۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

مردی که می خندد؛ یا چگونه به عقده های روانی خود عشق بورزیم

صبح وودی زودتر از من راه می افتد. قبل از رفتن بیدارم می کند. من هم که اصلا نمی دانم در کجای دنیا به سر می برم، یک نگاهی به پنجره می اندازم و با توجه به شدت نور فکرمی کنم هنوز وقت دارم. می خوابم، خوابم نمی برد، بالاخره بعد از نیم ساعتی از رختخواب می پرم بیرون. کلا 200 تومن پول دارم یک سکه 500 ریالی، دو سکه 250 ریالی و البته یک اسکناس صد تومنی. هرجور فکر می کنم برای رسیدن به مقصد 300 تومن دیگه لازم دارم. تنها گزینه ممکن استمیر است. استیمر وسط اتاق دراز کشیده، بیدارش می کنم، و معلوم می شه که اون هم فقط 1200 تومن پول داره. خوب من با 200 تومن مشکلم حل می شه. فقط می مونه زخمی که به خواب استیمر زدم. پول رو از جیب استیم برمی دارم، یک تکه از کیکی رو که از دیشب روی میز مونده می خورم و راه می افتم. یک ربع بعد انتهای امیرآباد منتظر بومر هستم که برسه. همین جور که منتظرم یک هو بی هوا دستم رو می برم طرف دماغم. یک چیز گرمی رو داخل بینی ام حس می کنم و بعد متوجه می شم که انگشتم خونیه. اصلا حوصله خون دماغ وسط خیابون را ندارم. تمام سکه ها و اسکناس ها تموم شده و از بومر خبری نیست.
یک ربع بعد برای اولین بار در عمر مبارکم وارد کلاس 40 نفره یک دبیرستان می شوم. بومر قبل از من رفته بود توی کلاس و احتمالا کلی مزخرفات گفته بود که این یارو استاد دانشگاهه و خیلی خیر سرش آدم مهمیه. با هم وارد کلاس شدیم. اصلا دوست نداشتم با هم وارد کلاس شیم. این پا و اون پا می کردم که بومر زودتر بره که بالاخره رفت. به محض رفتن بومر کلاس به یک باره منفجر شد. کلی بچه ریز و درشت؛ فکر می کردم تو لوکیشن یکی از فیلمای کیارستمی ام و دوربین هم یک جایی مخفی شده، ده دقیقه اول منتظر بودم یکی از یک جایی بگه کات، اما مثل این که قرار بود کل کلاس در یک برداشت گرفته بشه. کلاس اونقدر پر هیاهو بود که اصلا روی صندلی ننشستم، تمام مدت کنار میز اول ایستاده بودم. هنوز هم باورم نمی شه که کلاس واقعی بوده.
وقتی روی تخته نوشتم مدرنیته، بچه ها همه با هم گفتن اووووووه. با نوشتن کلماتی مثل سکولاریسم، فساد، جرم، ناهنجاری، اختلاف نسلی این اوووه دسته جمعی تکرار می شد. هنوز نفهمیدم این کلمات چرا بچه ها را به یک همچین واکنشی وا می داشتند.
مهم ترین سوال بچه ها این بود، آقا شما به کی رای دادین؟
وسط صحبتم یک هو دیدم یک موشکی از گوشه کلاس آروم آروم اومد و رسید به میزی که من بالا سرش بودم. یک هو بچه ها ساکت شدن. من هم خیلی طبیعی رو به نگاه خیره دانش آموزان گفتم:"این کار غیر محترمانه ای نیست". و ناگهان سیل کاغذ گلوله شده و موشک کاغذی بود که از یک سوی کلاس به سوی دیگر کلا س روانه شد. بهت زده فقط نگاه می کردم. بعد وقتی برگشتم که روی تخته چیزی بنویسم کلاس دوباره منفجر شد و این بار موشک ها به سمت تخته پرتاب می شدند. خدایی خودم هم هیجان زده شده بودم. برگشتم و گفتم بچه ها هیچ فکر کردین که چرا توی ایران آزادی به هرج و مرج منتهی می شه؟ یکی از بچه ها خیلی راحت بلند شد و گفت: "آقا این به خاطره اینه که ماها عقده ای هستیم".
دیشب خانه یوسف آباد در اوج بحران بود. نایک اوت شدن اسلاوی جوان و سرنوشت مبهم لوسالومه کاملا خانه را در بهت و اندوه فرو برده بود. شانس آوردیم وسط ماجرا دوست اسلاوی یا به قول خواهر الیزابت ساپورت عاطفی رسید والا معلوم نبود که چه بلایی سرمون بیاد. سرنوشت لوسالومه هنوز در هاله ای از ابهامه. پسرک کرمانشاهی گاه بغض می کنه و گاه می خنده. پسرک کرمانشاهی غمگینه، هرتزوگ هم حال خوشی نداره و طبق معمول موقعیت های بحرانی خبری از لودویگ نیست .
داخلی خانه وودی، بعد از رفتن مهمانها استیمر و هرتزوگ در حال گفت و گو:
- استمیر: هرتزوگ من فکر می کنم تو از عاشق بودن بیشتر از خود رابطه لذت می بری.
- هرتزوگ: یعنی می گی موقعیت عاشق برام مهمه، صرف نظر از این که با کی رابطه دارم؟
- استیمر: آره، دقیقا.
- هرتزوگ: من باهات مخالفم.
- استیمر: آخه تو مثلا می گی دلتنگ می شی. آدم برای این که دلتنگ کسی بشه باید یه یک سالی باهاش رابطه داشته باشه تا این که دلش براش تنگ شه.
- هرتزوگ: اتفاقا بعد از یک سال اونقدر طرف عادی می شه که دلت براش تنگ نمی شه.
- استیمر: نه اتفاقا بعد از این که عادت کنی دلت براش تنگ می شه.
- هرتزوگ: من از دلتنگ شدن هیجان زده می شم.
- استیمر: ببین، همین دیگه به خاطره اینه که می گم تو از عاشق بودن لذت می بری. آخه کی از دلتنگ شدن هیجان زده می شه. آداما وقتی دلتنگ می شن غمگین می شن، اما تو هیجان زده می شی.
- هرتزوگ: خوب وقتی مدت زیادی دلت برای کسی تنگ نشده باشه، اون وقت بعد از مدتها که دلتنگی رو تجربه می کنی هیجان زده می شی دیگه.
- استیمر: البته اینو بگم که آلبرتین خیلی بچه خوبیه.
- هرتزوگ: پس چرا می گی من از عاشق بودن لذت می برم نه از رابطه واقعی.
- استیمر: آلبرتین بچه خوبیه اما تو از عاشق بودن لذت می بری.

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

بهار یوسف آباد

امروز یکی از رفقا جلوی من را گرفته که از وقتی فهمیدم استاد دانشگاه شدی، دیگه یک جور دیگه ای بهت فکر می کنم. انگار می خواست بگه تو هم دیگه جزئی از بدنه ای؛ تو هم یکی از اونایی. همون چیزی که همیشه به نسل بالایی می گفتم: اونا روحشون رو به شیطان فروختن؛ و حالا من متهمم. اولین چیزی که از ذهنم عبور می کند این است: یعنی من این قدر پیر شدم که نوبتم شده که اتهاماتی را که به نسل قبلی می زدم خودم بشنوم. یعنی این قدر زود؛ این قدر بی هوا.
خانه یوسف آباد همواره در حال تحول است. اگر هویت خانه را مستقل از ساکنین آن ندانیم، می شود گفت که این خانه هر روز به شکلی تازه درمی آید. ترکیب های مختلف آدمها هر روز هویت تازه ای به این خانه می بخشند. در این میان فرارهای گاه و بی گاه لودویگ هم هیجان مازادی را بر این تغییرات بار می کند. مدتی است که لودویگ مجددا متواری شده است. همه چیز از شبی شروع شد که لودویگ نه تنها برخلاف عادت معمول تا ساعت 11 شب به خانه بازنگشت بلکه تا ساعت 1 بیرون از خانه ماند. اتفاقی که در چند سال گذشته نمونه اش گزارش نشده است. این آغاز ماجرا بود. شب بعد لودویگ ساعت 12 به همراه یک عروسک بزرگ پلنگ صورتی به خانه آمد. صبح که از خواب پا شدیم، لودویگ رفته بود و پلنگ صورتی در تختش آرام دراز کشیده بود. شب بعد اثری از لودویگ مشاهده نشد. پی گیری های جک نشان داد که لودویگ مجددا به اراک متواری شده است. و این گونه بود که بهار پراگ مجددا در خانه یوسف آباد برقرار شد. سیگارها پشت هم شعله ور می شدند و پنجره ها بی خیال غرغرهای مداوم لودیوگ سرخوشانه تا ابد بسته می ماندند.
مهمانهای تازه از راه می رسند. از ویژگی های خانه یوسف آباد این است که خیلی سریع ساکنین خود را می بلعد. چند ساعتی که بمانی دیگر یکی از اعضای خانه ای. هرقدر هم که تلاش کنی و دست و پا بزنی که تمایزت را حفظ کنی باز خانه مهر خویش را بر تو می زند. مرزها و فاصله گذاری ها از میان می روند و تا به خودت بیایی غرق شده ای در زبان و عادت ها و سرگرمی ها و صداهایی که در آغاز با احتیاط نزدیکشان می شدی.
به قصر فکر می کنم. به قصر کافکا، داستانی ناتمام با کلی بخش حذف شده که به موضوعی می پردازد که انگار اصلا نیست، به قصر ک. قصری که قرار است همه پرسش ها را پاسخ دهد و زندگی بی سر و ته اش را معنایی ببخشد، به قصری که فریدا به میانجی کلام خود را به آن متصل می داند و از این روی حداقل نسبت به پیشخدمت های معمولی احساس خوشبختی بیشتری می کند، به قصری که تصور طرد شدن از آن بارناباس ها را نابود کرده است. نه راوی چیز زیادی از قصر می داند، نه ک.، نه ساکنین دهکده، بالاخره معمای قصر گشوده نمی شود؛ اما در جای جای کتاب اشاره هایی است که حداقل خواننده را مطمئن می کند که قصر هر چیزی می تواند باشد جز آنچه که ما تصور می کنیم. روایت عشق فریدا از زبان ک. ما را از قصد فریدا غافل می کند، تصویر خانواده بارناباس از نگاه ک. ما را از فکر کردن به دلیل طردشدگی خانواده بی نیاز می کند و نگاه خیره ک. به قصر، امکان دست یابی به هر نوع تصوری را تا ابد از ما سلب می کند.



۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

تنهایی در حضور خود/دیگران

دنبال یک تِرک جدید می گردم. یک چیزی که تکراری نباشه. روی یکی از ترک ها کلیک می کنم. کاش یه شاسی مکانیکی بود، یک شاسی مکانیکی که تق صدا می داد و بعد صدای موسیقی می اومد بیرون. اولین جمله اینه "Am I i?". مضطرب می شم. سریع دکمه استاپ رو لمس می کنم و یکی از همون ترک های تکراری رو که بارها گوش دادم دوباره پلی می کنم.

لحظه های تنهایی توی فضایی که اشتراکیه و چند نفر آدم با هم زندگی می کنن، تجربه های دور از دسترسی ان. این لحظه ها کمتر قابل برنامه ریزین و عمدتا به شکل تصادفی پیش می آن. یعنی نشستی و یک هو حس می کنی تنهایی (دقیقا به معنای این که یه فضای شخصی داری که کس دیگه ای موقتا در اون حضور نداره). این لحظه ها گاه اضطراب آورن و گاه خوشایند. بعضی وقتا دربه در یه همچین لحظه هایی هستی. آرزو می کنی کاش بچه ها نباشن، کسی نباشه و تو بتونی برای چند لحظه این فضای خصوصی رو تجربه کنی و گاه حضور دیگری صرفا به واسطه از بین رفتن فرصت تنهایی عذاب آور می شه. یکی از جالب ترین موقعیت هایی که این حس رو تجربه می کنی وقتیه که علی رغم حضور دیگری در فضای خونه، تجربه اش می کنی. بعضی از آدم ها این فرصت را ایجاد می کنن که علی رغم حضورشون تنهایی رو تجربه کنی و بعضی آدم ها اینقدر همه جا حاضرن که عملا فرصت چنین تجربه ای را از بین می برن. جک آدمیه از دسته اول. خیلی وقتها علی رغم حضورش توی خونه می تونی تنها باشی و لودویگ آدمی از دسته دوم. همه جا حاضره، حتی وقتی نیست هم حضورش رو در همه جای خونه حس می کنی.

یک روز عصر که لودویگ خونه نبود، در حالی که روی مبل دراز کشیده بودم حس کردم کسی نیست. اصلا یادم نبود که جک هست یا رفته. انگار جک هم به درون فضای شخصی خودش درغلتیده بود. انگار اون هم فراموش کرده که کسی خونه اس. خیلی آروم با لهجه کرمانشاهی غلیظ از ته خونه این عبارات به گوش می رسیدند "take my hand"، "Dance with me"، "love in you ..." و نهایتا " زندگی بهتر از این نمی شه". ناخودآگاه در همون حالت تنهایی بدون این که احساس کنم تنهاییم مخدوش شده، با شعرها و ریتم جک همراه می شوم. کاش ترک آخر را نگذاشته بودی، جک.

I know what you mean about wishing somebody wasn't there, though. It's just usually it's myself that I wish I could get away from. Seriously, think about this. I have never been anywhere that I haven't been. I've never had a kiss when I wasn't one of the kissers. Y'know, I've never, um, gone to the movies, when I wasn't there in the audience. I've never been out bowling, if I wasn't there, y'know making some stupid joke. I think that's why so many people hate themselves. Seriously, it's just they are sick to death of being around themselves.(1)

آخرین ایده جک: بچه ها بیاید یه قانونی بذاریم تا با لباس رسمی(کت و شلوار) غذا بخوریم.

پی نوشت: بخشی از دیالوگ های فیلم befor sunrise

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

ام.دی - کلروزدیازپوکساید ۵


کلروزدیازبوکساید 5 را هم که باز می کنی رنگش سبز است. نفس که می کشم بوی خون می دهد. بوی خون لوسالومه. گربه ها را یادم می آید توی حیاط بیمارستان که به هوای غذا، خون لوسالومه را که ریخته بود روی کیسه ای که عکس آیت اله توش بود، می لیسیدند. یاد خون هایی می افتم که جلوی بیمارستان ریخته بود روی آسفالت. چکیده بود از شکاف سری، سری که له شده بود زیر باتوم. قبلم تاپ تاپ می زند. یاد آلبرتین می افتم. آلبرتین که وقتی می دوید وسط آن همه هیاهو نگاهم می جوریدش تا برسم به دستش.

همین جور کلورودیازبوکساید 5 توی دستم است. رنگش سبز است، لعنتی. یادم می آید، صدای پا می آید، خشم و نفرت در میان جمعیت شعله می کشد. ترس می آید و می رود، قلبم می زند، تند تند سیگار می کشم، از هر طرف مردم دسته دسته می رسند، جمع می شوند و بعد دوباره فرار می کنند. یادم می آید، سرهای شکسته سربازان میهن را، شیشه های خرد شده گشت های سابق ارشاد و نیروهای یگان ویژه فعلی را، اینجا خشونت از هر سوی بیداد می کند، می ترسم. می ترسم از این همه خشونت، از این همه نفرت. هنوز کلوردیاز بوکساید 5 سبز لعنتی کف دستم است. از لوسالومه خبر ندارم. آمبولانس رفت، دست ها و سرهای شکسته رفتند، قبل از خارج شدن از بیمارستان کیسه خونی ای را که عکس آیت اله توش هست، که یک بیسکویت ساقه طلایی هم توش هست، همان کیسه ای را که گربه ها لیسیدند می اندازیم توی سطل. هنوز به این فکر می کنم که بیسکویت ساقه طلایی را چرا انداختیم؟

بچه ها رفته اند. خانه یوسف آباد بسیار آدم ها را به خود می بیند. بعضی ترسان و لرزان و بعضی گریان و افسرده. برای اولین بار در عمرم یکی را که قلبش خیلی درد می کند، شک قلبی می دهم. دستم را می گذارم روی جناق سینه اش و هی فشار می دهم، دستهایش یخ است، مثل سگ ترسیده ام. چرا هیچ وقت توی اون مدرسه لعنتی هیچی درباره کمک های اولیه یادم ندادند. طفلک افتاده روی تخت و عن قریب که دیگر نفس نکشد، دستش سرد سرد است. هی فشار می دهم، بیشتر فشار می دهم و هی می ترسم. بعد از این که نفس کشیدنش عادی می شود، خسته و افسرده می روم پی کارم. حوصله ندارم، طاقت شنیدن رنج های هیچ کس را ندارم. بالاخره موقع رفتن؛ توی کوچه ای که هیچ کس نیست، حرف می زند. بغضش گرفته، سرم پایین است. ماشین که می رود، گریه ها که می روند، قلب دردمند که می رود، دست های یخ زده که می روند با خیال راحت سیگارم را روشن می کنم و فقط به صدای جوی گوش می دهم.

پی نوشت: عکس از فردریک شهید

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

chung king express


Somehow everything comes with an expiry date. Swordfish expires. Meat sauce expires. Even cling-film expires. Is there anything in the world which doesn't?(1

با آلبرتین ساعت 11 شب به سمت خانه وودی و آنی پیاده در حال حرکتیم. می ترسم از بسیار چیزها، اول از همه می ترسم از چراغهای ماشین پلیس که چند باری رد می شود. پلیس راهنمایی، کلانتری ... . ترس بخشی از روابط رومانتیک تو ایرانه. ترس از پدر و مادر، ترس از پلیس، ترس از دیده شدن، ترس از به انتها نرسیدن، ترس از ازدست دادن. یه جورایی رابطه بدون غایت تو ذهن یوتوپیک ماها جا نیافتاده. همه موانع ذهنی و عینیِ در اختیار هم که حل بشوند، می ماند ترس از پلیس. یاد یکی از رفقا می افتم. فک کن، مشهد باشی در حرم امن الهی، به فاصله 3 متری از دوست دخترت، بعد یه سری آدم بیان که آقا نسبتتون؟ و تو هاج و واج بمونی که ...؟ و بعد چند ساعتی رو در بازداشتگاه بگذرونی. ترس از پلیس مانع نمی شود که از قدم زدن با آلبرتین در نیمه شب تهران لذت نبرم. اما در راه برگشت از خانه ی وودی صرفا به واسطه ترس از دولت، با آژانس برمی گردیم.

"آدم‌ها معمولاً چنان برای ما بی‌اهمیتند که وقتی بدین گونه رنج و شادی‌هایمان را به یکی از ایشان وابسته می‌کنیم، می‌پنداریم که او از کائنات دیگری است، در هاله‌ای از شعر می‌زید، زندگی ما را به گستره‌ای آکنده از هیجان بدل می‌کند که در آن بیش و کم به ما نزدیک می‌شود".(2)
آیا پروست راست می گوید؟ آیا همه آنچه که در دیگریِ نزدیک می یابی به واسطه بی توجهی به بشریت است؟

Chung king express را برای سومین بار در یک سال اخیر می بینم. کم کم دارم متوجه می شوم که آنچه که در مواجهه با یک اثر در میابی بسیار به حال و روزت بستگی دارد. این بار خوردن کمپوت های آناناس تاریخ مصرف گذشته تولید 1 may نه یک تلاش ضد عقل گرای رادیکال برای تجربه امر از دست رفته که نمایش نمادین وابستگی به رابطه ای بود که تاریخ مصرفش گذشته و عملا فاسد شده است. معلوم نیست دفعه بعدی که این فیلم را ببینم چه درکی در باب اپیزود اول این فیلم خواهم داشت؟.

این هفته سر کلاس یکی از شاگردها کنفرانس داشت. دانشجوی سال آخری تو کلاسی که تنها 8-9 نفر توش نشستن از فرط استرس نتونست کنفرانسش رو تموم کنه. خیلی برام عجیب بود. هرکاری کردم که حالیش کنم که وضعش خیلی هم بد نیس، نشد که نشد. احساس ناتوانی می کردم. نکته دیگه این که اول ترم که خیلی هیجان زده بودم به بچه ها گفتم که سرکلاس جزوه ننویسن. حالا وقتی همشون موقع درس دادن زل می زنن بهم، به خودم می گم چه غلطی کردم.

if memories could be canned, would they also have expiry dates? If so, I hope they last for centuries(3


پی نوشت: (1)و(3) از مونولوگ های فیلم Chung king express است. (2) جمله ای است از طرف سوان، مارسل پروست.

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

من قاتل فردریک شهید نیستم

صبح با تلفن آلبرتین از خواب بیدار می شوم. دوباره می خوابم و یک ساعت بعد دوباره آلبرتین از خواب بیدارم می کند. آلبرتین احتمالا فهیمده که هنوز خوابم، نمی دانم چرا دروغی می گویم که مدتی است از خواب بیدار شده ام. بعد از بیدار شدن به سرعت خودم را می رسانم به دفتر کارم. همیشه دوست داشتم شنبه صبح سرکار باشم. اگرچه توی تمام روزهای هفته سرکار بودن برام عذاب آوره، شنبه اول صبح تحمل هیچ جایی جز سرکار رو ندارم. با کلی محاسبه ارزونترین راه رو برای رسیدن انتخاب می کنم و دست آخر، هم به محل کارم رسیده ام و هم یک پونصد تومنی ته جیبم مونده که اونم می ره سر یک پاکت بهمن کوچک.
اون قدر به دفتر کارشناس امور اجتماعی سرنزده ام که اتاق بوی بدی گرفته. قبلا اولین حرکتم بعد از رسیدن به محل کار عوض کردن کفش ها بود، اما الان مدتیه که هربار به دفتر آقای کارشناس سرمی زنم اولین حرکت بازکردن پنجره است. این قدر باز کردن پنجره رو تکرار کردم که دیگه فراموش نمی کنم که دستگیره پنجره شکسته و بعد از باز کردن پنجره به جای مواجه شدن با ولو شدن دستگیره وسط اتاق به آرامی دستگیره بیچاره رو می ذارم کنار پنجره. به جز باز کردن پنجره بقیه کارها طبق معمول پیش می رود. کامپیوتر رو روشن می کنم، ایمیل ها، سایت های خبری، وبلاگ رفقا و بعد خیره شدن به وایت برد. خیره شدن به وایت برد همیشه همراه می شه با رفتن به خیابون و آتیش کردن اولین سیگار. سیگار اول که تمام می شه، نوبت چای یا نسکافه اس. هیچ وقت یاد نگرفتم که زنگ بزنم به مسول امور چای و درخواست یک نوشیدنی گرم بکنم. مثل همیشه سرم را می اندازم و می روم سراغ سماور. دستمال سفیدی رو که همیشه تمیز تمیز است برمی دارم و بعد از ریختن کلی آب جوش روی کابینت ها در حالی که قطرات چای یا آب جوش از لیوانم به اطراف پراکنده می شود می روم سر میز کارم. همین جور زل می زنم به وایت برد، تا این که تلفن زنگ می زند.
سر کوچه سوار ماشین می شوم. آلبرتین لبخند می زنه، من هم لبخند می زنم. مسیرمون جوریه که کوههای برف گرفته جلوی رویمون هستند. چند دقیقه بعد توی یک کافه بالای توچال نشستیم و داریم نیمرو می خوریم. از کافه می زنیم بیرون و سر از حیاط پشتی توچال در می آوریم. حیاط پشتی توچال با این که یک جایی اون پشت مشت هاست با این حال به شکل دیوانه کننده ای به ابدیت باز می شه. یاد پلان صندلی کنار دریا توی فیلم ماهی ها عاشق می شوند می افتم. قرار گرفتن زاویه دوربین به شکلی است که بیننده فقط یک صندلی می بیند و یک آسمان. هرچقدر فکر می کنم یادم نمی آید که توی این سکانس یک نفر روی صندلی نشسته بود، یا دونفر یا اینکه صندلی تنها بود؟
دوباره برمی گردم به اتاق کارشناس اجتماعی. به جای خیره شدن به وایت برد، سخت مشغول کار می شوم. هیمن جور می نویسم، اصلاح می کنم، می فرستم برای تایپ، تحویل می گیرم، اصلاح می کنم، غر میزنم، فحش می دم، می نویسم، سیگار می کشم، می نویسم و همین جور تند تند کار می کنم، مگه یه فرصتی پیدا شه برای خوندن دوصفحه از کتابی که دارم می خونم. رئیسم دقایقی است وارد اتاق شده و تازه وقتی صدایم می کند متوجه می شوم آنجاست. بیچاره بهت زده مرا نگاه می کند. باورش نمی شود، من الان در اولین روز هفته سر ساعت مقرر در محل کارم حاضرم و بدتر از آن به جای سیگار کشیدن، یا خیره شدن به وایت برد مشغول کارم هستم. علی رغم ناباوری، از غر زدن های همیشگی اش دست برنمی دارد، غرش را می زند و کار کردن ادامه می یابد.
آن قدر مشغول کارم که متوجه نمی شوم ساعت تقریبا 9 شب است. کارها در حال پیشروی هستند. یکهو یادم می آید توی اتاق کارشناس امور اجتماعی یک تلویزیون هم هست. تلویزیون رو که باز می کنم مستندی از سفرهای استانی رییس جمهور محبوب در حال پخش شدن است. نمی دانم چرا هر جا که رییس جمهور محبوبمان پایش را می گذارد بچه ها به گریه کردن مشغول می شوند، مردم مشت هایشان را گره می کنند و بر سر دشمنان فریاد می زنند و همه چیز ییهو رمانتیک می شود. همه همدیگر را و رییس جمهور محبوب را غرق بوسه می کنند. مستند تلویزیونی نشان می دهد که رییس جمهور همین جور مشغول کار است، کشاورزان، معلمان، اعضای شوراها، متصدیان امور فرهنگی، کشاورزان و حتی زنان می روند بالای تریبون و انتقاد می کنند. رییس جمهور محبوب هم با همراهی یک موسیقی رمانتیک انتقادات را پاسخ می دهد. رییس جمهور محبوب اصلا حرصم را در نمی آورد، تلویزیون سفر استانی را ته پخش می کند و من هنوز مشغول کارم هستم. ساعت از ده گذشته که از محل کارم می زنم بیرون.
از لحظه خروج دنبال فرصتی می گردم که کتابم رو بخونم. اتوبوس که سر می رسد با اشتیاق می روم یک گوشه ای می ایستم و شروع می کنم به خواندن. دو صفحه ای را با ولع می خوانم. دخترک کافه دار مشغول آماده کردن کافه است و از زبان راوی می شنوم که زیبایی چگونه می تواند یک کافه مهقر را اداره کند. زیبایی بعضی وقت ها توی ماشین موهایش را شانه می کند، زیبایی گاهی وقت ها یک ضربه قلمو سیاه است که لکه قرمزی روی آن افتاده است و البته گاهی اوقات از فاصله خیلی نزدیک به چشمانت می نگرد طوری که محو می شوی در نگاهش. اما خوب فکر نمی کردم زیبایی یک روز مسئول اداره کافه مقهری باشد که ساندویچ های سرد دارد و بوی بد می دهد و حتی انعام هم می گیرد. ناخودآگاه سرم را می آورم بالا، با توجه به این که گاهی زیبایی در انتهای اتوبوس می نشیند سرم را برمی گردانم تا شاید ببینمش، اما ناگهان حیرت زده می شوم. در انتهای اتوبوس جز کارگران خسته و بی رمقی که روی صندلی شان لمیده اند، چیز دیگری دیده نمی شود.
به خانه می رسم. لودویگ برایمان غذا پخته است. غذا خوب است. می خورم. هنوز غذایم به نیمه نرسیده است که اسکادران جک آتش می کند. هرتزوگ تو Aggressive هستی، دافعه داری. هرتزوگ تو دیگران رو طرد می کنی. گیج شده ام. دلم می خواهد به جک بگویم:"خواهش می کنم بگذار غذایم تمام شود، بعد". اما جک بی امان حمله می کند. مبهوت نگاه می کنم. جک آسمون و ریسمان را به هم می بافد و بحث به فردریک شهید کشیده می شود و خون فردریک می افتد به گردن من. همین جور چشمم به غذایم است. دلم می خواهد بگویم جک بگذار غذایم تمام شود. اما جک ول کن نیست. کم کم جک آرام می شود. لودویگ مستقیم وارد بحث نمی شود. آرام فضا را کنترل می کند؛ اصلا جانِ عصبی شدن ندارم. سعی می کنم به معقول ترین شکل ممکن ماجرا را حل و فصل کنم. به خدا فردریک شهید را من نکشتم. لودویگ از فردریک شهید دفاع می کند، اما من نمی دانم چرا من باید شنونده این دفاعیات باشم، مگر من فردریک شهید را کشتم؟ همه عالم در برابرم صف کشیده اند و حقوق حقه خود را طلب می کنند و من دلم می خواهد بگویم: "خواهران و برادران؛ ای همه کسانی که از طوفان انتقادات هرتزوگ در امان نمانده اید من دلم می خواهد با آرامش غذایم را بخورم".
بعد از بحث بر سر قاتل فردریک شهید می نشینیم پای تلویزیون. تلویزیون خانه به جای سفرهای استانی رییس جمهور محبوب روی کانال fashion است. دیدن کانالهای Fashion به یکی از تفریحات سالم خانه ای در یوسف آباد تبدیل شده است. هنوز برنامه تمام نشده که یکی از دوستان که حالش خراب است و نمی تواند در ساعت 12 شب با تلفن صحبت کند، Sms می زند که با من صحبت کن تا فراموش کنم که درد می کشم. نگران می شوم. به خدا فردریک شهید را من نکشتم. به کی بگم که من قاتل فردریک شهید نیستم. با دوستم صحبت می کنم. فکر کن که ساعت 12 شب با یکی یک جای این شهر sms بازی کنی تا فراموش کند که چه مشکلی دارد. در حین sms پستی را که الان خوندید نوشتم و حالا دیگر نیم ساعتی است که دوستم جواب sms هایم را نمی دهد. احتمالا یا خوابش برده یا فراموش کرده که برای فراموش کردن با یکی Sms بازی می کرده است.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

کوارتت ایرانی

صبح هرتزوگ بیدار می شود، قصدم این است که بعد از جلسه بروم سر کار. جلسه را با نیم ساعت تاخیر می روم. حرفی برای گفتن ندارم. بحث بر سر اساسنامه است. هر گروهی باید برای خودش اساسنامه ای بنویسد، اول کار است و همه خوشحال اند. باورم نمی شود در میان این همه آشوب، در حالی که دیشب از نگرانی امروز خوابم نبرده است، در میان جلسه ای حاضرم که می خواهد برای گروهی اساسنامه ای بنویسد و بعد این اساسنامه باید اهداف بلند مدت برای خودش تعریف کند. بلند مدت یعنی چقدر ؟ یک ماه، شاید دو ماه حداکثر سه ماه. این جا صحبت برنامه سال آینده است و سال آینده برای هرتزوگ یعنی خیلی، خیلی زیاد. یعنی دانشگاه اینقدر دوام خواهد آورد که ما بتوانیم برای سال آینده مان برنامه ریزی کنیم ؟
طبق معمول بنا به دلایلی که هیچ کدامشان شبیه دلیل نیستند، به جای رفتن به محل کار سر از خانه درمی آورم قبل از ورود زنگ می زنم. کسی در را باز نمی کند. مطمئن می شوم که کسی خانه نیست. پله ها را می آیم بالا، کفش ها جلوی در ردیف اند. زنگ می زنم، لودویگ طبق معمول در را باز می کند. لودویگ همیشه یک چیز سفید به تن دارد. حتی وقتی دو تا چیز می پوشد، حتما یکی از چیزها سفید است. در را که باز می کند با صحنه عجیبی مواجه می شوم. فردریک و جک مثل لوکوموتیو دود می کنند و لودویگ با رویی گشوده در میان جمع، غرقه در دود نشسته و اصلا غر نمی زند، یکه می خورم.
چهار نفری نشسته ایم و آنقدر دود می کنیم که خانه یوسف آباد سرفه اش می گیرد، بچه ها دوره نشسته اند. مدت هاست که تجربه گفتگوی چند نفری حول یک موضوع با حضور و مشارکت تمام اعضا را تجربه نکرده ایم. خوشحال می شوم، احساس می کنم عضوی از یک جمع هستم. موضوع محدود کردن دسترسی فردریک به اینترنت است. تصور کنید که یک نفر انسان که اسمش فردریک است در هر لحظه از شبانه روز که از مقابلش عبور می کنی همه اش نشسته جلوی لپ تاپ و همین طور روی کیبورد رژه می رود. جک طبق معمول طعمه اش را پیدا کرده و می تازد. لوودویگ مهربان تر از همیشه شده و به محض این که بحث به سایش لبه ها می کشد طرفین را به آرامش دعوت می کند، هرتزوگ هم طبق معمول Aggressive است. بحث نهایتا به نتیجه نمی رسد. فردریک دست و پا می زند تا به ما نشان دهد که سبک زندگی ما هم به اندازه سبک زندگی او روی مخ است. به من می گوید که تو اصلا خونه نیستی، وقتی هم که هستی سرت رو می اندازی پایین می ری توی اتاقت و همه اش پای چتی. یادم نیست به جک چی گفت. کلا فردریک که سمبل عدم واکنش و بی تفاوتیه این بار کمی حمله می کرد. وسط دعوا از دهنم می پره که فردریک تو نگاه ابزاری به خونه داری. فردریک همه حرفهایم را ول می کند و می چسبد به همین نگاه ابزاری، من هم دست و پا می زنم که طبق معمول گندی رو که زده ام جمع کنم. نهایتا همان موضع خنثی و احمقانه همیشگی حاکم می شود؛ فردریک ما برای تو نگرانیم و برای خودت می گوییم که این کار رو نکنی. با این جمله و با انکار همه صداها این کوارتت خاموش می شود.
کافه ها، خیابان ها و پیاده روهای این شهر این روزها بهترین جای جهانند. روی صندلی نشسته ای، کافه خالی خالی است و تو بی خیال هر خیالی محو می شوی در چشم هایی که نگاهت می کنند.
خیلی چیزها تکرار می شوند. یعنی آدم بعضی وقت ها خودش خودش را تکرار می کند، اما بعضی مواقع یک چیزهایی در مواجهه با تو تکرار می شوند. سارافون آبی با گلهای ریز سفید یکی از این تکرارهاست. تکرار دیگر تکه ای از یک دیالوگ است که خیلی مرا به یاد یک دیالوگ دیگر می اندازد.
- س.ف: هرتزوگ خیلی حس قوی ای دارد. (قریب به مضمون)
- هرتزوگ: آره من به حسم خیلی اعتماد دارم.
- س.ف: بعضی وقتها بهتره آدم به حسش اعتماد نکنه.