۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

ناپلئون


پیرزن مهربان از دنیا رفت


ناپلئون ،مردی که می خواست بر خلاف جریان آب شنا کند


همیشه هالیوود ،تصویر اغراق شده از رویای آمریکایی را ،تحویل مخاطب می دهد


دیروز مردی از کتابم بیرون پرید ،یک مرد میانسال فرانسوی ، به من گفت ،تنها یک چیز در زندگی مهمه اونم لبخند توئه ،اجازه نده کسی اون رو از تو بگیره


از خانه دورم .به خانه نزدیک

دیروز یه راز رو فهمیدم

اینکه سرور همه فضیلت ها چیه ؟

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

نوروز


خیلی زمان زیادی برای لمس سال جدید نمونده ،در واقع همه ما تجربه های عجیبی در این سالی که گذشت داشتیم ،تجربه های شیرین و تلخ ،ولی بهار دوباره اومد ،و بهار دوباره خواهد آمد ،دوستانی بدست آوردیم و دوستانی از دست دادیم ،اما بهار باز خواهد آمدحتی بی حضور ما ،

شاید قلب های ما از دلهره شروع سال ،در درون سینه ها آرام نگیره ؛شاید گاهی اوقات این اشک و غم باشه که به جای لبخند ،روی لبامون بنشینه ،اما تنها می شه به این تکرار دل سپرد ،

جهانی که در اون سکنی گزیدیم ،و می دونیم ابدی نیست ،دنیایی که باید رختمون رو ببندیم ،

زندگی سکنی گزیدن برای مدتی کوتاه است،سکنی گزیدن به قصد ادامه سفر ،


پس از این تکرار لذت ببریم ،

نوروز نماد شدن .


سال جدید رو پیشاپیش به دوستان تبریک عرض می کنم .


۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

برنده همیشه سکه طلاست


من عاشق دختربچه ها هستم ،قبلا پسر بچه ها رو بیشتر دوست داشتم .
آسمان آبی نزدیکترین احساس این روزهاست .

احساس غربت در همه لحظه ها حاضرند .
از دست دادن همه آنچه که بدیهی و ابدی نشون می دن .

هرتزوک به زودی از قند خون خواهد مرد .
خوشا شیرازو وضع بی مثالش .

مهمونی .
دوستانی که به هم لبخند می زنند در حالی که از نفرت سرشارند.

دارم آنجلا دیمیتریو گوش می دم ،همون حس غربت رو از اون گرفتم .
تیم دوست داشتنی کودکی می بازه ، ناراحت می شم ،انگار برد و باختش رو برد و باخت خودم می دونم .
دنیا به انتها می رسه ،ولی خب اونا هم برد و باخت منو از خودشون می دونن؟
یا این من شکست خورده تعمیم یافته است که خودشو و رویاهاشو اونجا جستجو می کنه ،روی یه سطح سبز.

آخرین آرزو:کاش تبدیل به تیکه نور بشم و با سرعت 300000 در ثانیه در بی نهایت حرکت کنم.

من منتظرم ،یه روز با خودت کنار بیا و از حصارت بیرون رو نگاه کنی ،اونجا من بهت لبخند می زنم ،حتی اگه بخوای شمشیرمو به دست می گیرم و قلعه رو خراب می کنم ،بهرحال تو دو راه بیشتر نداری یا از این حصار بیرون بیای و یا از این حصار بیرون بیای ،راه سومی هم وجود نداره .

من واقعا لیاقت نگاهداری هیچ جونوری رو ندارم .

سیل بحران های عاطفی ،بحران های اقتصادی بحران های عاطفی هم به دنبال خودش میاره .

اولین بند از وصیت نامه لودویک :جک هر صبح برو نون وایی سنگکی دو تا نون بگیر.
جک توالتو بشور .

استاد های بی سواد ،بازگشت به دانشکده ،نبرد اباذری ،فکوهی ،
دسته بندی ها ،
دول محور
دول متفق .
برنده همیشه سکه طلاست .
بحران مالی در خانه یوسف آباد موج می زند،از مارلبرو به بهمن.

رویا ی کودکی من :من یه وایکینگم .
بعدشم که دزد دریایی ،

قلب هنوز می تپد ،بر فراز تپه ها ،یاس های وحشی .
کولی ،می نوازد صدای غمگین دلش را بر تارک گیتار .

تکرار ابدی یا بازگشت های جاودانه .
من تا ابد یاهو زنم.

روز عدالت سخت تر از روز ستم.

بی خیال شما آدم ها ،

من ،گرمای ملایم اسفند امسال،هوس آبتنی ،ذهن آرام،دن آرام ،من آرام .
این چه آشوبیست .
تانگو می رقصم.





۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

Ulysses Gaze؛ پرسه زنی در جهان دیگران


The first thing God created was the journey, then came doubt, and nostalgia.



این سکانس که در بالا آمده است اولا به واسطه عدم دسترسی به برنامه مناسب تدوین فاقد صداست. همین تکه کردن بی سروته هم کلی زمان و انرژی برده است از ما. ثانیا این سکانس که کلی مرا خیره و متحیر کرد چندان سکانس قابل توجهی برای دیگران نبوده است. ثالثا تک گویی بازیگر مرد فیلم که به واسطه حذف صدا در دسترس نیست در ادامه آمده است. جمله بالا هم بخشی از دیالوگ های فیلم است .

I didnt expect to see you suddenly, i guess

for a moment, i thought i was dreaming of you

like i did all this last years

Do you remember the railway station

You were shivering in the rain like now

The wind was blowing hard

I was goging away, but i meant to come back soon

And i get los, wandering along, strong routes

If i could stretch out my hands

I would touch you

And time will be held again

But something is holding me back

I wish I could tell you that i'd return

But something is holding me back

The journey isnt over not yet

بعد از تماشای فیلم دیگری از آنجلوپلوس (Eternity and a day) از آلبرتین می پرسم:

- تو eternity من هستی؟

آلبرتین جواب می دهد

- نه، من A day تو هستم.

و من تازه می فهمم که چیز زیادی از فیلم دستگیرم نشده است.

پي نوشت: لازم به ذکر است که در جريان تماشای فيلم نگاه خيره اولیس اتفاق هولناکی حادث شد. نگاه خيره فیلم چنان من و استيمر را دربرگرفت که ناگهان تختي که من و استیم رويش دراز کشیده بودیم و فيلم را نگاه می کردیم شکست و واروونه شد. اگر قصد دیدن این فیلم را دارید حتما از محل نشستن خود مطمئن شوید.

هلن زیباترین زن دنیاست


گل سرخ حقیقی بس دور از اینهاست .
می تواند ستون سنگی باشد گل سرخ ،یا جنگی یا آسمانی به جمع فرشتگان یا دنیایی بی پایان ، پر از راز یا شادمانی الهه که او را نمی بینی یا سیاره ای سیمگون در آسمانی دیگر یا نقش ازلی شکوهمندی که دیگر شکل گل سرخ ندارد (خورخه لوییس بورخس)
پست های من ،ابیاتی بی ارزشی که دوستشان می داشتم .
لحظه واکنده شدن از چیز هایی که دوستشان می داری ،حتی اگر نوشته هایی بی ارزش باشند .
لحظه مرگ .
خواستم بدانم که می توانم آن واکندن را ببینم ،حتی اگر کوچک باشد.
فراموش کردن ،به دیار عدم فرستادن ،دور انداختن با وجود دوست داشتن .
بهرحال دست نوشته های یک دزد دریایی به دریا ریخته شده .
این پاسخ سوال همه پرسشگران این چند روز است .
همواره با این اعتقاد زیسته ام.(هرگز تسلیم نشو ،این تن و روان از آن توست )

باز هم نوشته هایم را به آب خواهم انداخت ،بازهم ،هر جا که روانم را در بند ببینم .
دور می ریزم هر آنچه مرا جز آنچه می خواهم خواهد.
جان آزاده ام ،پر شد از زخم
زخم هایم را دوست دارم ،تا روزی که از این لحظه ها رخت بربندم ،
دستان تهی ،
چشم ها بی خواب،
چه قدر تنهایم ،احاطه شده میان آدم هایی که دوستت دارند ،
گریستن همواره سهل است ،اما چه کسی از لبخند من آگاه است .
آنکس که می خندد هزار بار گریسته است .
کوه های بلند زادگاهم ،دوستان تنومندم .
میان بازوانشان آرام گرفتم ،هیچ از من نمی خواهند .
تنها دوست دارند که میان دستانشان لبخند زنم .

من همه را در کوهستان به فراموشی سپردم .

دوست من ،تو که اینجایی ،در لباس انسانی یا شاخ گلی در دورترین خشکی دنیا ،
دوست خوب من ،تو که بر بلندای کوهی لانه کرده ای ،شاید پرنده باشی ،
شاید در دل اقیانوس ،در تنهایی خفته ای ،
شاید قطعه آهنگی باشی ،
شاید جملی ای ناتمام از شاعری گمنام اهل شیلی ،

دوست من ،روان من از آن من است ،
می گویند هلن زیباترین زن دنیاست ،
هلن را دوست می دارم .
اما روانم را بیش .
بسیار بیش از تصویر گل سرخی.
گل سرخ حقیقی بس دور از اینهاست .

ضمن عذرخواهی ازدوستان .



۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

در محاصره امر مقدس

کلاس مدرسه که تمام می شود کشان کشان خودم را می رسانم به دفتر کارشناس امور اجتماعی بلدیه تهران. کلی می گردم دنبال کلید لعنتی اتاق. همیشه در را یاز می ذارم و همیشه وقتی فردا می آیم در قفل است و کلید یک جایی است که همه می دانند کجاست. اما مثل یک مراسم آیینی یک نفر که نمی دانم کیست هر روز در را قفل می کند و کلید را می گذارد سر جایش.

بالاخره در را باز می کنم. کیفم را می اندازم یک گوشه ای و می نشینم روی صندلی پایم را می گذارم روی میز و کم کم خوابم می برد. چشم هایم گرم شده است. هوای اتاق سرد است، تاریک تاریک. یهو در باز می شود و 4 نفر وارد می شوند. احساس می کنم گیر افتادم، احساس می کنم مجرمم، می ترسم. یک نفرشان منشی اتاق بالاست. خیالم کمی راحت می شود. تازه یادم می افتد که باید ناراحت شوم که مزاحمم شده اند. تازه یادم می افتد که اتفاقا من باید ناراحت باشم. معلوم می شود آقایان از مرکز آمده اند برای شماره گذاری اموال. یک لحظه فکر می کنم شاید من هم جزء اموال اداره باشم. به این فکر می کنم که چه شماره ای به من خواهند زد؟

کار شماره گذاری که تمام می شود، آقایان می روند به سایر اتاق ها. من هم آواره می شوم توی ساختمان. دنبال راننده ها می گردم که کمی سربه سرشان بگذارم. سر از اتاق موتوری در می آورم. یکی از شماره گذارها توی اتاق است. دوباره غافل گیر می شوم. می ترسم همین الان یک برچسب بزند روی پیشانی ام و من مجبور شم تا آخر عمر به عنوان اموال اداره بمانم توی دفتر. یک لحظه نگاهم می کند و بعد می پرسد: "ببخشید، قبله از کدوم طرفه؟" یک هو کلی تصویر هجوم می آورد. یاد پدرم می افتم. یاد مادربزرگم می افتم. یاد این می افتم که در کشوری زندگی می کنم که مردمش مسلمانند، یکهو به خودم می آیم. انگار زمان زیادی گذشته است. اول با خودم فکر می کنم بگویم نمی دانم، با خودم می گومی خب من از کجا بدانم خانه خدا کجاست. اما یک هو یادم می آید که قبله خانه خدا نیست، اصلا نامتناهی چجوری توی یه خونه جا می شه، بالاخره به قرینه نماز خواندن های بچه ها در طبقه پنجم یادم می آید که قبله کجاست و جواب آقای شماره گذار را می دهم.

فردا می روم دانشکده. جلسه پیش یکی از شاگردها گفته بود که دیر آمدنم سر کلاس توهین به دانشجوست. من هم که هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست که استادم یا دانشجو تمام تلاشم را می کنم که دیر نرسم. اما بازم زود نمی رسم. با خودم عهد می کنم در فاصله دو کلاس نیام دانشکده و سیگار نکشم. کلاس که تمام می شود به طرفه العینی خودم را در love street دانشکده مشغول سیگار کشیدن می بینم. کلاس دوم که تمام می شود سریع می زنم بیرون. یه پژو نگه می دارد. پی آدرس است. وقتی می بیند آدرس رو بلدم می گوید:" بیا بالا". سوار که می خواهم بشوم می بینم یک عمامه سفید روی صندلی است. راننده روحانی است، با روی باز ما را در ماشینش می پذیرد. تلاش می کنم که با آقای روحانی چند کلامی حرف بزنم. یخ صحبت باز نمی شود. خیلی نمی شود با امر مقدس مجسد حرف زد. امر مقدس سر چهارراه گلها پیاده ام می کند. دست می دهد و می رود.

وودی و آنی و استیمر و آلبرتین دارند شلم بازی می کنند. کتری همین جور می جوشد. بچه ها تک تک با نامجو زمزمه می کنند، طلوع من، طلوع من... . و من زمزمه می کنم: "دارم با کی حرف می زنم، نمی دونم نمی دونم".

پی نوشت: در این پست جای خالی مطلبی با عنوان " 23 ساعت و دیگر هیچ" بد جور خالی است، اما حیف ... .

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

فاصله یه حرف سادس



فاصله یه حرف سادس ... بعد از مدت‌ها بالاخره صدایی از بیرون به گوش می‌رسد ... بعد از مدت‌ها دیگر از مرگ بر و درود بر خبری نیست ... ساعت نزدیک 12 است یک نفر در طبقه پایینی دارد گوش می‌دهد: فاصله یه حرف سادس ...

تعطیلات؛ کسی خانه نیست ... تنهای تنها ... بعد از مدت‌ها با وودی زندگی مجردی را تجربه می‌کنم. هیچ چیز مثل قبل نیست. فقط تخم‌مرغ‌ها،‌ ظرف‌های کثیف تلمبار شده و فیلم دیدنمان به قبل می‌رود ... و البته شلم، بازی ملی دانشجویان ایران.

ساعت 5/2 شب است ... بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بالاخره از خانه می‌زنم بیرون ... سیگارم تمام شده، حوصله‌ام سررفته،‌ کرخت،‌بی‌حال. می‌زنم بیرون. جوی‌های یوسف‌آباد می‌غرند. پرنده پر نمی‌زند. نسیم خنکی می‌زند توی صورتم،‌ حتی کلاغ‌ها هم نیستند. راست می‌آیم پایین. به خیال خودم بالاخره یک ماشینی پیدا می‌شود. شهر خالی خالی است. قدم‌زنان و جفتک‌اندازان می‌روم تا فاطمی. خیابان روشن روشن است. از آدم‌ها خبری نیست، نه از پلیس و نه از ماشین‌ها. ناگهان حس می‌کنم آزادم. بعد از مدت‌ها احساس می‌کنم در شهری که همه چیز را در خود می‌بلعد می‌توان برای لحظاتی احساس آزادی کرد. با خیال راحت از کنار کیوسک پلیس میدان فاطمی می‌گذرم ... افسر پلیس خواب خواب است ... انگار اصلا فراموش کرده‌ام که سیگار ندارم.

کتاب درسی بچه‌ها را مرور می‌کنم برای درس فردا. در آغاز فصل پنجم در یک کادر این عنوان آمده که "انتظار می‌رود در پایان فصل دانش‌آموز بتواند: ... 8- شرکت در انتخابات را مهم‌ترین نقش مردم در نظام سیاسی بداند"،‌ توانستن این که چیزی را به عنوان مهم‌ترین چیز فرض کنی بیشتر مرا به یاد ماشین شستشوی مغزی می‌اندازد تا آموزش دانش اجتماعی ... همه این‌ها در حالی است که شرکت در انتخابات پایین‌ترین سطح مشارکت سیاسی است که اغلب از آن به عنوان مشارکت صوری یاد می‌شود.
پی‌نوشت: این پست در تعطیلات بهمن‌ ماه نوشته شده و ربطی به حال و هوای این روزهای اهالی خانه یوسف‌‌آباد ندارد.