شده‌اند. لودویگ که نیست تلفن‌ خانه یوسف‌آباد کمتر مشغول است. حالا دیگر می‌شود همه جای خانه سیگار کشید. لودویگ که نیست انگار هیچ وقت نوبت کسی نیست که ظرف بشورد، ظرف‌ها خود به خود شسته می‌شوند. زباله‌ها خود به خود می‌روند سر کوچه. غذا خود به خود حاضر است. لودویگ که نیست پیرجامه‌های چارخانه بیشتر استراحت می‌کنند. لودویگ که نیست حضور رنگ سفید در خانه کمتر شده است.
    با این حال رفتن لودویگ ضایعه بزرگی برای خانه یوسف‌آباد است. با رفتن لودویگ تمایل ما برای حفظ فضای خلوت خانه بیشتر شده است. با رفتن لودویگ کمی بیشتر به فکر خانه هستیم. کمی بیشتر حواسمان هست. با رفتن لودویگ نظارت از بیرون به درون منتقل شده است. .

  • این روزها جک اغلب اوقات یک هدفون بزرگ به گوش دارد و دائم در کار زبان است. من بعد از اعمال پاره‌ای اصلاحات کلی در خانه با کامپیوتر جدیدم مشغولم. بعد از فراغت از موج وحشتناک مهاجرت در هفته‌های گذشته کمتر احساس ترک‌شدگی دارم. بیشتر به حال فکر می‌کنم، کمتر نگران آینده‌ام، هر چند هنوز آلبرتین نرفته است و احتمالا بعد از رفتن آلبرتین شوک‌های ناشی از مهاجرت به اوج می‌رسد. ورزش می‌کنم، با رژیم غذایی درگیرم، سالاد، سالاد و بیسکویت ساقه طلایی.

  • برای فمینا هم اسم تازه‌ای پیدا کردم، کلمنتاین. هر چند هنوز یک تک خط اولترا مینی‌مال به من بدهکار است.

  • شب است، نزدیک 1 نیمه شب از پیاده‌رو وسط بلوار کشاورز به سمت میدان ولی‌عصر در حرکتم. موسیقی توی گوشم است و بی‌هوا ادای کسانی را درمی‌آورم که از یک پیاده‌روی شبانه در شهری آرام لذت می‌برند. ناگهان ماشین آب‌پاشی از دور می‌رسد. احساس می‌کنم خیس خواهم شد. از خیس شدن می‌ترسم، کنار یک صندلی در منتهی‌الیه پیاده‌رو می‌ایستم. جایی که فکر می‌کنم کمتر خیس خواهم شد. ماشین که به من می‌رسد نگاهم می‌افتد روی صندلی، شوکه می‌شوم. کسی روی صندلی خوابیده است. کسی که اصلا ادای کسانی که از خوابیدن روی صندلی پیاده‌رو بلوار کشاورز لذت می‌برند را در‌نمی‌آورد. تا متوجه‌‌اش می‌شوم آبپ‌پاش کار خود را کرده است. وحشت‌زده از خواب می‌پرد. چند ثانیه خیره به من نگاه می‌کند. موسیقی در گوشم می‌خواند. با حرکت دست مطمئن‌اش می‌کنم که خطری تهدیدش نمی‌کند. خیالش راحت نمی‌شود. سرم را می‌اندازم پایین و می‌روم. از دور صدای فریاد می‌آید و من به تنها چیزی که فکر می‌کنم پست بعدی وبلاگ است.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

بازگشت


بعد از کلی مکافات کشیدن سر گرفتن دفترچه بیمه، Mri و ویزیت دکتر در بخش اطفال بیمارستان بالاخره نتیجه این می‌شود که باید بروم به کلینیک لاغری و تاحدی وزن مبارک را کم کنم. طبق معمول کمی قبل از ایستگاه مفتح جلوی کیوسک پیاده می‌شوم و بدون این‌که سیگاری بخرم با فندک کیوسک سیگارم را روشن می‌کنم و روزنامه‌ها را می‌جورم. بعد لخ لخ کنان می‌روم داخل ایستگاه و 50 و اندی پله ایستگاه را می‌روم پایین؛ از گیت رد می‌شوم و می‌رسم به پله برقی عزیز. چند پله‌ای پایین نرفته‌ایم که ناگهان یادم می‌آید برعکس مسیر هر روزه این بار باید رو به پایین(جنوب) می‌رفتم. روی پله‌های در حال حرکت مثل جنگ‌زده‌هایی که از بمب فرار می‌کنند شروع می‌کنم با این پاهای علیل برعکس دویدن. در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و فقط می‌خواستم هر جور شده برسم به بالای پله‌هایی که بی‌امان به سمت پایین حرکت می‌کردند. ساق پاهایم هی گیر می‌کند به لبه پله‌ها و بالاخره با کلی تقلا می‌رسم آن بالا. اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که چرا پایین نرفتم و با پله‌های آن طرف، بالا نیامدم. مطمئن‌ام هرگز دلیلش را نخواهم فهیمد.
در مسیر برگشت هر روزه از دفتر مشاور بلدیه تهران سوار مترو می‌شوم. قطار بعد از کلی توقف نامربوط بالاخره به ایستگاه بهشتی می‌رسد. سه بار دینگ می‌کند و درها باز می‌شوند. راه می‌افتم به سمت پله‌ها. همیشه پله برقی این طرف از بالا به پایین است و من باید از پله‌های معمولی ایستگاه بروم بالا. جلو زدن آدم‌ها را دوست دارم وقتی به زحمت خودم را از پله‌ها می‌کشم بالا. پیرمردها معمولا نگاه تحقیرآمیزی می‌کنند،‌بقیه هم تقریبا بی‌تفاوتند. بالاخره از گیت رد می‌شوم و می‌رسم به سر دوراهی‌ای که بعد از یک‌سال که هر روز از آن رد شده‌ام باز هم باید به کمک تابلوهای راهنما مسیرم را پیدا کنم. تابلو مجددا تعدادی پله را سر راه من می‌گذارد. از پله‌ها که می‌آیم بالا یک خانمی با دختر بچه کوچکی که یک بادکنک سفید در دست دارد بالای پله‌ها کلن‌جار می‌رود. بی‌تفاوت در حال گذشتنم که یک باره مخاطب قرار می‌گیرم.
- شما دانشکده ... بودید.
- بله، شما هم اونجا بودید؟
- ورودی چه سالی؟
- 79
- هوم. من هنوز هم اونجام. شما ادامه ندادید؟
- نه، من کار می‌کنم.
- (به بچه اشاره می‌کنم) بچه شماست؟
- بله.
- اسمش چیه؟(تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود)
- ساقی
- چه خوب. خیلی خوشحال شدم. خداحافظ
- خداحافظ
خانم سفید پوش می‌رود. از لحنش پیداست کمی نوستالژیایی سال‌های دانشجوی‌اش را دارد. هم‌چنان با بچه کلنجار می‌رود که اگر آروم نشی بادکنکت را می‌دهم به یه نی‌نیه دیگه. و من که نمی‌دانم اصلا چرا مخاطب قرار گرفته‌ام می‌روم تا از راسته دستفروش‌ها دیدن کنم.
سیل مهاجرت. استیمی این‌جور درمورد وضعیت جدید ما صحبت می‌کند. استیم فکر می‌کند این همه آدم که دارند می‌روند فرنگ نشانه بدی است. استیمی فکر می‌کند که این یعنی وضع این‌جا خیلی خراب است. هرتزوگ اما هنوز هم سفت چسبیده است خاک وطن را و فکر نمی‌کنم حالا حالاها از این وضع احساس ناراحتی کند.
هانا می‌رود نیویورک.
سیمین‌دخت می‌رود گوتنبرگ.
آلبرتین می‌رود کلن.
لوسالومه راهی فرانسه است.
و البته لودویگ هم به اراک بازمی‌گردد.
راستی قرارداد خانه یوسف‌آباد تمدید شد و بعد از رفتن لودویگ، اسلاوی جوان هم‌خانه جدید ما خواهد بود و خانه یوسف‌آباد وارد عصر جدیدی می‌شود.

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

دشواری های هرتزوگ

وقتی نمی‌نویسی، احتمالا یکی از این چند حالت مختلف پیش آمده است. یکی این که چیزی برای گفتن نداری. یکی این که چیزهایی هست اما موانعی هم هست که نمی توانی بنویسی. یا این که چیزهایی هست اما فکر می‌کنی ارزش نوشتن ندارند. وقتی هم که خیلی نمی‌نویسی مغزت کمی تا حدی کپک می‌زند و اصلا یادت می‌رود که زمانی می‌نوشته‌ای. فکر کنم در حال حاضر همه این گزینه‌ها درباره هرتزوگ صدق می‌کند. هرتزوگ همش درگیر است. درگیری ابدی با یک self تا ابد ناسازگار.

در حال حاضر به فصل جابه‌جایی نزدیک می‌شویم. لودویگ به اراک برمی‌گردد و من و جک باید جای تازه‌ای پیدا کنیم. همین جا اعلام می‌کنیم که به یک هم‌خانه با شرایط زیر نیازمندیم:
1- سیگاری
2- پر رفت و آمد
3- تا آن جای ممکن برون‌گرا
4- اهل فیلم و سینما و ادبیات و ایضا سیگار
5- تا آن‌جای ممکن فعال در امور منزل
علاوه بر موارد فوق فرد مورد نظر باید در امور زیر از مهارت کافی برخوردار باشد:
1. شلم
2. پوکر
3. مزخرف بافی و تحلیل‌های سیستماتیک چند منظوره
4. شستن توالت
5. آشپزی
6. پیدا کردن اشیاء گمشده
7. پرداخت حضوری قبض‌های آب،‌برق،‌گاز و تلفن
8. پی‌گیری کلیه امور مربوط به اینترنت
9. فنون مذاکره و کنار آمدن با همسایه ها
10. مدیریت بحران
در صورتی که هر یک از دوستان یا آشنایان‌ محترمشان واجد شرایط زیر هستند می‌توانند از افتخار یک سال اقامت در خانه‌ای در یوسف آباد بهره‌مند شوند.

دانشگاه تعطیل است و اتفاقا خیلی هم خوب است که تعطیل است. فردا امتحان یکی از مشتقات spss دارم. من پیرمرد باید پا شم برم سرجلسه امتحان،‌واقعا حسش نیست.

و البته ماجرای این هفته. با استیم ساعت 12 شب می‌رویم که مثلا قدم بزنیم. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنیم که یوسف‌آباد چه کم از شانزلیزه پاریس دارد و سر این که این ایده را اثبات بنماییم می‌زنیم بیرون. در آن روز کذایی مسیرمان به سمت پارک قزل قلعه بود. چند قدمی دور نشده‌ایم که ناگهان احساس پیچشی در شکم مبارک اینجانب ضرورت حضور در دستشویی را بر ما مسجل کرد. با همکاری استیم به فکر ناقص‌مان رسید که بهترین مکان برای این امر خطیر دستشویی پارک قزل قلعه خواهد بود. پای را در زین فشرده و چون اسب افسار بریده تا خود پارک می‌دوم. گرما به قدری زیاد است که تمام لباس همایونی خیس شده است. بعد از ورود از دروازه ارک همه علائم را طی می‌کنم و وقتی به دستشویی می‌رسم بدیترین صحنه ممکن پیش رویم ظاهر می‌شود. درب دستشویی قفل است. و باز این جمله حکیمانه خودمان یادمان می‌آید که "این‌جا ایران است، من از درون فاجعه با شما صحبت می‌کنم".