بعد از مصاحبه دکتری اسلاوی به همراه ناستازیا فیلیپونا راهی پارک لاله میشویم. در تمام راه نگران گشت ارشاد و نسب و هزار کوفت و زهرمار دیگری هستم که این روزها مثل گروههای پارتیزانی با استفاده از تکنیکهای جنگ نامتقارن بر سر و کله خلقالله آوار میشوند. خوشبختانه خبری نیست. بالاخره میرسیم به پارک لاله. کشان کشان خودمان را میرسانیم به بازارچه خوداشتغالی که پر است از آدمهای تهخط. پیرمردهای و پیرزنانی که اینجا احساس در خانه بودن دارند. من مثل بچههای 5 ساله بلال میخورم ناستازیا هم همینطور رژه میرود در بازارچه، دکتر اسلاوی هم یادمان نیست که مشغول چه کاری بود. در فاصلهای که ناستازیا مشغول خوردن آش کشک مورد تنفر اینجانب بود من با اسلاوی کم این طرفتر در حال گپ زدنیم که ناگهان یکی از آشنایانی که مدتها پیش گامهای اولیه را برای شروع رابطهای رمانتیک با هرتزوگ برداشته بود با یک عینک دودی گنده و در حالی که دست در دست دوستش داشت ناگهان از دور پیدا شد و هرتزوگ خودش را به ندیدن زد و آنها آهسته رد شدند. در سکانس بعدی یکی از همکلاسیهای فعلی با یکی از دوستان قدیمی روی یکی از نیمکتهای پارک نشستهاند. از دور که میبینمشان به اسلاوی و ناستازیا هشدار میدهم که مسیر را عوض کنیم. تازه میفهمم در یک سال گذشته این دوست ما چرا همواره در مورد اینکه کی کلاس داریم، کی تمام میشود، کی کلاس نداریم، کی کلاس خواهیم داشت و کلی جزئیات دیگر در مورد کلاسها از من پرس و جو میکرده است. از این همه انکار کردن خودم، از این همه خودم را به ندیدن زدن متنفرم.
بعد از مواجهه با دوستان در سکانس قبلی، با ناستازیا و اسلاوی میرویم توی یکی از آلاچیقها. اسلاوی یکهو فیلش یاد هندوستان میکند و خبر میدهد که این آلاچیق ایشان را یاد جزیرهای که الان مدتهاست فروپاشیده انداخته است. همسر سابق من، همسر سابق ناستازیا و چند نفر دیگری که به همراه من،ناستازیا و اسلاوی جزیره کوچکی را تشکیل میدادند. در همین گیر و دار در حالی که من هر لحظه انتظار دارم ماموران گشت نسب، ارشاد و امنیت اخلاقی از بالای سقف آلاچیق مچ ما دزدان ناموس ملت را بگیرند ناستازیا صحنه ای را که با دو چشمش میبیند و درست پشت سر من قرار دارد توصیف می کند. یک دختر جوان چادری و یک مرد جوان واجد محاسن در حال معاشقه و مغازله در ملا عاماند. باورم نمیشود در حالی که من از فوبیای انواع گشتها و کماندوها از همنشینی با یک خانم در ماشین احتراز میکنم چگونه ملت در روز روشن پیش چشمان دهها نفر مشغول عشق بازی هستند.
