۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

هلن زیباترین زن دنیاست


گل سرخ حقیقی بس دور از اینهاست .
می تواند ستون سنگی باشد گل سرخ ،یا جنگی یا آسمانی به جمع فرشتگان یا دنیایی بی پایان ، پر از راز یا شادمانی الهه که او را نمی بینی یا سیاره ای سیمگون در آسمانی دیگر یا نقش ازلی شکوهمندی که دیگر شکل گل سرخ ندارد (خورخه لوییس بورخس)
پست های من ،ابیاتی بی ارزشی که دوستشان می داشتم .
لحظه واکنده شدن از چیز هایی که دوستشان می داری ،حتی اگر نوشته هایی بی ارزش باشند .
لحظه مرگ .
خواستم بدانم که می توانم آن واکندن را ببینم ،حتی اگر کوچک باشد.
فراموش کردن ،به دیار عدم فرستادن ،دور انداختن با وجود دوست داشتن .
بهرحال دست نوشته های یک دزد دریایی به دریا ریخته شده .
این پاسخ سوال همه پرسشگران این چند روز است .
همواره با این اعتقاد زیسته ام.(هرگز تسلیم نشو ،این تن و روان از آن توست )

باز هم نوشته هایم را به آب خواهم انداخت ،بازهم ،هر جا که روانم را در بند ببینم .
دور می ریزم هر آنچه مرا جز آنچه می خواهم خواهد.
جان آزاده ام ،پر شد از زخم
زخم هایم را دوست دارم ،تا روزی که از این لحظه ها رخت بربندم ،
دستان تهی ،
چشم ها بی خواب،
چه قدر تنهایم ،احاطه شده میان آدم هایی که دوستت دارند ،
گریستن همواره سهل است ،اما چه کسی از لبخند من آگاه است .
آنکس که می خندد هزار بار گریسته است .
کوه های بلند زادگاهم ،دوستان تنومندم .
میان بازوانشان آرام گرفتم ،هیچ از من نمی خواهند .
تنها دوست دارند که میان دستانشان لبخند زنم .

من همه را در کوهستان به فراموشی سپردم .

دوست من ،تو که اینجایی ،در لباس انسانی یا شاخ گلی در دورترین خشکی دنیا ،
دوست خوب من ،تو که بر بلندای کوهی لانه کرده ای ،شاید پرنده باشی ،
شاید در دل اقیانوس ،در تنهایی خفته ای ،
شاید قطعه آهنگی باشی ،
شاید جملی ای ناتمام از شاعری گمنام اهل شیلی ،

دوست من ،روان من از آن من است ،
می گویند هلن زیباترین زن دنیاست ،
هلن را دوست می دارم .
اما روانم را بیش .
بسیار بیش از تصویر گل سرخی.
گل سرخ حقیقی بس دور از اینهاست .

ضمن عذرخواهی ازدوستان .



۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

در محاصره امر مقدس

کلاس مدرسه که تمام می شود کشان کشان خودم را می رسانم به دفتر کارشناس امور اجتماعی بلدیه تهران. کلی می گردم دنبال کلید لعنتی اتاق. همیشه در را یاز می ذارم و همیشه وقتی فردا می آیم در قفل است و کلید یک جایی است که همه می دانند کجاست. اما مثل یک مراسم آیینی یک نفر که نمی دانم کیست هر روز در را قفل می کند و کلید را می گذارد سر جایش.

بالاخره در را باز می کنم. کیفم را می اندازم یک گوشه ای و می نشینم روی صندلی پایم را می گذارم روی میز و کم کم خوابم می برد. چشم هایم گرم شده است. هوای اتاق سرد است، تاریک تاریک. یهو در باز می شود و 4 نفر وارد می شوند. احساس می کنم گیر افتادم، احساس می کنم مجرمم، می ترسم. یک نفرشان منشی اتاق بالاست. خیالم کمی راحت می شود. تازه یادم می افتد که باید ناراحت شوم که مزاحمم شده اند. تازه یادم می افتد که اتفاقا من باید ناراحت باشم. معلوم می شود آقایان از مرکز آمده اند برای شماره گذاری اموال. یک لحظه فکر می کنم شاید من هم جزء اموال اداره باشم. به این فکر می کنم که چه شماره ای به من خواهند زد؟

کار شماره گذاری که تمام می شود، آقایان می روند به سایر اتاق ها. من هم آواره می شوم توی ساختمان. دنبال راننده ها می گردم که کمی سربه سرشان بگذارم. سر از اتاق موتوری در می آورم. یکی از شماره گذارها توی اتاق است. دوباره غافل گیر می شوم. می ترسم همین الان یک برچسب بزند روی پیشانی ام و من مجبور شم تا آخر عمر به عنوان اموال اداره بمانم توی دفتر. یک لحظه نگاهم می کند و بعد می پرسد: "ببخشید، قبله از کدوم طرفه؟" یک هو کلی تصویر هجوم می آورد. یاد پدرم می افتم. یاد مادربزرگم می افتم. یاد این می افتم که در کشوری زندگی می کنم که مردمش مسلمانند، یکهو به خودم می آیم. انگار زمان زیادی گذشته است. اول با خودم فکر می کنم بگویم نمی دانم، با خودم می گومی خب من از کجا بدانم خانه خدا کجاست. اما یک هو یادم می آید که قبله خانه خدا نیست، اصلا نامتناهی چجوری توی یه خونه جا می شه، بالاخره به قرینه نماز خواندن های بچه ها در طبقه پنجم یادم می آید که قبله کجاست و جواب آقای شماره گذار را می دهم.

فردا می روم دانشکده. جلسه پیش یکی از شاگردها گفته بود که دیر آمدنم سر کلاس توهین به دانشجوست. من هم که هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست که استادم یا دانشجو تمام تلاشم را می کنم که دیر نرسم. اما بازم زود نمی رسم. با خودم عهد می کنم در فاصله دو کلاس نیام دانشکده و سیگار نکشم. کلاس که تمام می شود به طرفه العینی خودم را در love street دانشکده مشغول سیگار کشیدن می بینم. کلاس دوم که تمام می شود سریع می زنم بیرون. یه پژو نگه می دارد. پی آدرس است. وقتی می بیند آدرس رو بلدم می گوید:" بیا بالا". سوار که می خواهم بشوم می بینم یک عمامه سفید روی صندلی است. راننده روحانی است، با روی باز ما را در ماشینش می پذیرد. تلاش می کنم که با آقای روحانی چند کلامی حرف بزنم. یخ صحبت باز نمی شود. خیلی نمی شود با امر مقدس مجسد حرف زد. امر مقدس سر چهارراه گلها پیاده ام می کند. دست می دهد و می رود.

وودی و آنی و استیمر و آلبرتین دارند شلم بازی می کنند. کتری همین جور می جوشد. بچه ها تک تک با نامجو زمزمه می کنند، طلوع من، طلوع من... . و من زمزمه می کنم: "دارم با کی حرف می زنم، نمی دونم نمی دونم".

پی نوشت: در این پست جای خالی مطلبی با عنوان " 23 ساعت و دیگر هیچ" بد جور خالی است، اما حیف ... .

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

فاصله یه حرف سادس



فاصله یه حرف سادس ... بعد از مدت‌ها بالاخره صدایی از بیرون به گوش می‌رسد ... بعد از مدت‌ها دیگر از مرگ بر و درود بر خبری نیست ... ساعت نزدیک 12 است یک نفر در طبقه پایینی دارد گوش می‌دهد: فاصله یه حرف سادس ...

تعطیلات؛ کسی خانه نیست ... تنهای تنها ... بعد از مدت‌ها با وودی زندگی مجردی را تجربه می‌کنم. هیچ چیز مثل قبل نیست. فقط تخم‌مرغ‌ها،‌ ظرف‌های کثیف تلمبار شده و فیلم دیدنمان به قبل می‌رود ... و البته شلم، بازی ملی دانشجویان ایران.

ساعت 5/2 شب است ... بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بالاخره از خانه می‌زنم بیرون ... سیگارم تمام شده، حوصله‌ام سررفته،‌ کرخت،‌بی‌حال. می‌زنم بیرون. جوی‌های یوسف‌آباد می‌غرند. پرنده پر نمی‌زند. نسیم خنکی می‌زند توی صورتم،‌ حتی کلاغ‌ها هم نیستند. راست می‌آیم پایین. به خیال خودم بالاخره یک ماشینی پیدا می‌شود. شهر خالی خالی است. قدم‌زنان و جفتک‌اندازان می‌روم تا فاطمی. خیابان روشن روشن است. از آدم‌ها خبری نیست، نه از پلیس و نه از ماشین‌ها. ناگهان حس می‌کنم آزادم. بعد از مدت‌ها احساس می‌کنم در شهری که همه چیز را در خود می‌بلعد می‌توان برای لحظاتی احساس آزادی کرد. با خیال راحت از کنار کیوسک پلیس میدان فاطمی می‌گذرم ... افسر پلیس خواب خواب است ... انگار اصلا فراموش کرده‌ام که سیگار ندارم.

کتاب درسی بچه‌ها را مرور می‌کنم برای درس فردا. در آغاز فصل پنجم در یک کادر این عنوان آمده که "انتظار می‌رود در پایان فصل دانش‌آموز بتواند: ... 8- شرکت در انتخابات را مهم‌ترین نقش مردم در نظام سیاسی بداند"،‌ توانستن این که چیزی را به عنوان مهم‌ترین چیز فرض کنی بیشتر مرا به یاد ماشین شستشوی مغزی می‌اندازد تا آموزش دانش اجتماعی ... همه این‌ها در حالی است که شرکت در انتخابات پایین‌ترین سطح مشارکت سیاسی است که اغلب از آن به عنوان مشارکت صوری یاد می‌شود.
پی‌نوشت: این پست در تعطیلات بهمن‌ ماه نوشته شده و ربطی به حال و هوای این روزهای اهالی خانه یوسف‌‌آباد ندارد.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

دوپاره شدن؛‌ زیستن در ترس از ترس‌های خود

ننوشتن،‌ مدتهاست نوشتن‌ها به نفس‌های واپسین تبدیل شده‌اند. انگار هر از چندگاهی سر از گور برمی‌آوریم،‌ نفسی می‌کشیم و باز دوباره می‌خوابیم. همان یک نفس بسمان است برای روزها و گاه هفته‌ها.

چند روز دیگر روز واقعه است. هر روز خبرهای تازه‌ای می‌رسد. همه راه‌ها به دره درکه ختم می‌شود. خط یک طرفه‌ای است که اگرچه تنی از رفتگان بازمی‌گردند،‌ ماندنی بسیار دارد. ترس،‌ اضطراب، خیال و نظریه . آسمان وریسمان را به هم می‌بافم تا به این نتیجه برسم که نرفتن عقلانی‌تر است. ولی هنوز فاصله‌ای هست بین عقل و دل. هنوز این پاسکال لعنتی فریاد می‌زند که دل قوانینی دارد که عقل از آن چیزی نمی‌فهمد. نمی‌دانم تاآخرین لحظه چه خواهد شد. تلویزیون صدایی پخش می‌کند:"این صدای ملت ایران است،‌ صدای انقلاب".
دانشگاه تقریبا دو هفته‌ای است که تعطیل است. راحت. بعد از یک هفته میروم برگه‌های بچه‌ها را بگیرم. در انتهای یکی از برگه‌ها دانشجو شعر نوشته است. استاد حرف دل ما این روزها این است:" دورها آوایی است که مرا می‌خواند" الی آخر. برگه‌های امتحانی سرشار از پرت و پلاهایی هستند که تلاش جانکاه دانشجو برای نوشتن و ننوشتن هم‌زمان را نشان می‌دهد. تا 8 صفحه مطلب نوشتن و یک کلمه حرف حساب ننوشتن کاری است که فقط در برگه امتحانی ممکن می‌شود.

علی‌رغم تعطیلی دانشگاه، مدرسه هنوز هست. در جلسه دوم بچه‌ها مقاله‌هایشان را درباره مدرنیته می‌آورند. 90درصد برگه‌ها COPY-PASTE شده‌اند. بچه‌ها خیلی زودتر از رسیدن به دانشگاه با این تکینک آشنا شده‌اند. در این برگه ها از دیالکتیک هگل و ارتباط مدرنیته با دوره‌های تاریخی پیشین تا مدرنیته ناتمام هابرماس همه جور مطلبی پیدا می‌شود. کلی مقاله هم دستمان رسیده در باب پست مدرنیسم. می‌ماند 4 برگه که معلوم می‌شود یکی دیگر از آن‌ها هم کپی است. از این سه برگه باقی مانده یکی صحبت از تقابل دین و مدرنیته می‌کندو ضرورت طرد مدرنیته،‌ دیگری خواستار هم‌زیستی مسالمت‌آمیز این دو با خروج دین از حکومت است و سومی طرفدار برخورد موضعی با مدرنیته. مسئله دین و مدرنیته مهم‌ترین مسئله‌ای است که در برخورد با مفهوم مدرنیته برای دانش‌آموز سال اول دبیرستان پیش می‌آید.

روزها می‌گذرند. نیمه شب با توتالیتاریسم می‌خوابم،‌ روزها صبحانه تخم‌مرغ می‌خورم،‌ عصرها می‌روم جلسه،‌ شب‌ها خیابان‌گردی می‌کنم و دوباره توتالیتاریسم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

مردن در وقت اضافه

که می‌روی تو و رنگ پریده می‌آید ...
لوسالومه به همراه برادر و مادرش چند روزی است که به آن سوی میله‌ها رفته. سرگشتگی،‌ اضطراب،‌ عصبانیت، ترس، بی‌تفاوتی،‌ فراموشی،‌ به خاطر آوردن،‌ پذیرفتن و هم‌دردی حس‌های خانه یوسف‌آباد را در روزهای اخیر توضیح می‌دهند. وقتی کسی به آن سوی میله‌ها می‌رود کسی که نه آن‌قدر نزدیک است که اندوه فراوانت آورد و درگیر امورش شوی و نه آن‌قدر دور که فراموشش کنی وضعیت پرنوسانی شکل می‌گیرد. کاری از دستت بر‌نمی‌آید،‌ خبرهای ضد و نقیض می‌آیند و می‌روند و تو نمی‌دانی کدامشان درست‌اند و کدامشان بی‌ربط. نگرانی همیشه جایی کمین کرده و در اولین فرصت رخ می‌نماید. هر چیزی ممکن است و بعضی ممکن‌ها ویرانت می‌کنند تا آنجا که حتی آنقدر نمی‌توانی فکر کنی که چیزی بنویسی.
بطالت ... بطالت را مدت‌ها پیش وودی به عنوان یک فلسفه زندگی تئوریزه کرد. صبح‌ها بیدار می‌شدیم کارتون آبی را می‌دیدیم. بعد می ‌نشستم پای سریال قصه‌های جزیره،‌ بعد می‌نشستم جلوی تلویزیون خاموش و ساعت‌ها می‌گذشت به بطالت. هرگز نتوانستم به این فلسفه زندگی عادت کنم، ‌ با این حال به شکل دوره‌ای می‌آید و می‌رود. گاه به عنوان پیامد وضعیت اضطراری فعلی و گاه به عنوان تجربه‌ای خوشایند برای فرار از اشتغال به چیزهایی که دوستشان نداری. بطالت همیشه هست؛ در مرز پوچی و روزمره‌گی زندگی می‌کند. گاه خفتت می‌کند و ساعت‌ها می‌چسباندت به تخت آن‌قدر که نمی‌توانی از جایت بلند باشی و گاه آرام می‌شود و همین‌جور پای مانیتور می‌نشاندت. راه فراری نداری باید یاد بگیری از بطالت هم لذت ببری.
تحولات تازه‌ای در چیدمان خانه یوسف‌آباد اتفاق افتاده. لودویگ به اتاق جک منتقل شد و جک هم‌اکنون هم‌اتاقی تازه من است. این مفهوم،‌ مفهوم جدیدی است که تازه در چند ماه اخیر تجربه کرده‌ام. رفتن لودویگ و آمدن جک کمی مضطربم کرده بود. فکر هم‌اتاقی جدید به معنای وضعیت جدید و تلاش‌های مجدد برای انطباق بود، اما کمتر از چیزی که فکر می‌کردم دشواری داشت. جک آرام‌تر است،‌ حضورش را کم‌تر حس می‌کنی. گاهی وقت‌ها فقط از صدای صفحه کلید لپ‌تاپی که از گوشه‌ای در دوردست به گوش می‌رسد متوجه حضور جک می‌شوی. پررنگ‌ترین جایی که جک را می‌توانی ببینی طبقه سوم کمد اشتراکی ماست. جایی که وسایل جک کوت شده‌اند روی هم و بی‌نظمی فریاد می‌زند.
بیشتر از این حوصله نوشتن ندارم ...

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

مردی که می خندد؛ یا چگونه به عقده های روانی خود عشق بورزیم

صبح وودی زودتر از من راه می افتد. قبل از رفتن بیدارم می کند. من هم که اصلا نمی دانم در کجای دنیا به سر می برم، یک نگاهی به پنجره می اندازم و با توجه به شدت نور فکرمی کنم هنوز وقت دارم. می خوابم، خوابم نمی برد، بالاخره بعد از نیم ساعتی از رختخواب می پرم بیرون. کلا 200 تومن پول دارم یک سکه 500 ریالی، دو سکه 250 ریالی و البته یک اسکناس صد تومنی. هرجور فکر می کنم برای رسیدن به مقصد 300 تومن دیگه لازم دارم. تنها گزینه ممکن استمیر است. استیمر وسط اتاق دراز کشیده، بیدارش می کنم، و معلوم می شه که اون هم فقط 1200 تومن پول داره. خوب من با 200 تومن مشکلم حل می شه. فقط می مونه زخمی که به خواب استیمر زدم. پول رو از جیب استیم برمی دارم، یک تکه از کیکی رو که از دیشب روی میز مونده می خورم و راه می افتم. یک ربع بعد انتهای امیرآباد منتظر بومر هستم که برسه. همین جور که منتظرم یک هو بی هوا دستم رو می برم طرف دماغم. یک چیز گرمی رو داخل بینی ام حس می کنم و بعد متوجه می شم که انگشتم خونیه. اصلا حوصله خون دماغ وسط خیابون را ندارم. تمام سکه ها و اسکناس ها تموم شده و از بومر خبری نیست.
یک ربع بعد برای اولین بار در عمر مبارکم وارد کلاس 40 نفره یک دبیرستان می شوم. بومر قبل از من رفته بود توی کلاس و احتمالا کلی مزخرفات گفته بود که این یارو استاد دانشگاهه و خیلی خیر سرش آدم مهمیه. با هم وارد کلاس شدیم. اصلا دوست نداشتم با هم وارد کلاس شیم. این پا و اون پا می کردم که بومر زودتر بره که بالاخره رفت. به محض رفتن بومر کلاس به یک باره منفجر شد. کلی بچه ریز و درشت؛ فکر می کردم تو لوکیشن یکی از فیلمای کیارستمی ام و دوربین هم یک جایی مخفی شده، ده دقیقه اول منتظر بودم یکی از یک جایی بگه کات، اما مثل این که قرار بود کل کلاس در یک برداشت گرفته بشه. کلاس اونقدر پر هیاهو بود که اصلا روی صندلی ننشستم، تمام مدت کنار میز اول ایستاده بودم. هنوز هم باورم نمی شه که کلاس واقعی بوده.
وقتی روی تخته نوشتم مدرنیته، بچه ها همه با هم گفتن اووووووه. با نوشتن کلماتی مثل سکولاریسم، فساد، جرم، ناهنجاری، اختلاف نسلی این اوووه دسته جمعی تکرار می شد. هنوز نفهمیدم این کلمات چرا بچه ها را به یک همچین واکنشی وا می داشتند.
مهم ترین سوال بچه ها این بود، آقا شما به کی رای دادین؟
وسط صحبتم یک هو دیدم یک موشکی از گوشه کلاس آروم آروم اومد و رسید به میزی که من بالا سرش بودم. یک هو بچه ها ساکت شدن. من هم خیلی طبیعی رو به نگاه خیره دانش آموزان گفتم:"این کار غیر محترمانه ای نیست". و ناگهان سیل کاغذ گلوله شده و موشک کاغذی بود که از یک سوی کلاس به سوی دیگر کلا س روانه شد. بهت زده فقط نگاه می کردم. بعد وقتی برگشتم که روی تخته چیزی بنویسم کلاس دوباره منفجر شد و این بار موشک ها به سمت تخته پرتاب می شدند. خدایی خودم هم هیجان زده شده بودم. برگشتم و گفتم بچه ها هیچ فکر کردین که چرا توی ایران آزادی به هرج و مرج منتهی می شه؟ یکی از بچه ها خیلی راحت بلند شد و گفت: "آقا این به خاطره اینه که ماها عقده ای هستیم".
دیشب خانه یوسف آباد در اوج بحران بود. نایک اوت شدن اسلاوی جوان و سرنوشت مبهم لوسالومه کاملا خانه را در بهت و اندوه فرو برده بود. شانس آوردیم وسط ماجرا دوست اسلاوی یا به قول خواهر الیزابت ساپورت عاطفی رسید والا معلوم نبود که چه بلایی سرمون بیاد. سرنوشت لوسالومه هنوز در هاله ای از ابهامه. پسرک کرمانشاهی گاه بغض می کنه و گاه می خنده. پسرک کرمانشاهی غمگینه، هرتزوگ هم حال خوشی نداره و طبق معمول موقعیت های بحرانی خبری از لودویگ نیست .
داخلی خانه وودی، بعد از رفتن مهمانها استیمر و هرتزوگ در حال گفت و گو:
- استمیر: هرتزوگ من فکر می کنم تو از عاشق بودن بیشتر از خود رابطه لذت می بری.
- هرتزوگ: یعنی می گی موقعیت عاشق برام مهمه، صرف نظر از این که با کی رابطه دارم؟
- استیمر: آره، دقیقا.
- هرتزوگ: من باهات مخالفم.
- استیمر: آخه تو مثلا می گی دلتنگ می شی. آدم برای این که دلتنگ کسی بشه باید یه یک سالی باهاش رابطه داشته باشه تا این که دلش براش تنگ شه.
- هرتزوگ: اتفاقا بعد از یک سال اونقدر طرف عادی می شه که دلت براش تنگ نمی شه.
- استیمر: نه اتفاقا بعد از این که عادت کنی دلت براش تنگ می شه.
- هرتزوگ: من از دلتنگ شدن هیجان زده می شم.
- استیمر: ببین، همین دیگه به خاطره اینه که می گم تو از عاشق بودن لذت می بری. آخه کی از دلتنگ شدن هیجان زده می شه. آداما وقتی دلتنگ می شن غمگین می شن، اما تو هیجان زده می شی.
- هرتزوگ: خوب وقتی مدت زیادی دلت برای کسی تنگ نشده باشه، اون وقت بعد از مدتها که دلتنگی رو تجربه می کنی هیجان زده می شی دیگه.
- استیمر: البته اینو بگم که آلبرتین خیلی بچه خوبیه.
- هرتزوگ: پس چرا می گی من از عاشق بودن لذت می برم نه از رابطه واقعی.
- استیمر: آلبرتین بچه خوبیه اما تو از عاشق بودن لذت می بری.

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

بهار یوسف آباد

امروز یکی از رفقا جلوی من را گرفته که از وقتی فهمیدم استاد دانشگاه شدی، دیگه یک جور دیگه ای بهت فکر می کنم. انگار می خواست بگه تو هم دیگه جزئی از بدنه ای؛ تو هم یکی از اونایی. همون چیزی که همیشه به نسل بالایی می گفتم: اونا روحشون رو به شیطان فروختن؛ و حالا من متهمم. اولین چیزی که از ذهنم عبور می کند این است: یعنی من این قدر پیر شدم که نوبتم شده که اتهاماتی را که به نسل قبلی می زدم خودم بشنوم. یعنی این قدر زود؛ این قدر بی هوا.
خانه یوسف آباد همواره در حال تحول است. اگر هویت خانه را مستقل از ساکنین آن ندانیم، می شود گفت که این خانه هر روز به شکلی تازه درمی آید. ترکیب های مختلف آدمها هر روز هویت تازه ای به این خانه می بخشند. در این میان فرارهای گاه و بی گاه لودویگ هم هیجان مازادی را بر این تغییرات بار می کند. مدتی است که لودویگ مجددا متواری شده است. همه چیز از شبی شروع شد که لودویگ نه تنها برخلاف عادت معمول تا ساعت 11 شب به خانه بازنگشت بلکه تا ساعت 1 بیرون از خانه ماند. اتفاقی که در چند سال گذشته نمونه اش گزارش نشده است. این آغاز ماجرا بود. شب بعد لودویگ ساعت 12 به همراه یک عروسک بزرگ پلنگ صورتی به خانه آمد. صبح که از خواب پا شدیم، لودویگ رفته بود و پلنگ صورتی در تختش آرام دراز کشیده بود. شب بعد اثری از لودویگ مشاهده نشد. پی گیری های جک نشان داد که لودویگ مجددا به اراک متواری شده است. و این گونه بود که بهار پراگ مجددا در خانه یوسف آباد برقرار شد. سیگارها پشت هم شعله ور می شدند و پنجره ها بی خیال غرغرهای مداوم لودیوگ سرخوشانه تا ابد بسته می ماندند.
مهمانهای تازه از راه می رسند. از ویژگی های خانه یوسف آباد این است که خیلی سریع ساکنین خود را می بلعد. چند ساعتی که بمانی دیگر یکی از اعضای خانه ای. هرقدر هم که تلاش کنی و دست و پا بزنی که تمایزت را حفظ کنی باز خانه مهر خویش را بر تو می زند. مرزها و فاصله گذاری ها از میان می روند و تا به خودت بیایی غرق شده ای در زبان و عادت ها و سرگرمی ها و صداهایی که در آغاز با احتیاط نزدیکشان می شدی.
به قصر فکر می کنم. به قصر کافکا، داستانی ناتمام با کلی بخش حذف شده که به موضوعی می پردازد که انگار اصلا نیست، به قصر ک. قصری که قرار است همه پرسش ها را پاسخ دهد و زندگی بی سر و ته اش را معنایی ببخشد، به قصری که فریدا به میانجی کلام خود را به آن متصل می داند و از این روی حداقل نسبت به پیشخدمت های معمولی احساس خوشبختی بیشتری می کند، به قصری که تصور طرد شدن از آن بارناباس ها را نابود کرده است. نه راوی چیز زیادی از قصر می داند، نه ک.، نه ساکنین دهکده، بالاخره معمای قصر گشوده نمی شود؛ اما در جای جای کتاب اشاره هایی است که حداقل خواننده را مطمئن می کند که قصر هر چیزی می تواند باشد جز آنچه که ما تصور می کنیم. روایت عشق فریدا از زبان ک. ما را از قصد فریدا غافل می کند، تصویر خانواده بارناباس از نگاه ک. ما را از فکر کردن به دلیل طردشدگی خانواده بی نیاز می کند و نگاه خیره ک. به قصر، امکان دست یابی به هر نوع تصوری را تا ابد از ما سلب می کند.