۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

ماشین زمان

دهه 60 همواره با رنگ سیاه و صدای آژیر در ذهنم تداعی می‌شد تا این‌که دیشب ساعت 9 رسیدم به میدان ونک و از ماشین‌های خطی یوسف‌آباد خبری نبود. چند دقیقه‌ای را ایستادیم تا این‌که یک می‌نی‌بوس فیات قرمز از راه رسید و راننده پلاکارد یوسف‌آباد را پشت شیشه علم کرد. کمی جا خوردم اما به نظر چاره‌ دیگری نبود. با اکراه به سمت می‌نی‌بوس راهی شدم و بالاخره کشان کشان از پله ها بالا رفتم. انتخاب این که در کدام ردیف بنشینم انتخاب دشواری بود. بالاخره یک جایی کناره پنجره می‌نشینم. همیشه دوست دارم بنشینم کنار پنجره و دستم را بدهم بیرون. هنوز دستم را بیرون نداده‌ام که ناگهان بوی تندی شروع می کند به تحریک کردن حافظه من. می‌نی‌بوس دقیقا بوی دهه 60 را می‌دهد. بوی تند گازوئیل و عرق؛ و صدای ترتر موتور. احساس می‌کنم ماشین در حال مچاله شدن است و من تا ابد در این اتاقک دهه شصتی دفن خواهم شد. فرصت تامل ندارم. سریعا از می‌نی‌بوس می‌زنم بیرون. و راست راه می‌افتم به سمت ایستگاه اتوبوس. در میانه راه در ضلع جنوب غربی میدان ونک سنتورنوازی هست که با صدای سنتور ناکوکش مرا می‌برد به عصر قاجار. ناگهان همه داف‌های بزک کرده میدان ونک تبدیل می‌شوند به دختران سیبیلوی شلیته پوشی که پوشیه زده اند و چند قدمی عقب‌تر از مردانشان راه می‌روند. این سکانس قجری هزار تومنی برای من آب می‌خورد. در گام بعدی یکی از اتوبوس‌های دوتیکه‌ای که برای اولین بار در دهه 70 وارد ایران شد از راه می‌رسد و من ناگهان از نکبت دهه 60 پرتاب می‌شوم به عصر سازندگی. در عصر سازندگی زن‌ها بخش مردانه اتوبوس را فتح کرده‌اند و من ایستاده تا یوسف‌آباد می‌آیم و این 1700 قدم لعنتی را تا خانه انتهای کوچه بن بست طی می‌کنم. از پله‌ها که بالا می‌رسم دهه 80 شروع می‌شود؛‌ دهه کامپیوتر و اینترنت.

بعد از مصاحبه دکتری اسلاوی به همراه ناستازیا فیلیپونا راهی پارک لاله می‌شویم. در تمام راه نگران گشت ارشاد و نسب و هزار کوفت و زهرمار دیگری هستم که این روزها مثل گروه‌های پارتیزانی با استفاده از تکنیک‌های جنگ نامتقارن بر سر و کله خلق‌الله آوار می‌شوند. خوشبختانه خبری نیست. بالاخره می‌رسیم به پارک لاله. کشان کشان خودمان را می‌رسانیم به بازارچه خوداشتغالی که پر است از آدم‌های ته‌خط. پیرمردهای و پیرزنانی که اینجا احساس در خانه بودن دارند. من مثل بچه‌های 5 ساله بلال می‌خورم ناستازیا هم همین‌طور رژه می‌رود در بازارچه، دکتر اسلاوی هم یادمان نیست که مشغول چه کاری بود. در فاصله‌ای که ناستازیا مشغول خوردن آش کشک مورد تنفر اینجانب بود من با اسلاوی کم این طرف‌تر در حال گپ زدنیم که ناگهان یکی از آشنایانی که مدت‌ها پیش گام‌های اولیه را برای شروع رابطه‌ای رمانتیک با هرتزوگ برداشته بود با یک عینک دودی گنده و در حالی که دست در دست دوستش داشت ناگهان از دور پیدا شد و هرتزوگ خودش را به ندیدن زد و آن‌ها آهسته رد شدند. در سکانس بعدی یکی از هم‌کلاسی‌های فعلی با یکی از دوستان قدیمی روی یکی از نیمکت‌های پارک نشسته‌اند. از دور که می‌بینمشان به اسلاوی و ناستازیا هشدار می‌دهم که مسیر را عوض کنیم. تازه می‌فهمم در یک سال گذشته این دوست ما چرا همواره در مورد این‌که کی کلاس داریم، کی تمام می‌شود، کی کلاس نداریم، کی کلاس خواهیم داشت و کلی جزئیات دیگر در مورد کلاس‌ها از من پرس و جو می‌کرده است. از این همه انکار کردن خودم،‌ از این همه خودم را به ندیدن زدن متنفرم.

بعد از مواجهه با دوستان در سکانس قبلی، با ناستازیا و اسلاوی می‌رویم توی یکی از آلاچیق‌ها. اسلاوی یک‌هو فیلش یاد هندوستان می‌کند و خبر می‌دهد که این آلاچیق ایشان را یاد جزیره‌ای که الان مدت‌هاست فروپاشیده انداخته است. همسر سابق من، همسر سابق ناستازیا و چند نفر دیگری که به همراه من،‌ناستازیا و اسلاوی جزیره کوچکی را تشکیل می‌دادند. در همین گیر و دار در حالی که من هر لحظه انتظار دارم ماموران گشت نسب، ارشاد و امنیت اخلاقی از بالای سقف آلاچیق مچ ما دزدان ناموس ملت را بگیرند ناستازیا صحنه ای را که با دو چشمش می‌بیند و درست پشت سر من قرار دارد توصیف می کند. یک دختر جوان چادری و یک مرد جوان واجد محاسن در حال معاشقه و مغازله در ملا عام‌اند. باورم نمی‌شود در حالی که من از فوبیای انواع گشت‌ها و کماندوها از همنشینی با یک خانم در ماشین احتراز می‌کنم چگونه ملت در روز روشن پیش چشمان ده‌ها نفر مشغول عشق بازی هستند.

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

اختصاصی: خانه یوسف آباد


بالاخره شام سربازی جک را می خوریم. جک احتمالا در حال اقدام به یک کنش وحشتناک است که دیشب شیرینی و امشب شام می دهدمان. ما که فکر می کردیم به پیتزا فروشی 8 میلی میتری زنگ زده ایم با دیدن جعبه پیتزا کمی جا می خوریم. انگار شماره همان شماره است اما یک چیزی عوضی بوده. یعنی از 8 میلی میتری خبری نیست و باید غذایی را بخوریم که تنها نکته مثبت اش منشی خوش برخوردی است که خوب فریب می دهدمان.

جک این روزها دوران نقاهتش را می گذراند. جک هدفون می زند توی گوشش و هی همین جور زل می زند به صفحه نوت بوکش. جک می خندد، من از این ژست خوشم نمی آد. بیشتر از چند ثانیه نمی تونم تحمل کنم. اول تعجب می کنم اما بعد متوجه می شم که دوست دارم در هر موقعیتی در کانون توجه باشم و وقتی یکی کنارم نشسته و هیچ توجهی به من نداره حالم بد می شه.

وقتی از جک درباره Miss h سوال می کنیم ناراحت می شود.

بعد از مدت ها سروکله دکتر اسلاوی پیدا می شود. اسلاوی ریش گذاشته، اسلاوی هنوز با کتاب می خوابد، با کتاب حرف می زند و بی کتاب دلهره می گیرد.

استیمی مدتی است که خبری ازش نیست. آهسته می آید و می رود. دچار سندروم ترس از لودویگ است. و حالا چند روزی است که می تواند بیشتر استیمر باشد. چند روزی است که می تواند تا صلاه ظهر بخوابد. من هم دوباره بعد از مدت ها صدای زنگ موبایل استیمی را وقتی خواب است مثل مارش جنگ می شنوم.

فردریک شهید هم این هفته سری به ما می زند. فردریک شهید هم مثل قبل است. اما بیشتر به هیجان می آید. فردریک شهید یک قید تازه دارد در جمله هایش، اگر من درگیر یک رابطه عاطفی بودم چنین و چنان می کردم. فردریک شهید انگار میلیون ها سال با چنین چیزی فاصله دارد. لحنش حماسی می شود وقتی این کلمه را به زبان می آورد.

آخرین مهمان این هفته خانه یوسف آباد الیزابت است. تقریبا این هفته همه شخصیت های اصلی سری به خانه یوسف آباد می زنند. الیزابت می خندد، اما کمتر به هیجان می آید، حالا دیگر شرایط ایران نه خیلی ظالمانه است نه خیلی اعصاب خراب کن و نه خیلی غیرقابل تحمل. حالا دیگر همه چیز برای الیزابت بعد از مدتی اقامت در فرنگ معمولی تر است. الیزابت که از زندگی در پانسیون های دانشجویی با حمام و دستشویی مشترک خوشش نمی آید می گوید اکثر آدم ها از چنین زندگی ای استقبال می کنند.

یکی از برنامه های اخیر خانه یوسف آباد فال گیری شبانه است. من و جک می نشینیم و بعد از نشخوار کردن لا طاعلاتی که هی تکرار می شوند تفالی به حافظ می زنیم. بار آخر لودویگ عبوس را هم می آوریم قاطی بازی. لودویگ این روزها زیاد خوشحال نیست اما به واسطه لودویگ بودنش زیاد حرفی با ما نمی زند. لودویگ حوزه خصوصی اش را همیشه دور از دسترس نگه می دارد. اما در یک خانه 80 متری مگر چقدر می توان حوزه خصوصی را از دسترس جانوارن جستجوگری مثل من و جک دور نگه داشت.
برای لودیوگ فال حافظ می گیریم. این می آید :
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
تکلیف معلومه دیگه. پیر جاهل که اینجانبم، شیخ گمراه هم جک است.

و در پایان جمله قصاری از هرتزوگ در باب جک که در این هفته به شکل ظالمانه ای بارها تکرار شده است:
تو ماهی گیری هستی که همه عمرش را برای جمع کردن کرم صرف می کنه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

ما که عادتمان داده اند



ما که عادتمان داده اند.

خو گرفته ایم که لبان تشنه ،مستحق مرگ است .

ما به مرگ فرشتگان عادت کرده ایم .

لحظه های نشئگی ،لحظه های شورمند این زمانند .

بتان این جهان ،دلقکان اند ،که از زورق سیاهشان برجی رنگ به رنگ ساخته اند .

و تو کجایی ،؟

ای رشک سواران .


بی چیزان.

کودکان پناه برده از سرما به پلی.

فاحشه ای رنگارنگ و خسته .

پشت خمیده مردی .

دختراکان زیبا روی مست از باده.

محبوس شده ای در مربع میله ها.

بیوه ای که بار تنها یی اش را بر دوش می کشد .

پیرمردی در انتظار بازگشت فرزندی .


و منی ،خسته از نبودنم ،

از شکاف ها .


اشک هاشان را می بینی ؟

این زائران بی هیچ .

که تو در همه شورمندیشان حاضری.


بی شمارم من،

می بینی مرا ،

ما را،

جدال شک و ایمانم را میبینی ؟

ایمان در انتها ؟

من از آغاز با تو زاده ام،انگاه که انتها و ابتدا یکیست ؟

ایمان در پایان ،؟

یا مزاح شاهانه ؟


ما که عادتمان داده اند .



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

جک جهان وطن



احساس لذت درونی،

تصویر جهانی که خودت می سازی .

با وجود رشته ای که خوندم ،همواره نگاهم به مسائل روانشناسانه بوده،

تبدیل جهان پیرامون به ذهنیت خود،

امروز زیر بارون خیس خوردم ، مجبور شدم پناه ببرم به پل صدر ،از سرما می لرزیدم.اما با این وجود احساس لمس قطرات باران بر تنم رو حس می کردم ،احساسی به غایت لذت بخش.

ماجرا از اونجا شروع شد ،که من برای فرار از ترافیک و رسیدن به کارها پیک گرفتم ،حالا این موتور خر خر می رفت ،به کنار،و کمر من هم ترکید به کنار،این بارونه از کجا اومد ،بابا این همه ماشین از کجا میاد ،می گن که تولید ماشین در جهان 3 برابر رشد جمعیته.

بهرحال در ادامه مجبور شدم یه دربستی بگیرم ،حالا این طرح ترافیک نداشت هم خب یه مسئله ای بود.اینجا بود که نقشه فرار رو کشیدم ، می خوام برگردم به خلیج کارائیب ،آره می خوام گنجمو پیدا کنم،البته اینجا چندتامسئله مطرح می شه

1-دریای کارائیب ترکید ،در واقع توش نفت ترکوندن ،من چی کار کنم ،یه جای کوچولو برای من دزد دریای نذاشتن .

2-مروارید سیاه ،دزدیده شده راستش وقتی داشتم می رفتم یادم رفت دزدگیرو بزنم.

3-آمریکا ویزا نمی ده ،اگه هم بده دیگه نمی ذاره آدم یه دوری اطراف بزنه و اونم برای اسپارو فاجعست .

4-تازه جدیدا دست هم زیاد شده.

5-هرتزوک می میره اینجا ،البته خودش اعتقاد داره که نه من هیچیم نمی شه ولی مطمئنا مثل همیشه چیز شر می گه .

6-کسی اونجا نمی گه داداش آتیش داری ؟

7-مسئله مهم ،گلاب به روتون مسئله حیاتی مستراحه ،که این فرنگیشاش اصلا با ذائقه من جور در نمیاد .

8-قرمه سبزی، آبگوشت،فسنجون .....

و............

با این وجود من یه دزد دریایی هستم ؛و هیچ جا هم بند نمی شم،و انگیزه های وطنی ندارم ،و الیته انگیزه های عاطفی و عشقی ام رو هم از دست دادم .

پس گور بابای همه این مسائل

آبهای آزاد،هی دله دزدای نفهم،ملوانان وفادار من ،سکه های تپل مپل ،آکادمی دزدان دریایی .

من دارم میام البته با احتساب اینکه اول باید مروارید سیاه رو پیدا کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

لودویگ و ماهی قرمز کوچولو



بالاخره بعد از یک ماه برگه‌های میان‌ترم بچه‌ها را تصحیح می‌کنم.چند تا نکته جالب توی برگه‌ها هست که هنوز ذهنم رو مشغول نگه داشته
• در پاسخ به این سوال که به کدام نظریه بیشتر علاقه‌مندید پاسخ قریب به 70 درصد بچه‌های کلاس مارکسیسم است.
• یکی از بچه‌ها خودش را متعلق به خرده‌فرهنگ پسران فشن می‌داند و مهم‌ترین عنصر هویت‌بخش اجتماعی‌اش را مدل موهایش عنوان کرده است. فرد مزبور چندان موهای جالبی هم ندارد.
• درصد قابل توجهی از دانشجویان دختر از هویت جنسیتی خود احساس خوبی ندارند و بر این باورند که دختر بودن با محدودیت‌های عمده‌ای برای آنان همراه بوده است.
• تعدادی از دانشجویان معتقدند که مهم‌ترین وظیفه جامعه‌شناسی این است که ما را به خوشبختی و سعادت برساند.
• و البته یک نکته مهم این که اتفاقا حیوانات از ما انسان‌ها توانایی کنش‌متقابلشان بیشتر است. یک خرس قطبی به راحتی می‌تواند منظورش را به یک خرس ایرانی بفهماند. اما یک انسان روسی نمی‌تواند به این راحتی با یک انسان ایرانی وارد تعامل شود.
• تعدادی از دانشجویان فرهنگ آریایی را فرهنگ مسلط می‌دانند و معتقدند بقیه خرده‌فرهنگ‌ها باید تحت تسلز فرهنگ آریایی درآیند.

آخرین جلسه کلاس مدرسه هم تمام می‌شود. فیلم مشق شب رو برای بچه‌ها نمایش می‌دهم. با بی‌حوصلگی تماشا می‌کنند. دست آخر بعد از این که کلی درمورد فیلم صحبت می‌کنم از بچه‌ها می‌خواهم که حرف‌هایشان را بزنند. بحث فیلم فراموش می‌شود و تمام زمان باقی‌مانده کلاس به بحث بلوغ و مسائل ناشی از آن برای نوجوانان سپری می‌شود. و من متهم می‌شوم که موضوعاتی که برای بچه‌ها جذاب بوده – مثل خانواده – را در طول ترم مطرح نکرده ام و تمام بحث‌ها به مزخرفاتی مثل اقتدار کاریزماتیک گذشته است. در تمام 20 دقیقه‌ای که در مورد بلوغ حرف می‌زنم توجه‌ها بچه‌ها لحظه‌ای به چیز دیگری معطوف نمی‌شود. صدا از کسی در نمی‌آید و همه سراپا گوش‌اند، تجربه‌ای که در تمام 10 جلسه گذشته نظیر نداشت. نهایتا من متهم می‌شوم که معلم مقتدری نبوده‌ام و نتوانسته‌ام کلاس را خوب اداره کنم و بعدتر از این که خشونت نداشتم و با بچه‌ها خوب تا کردم مورد تقدیر قرار می‌گیرم. یاد گفت‌وگوی کوهن بندیکت – از رهبران جنبش دانشجویی مه 68- با وزیر فرهنگ فرانسه می‌افتم:" آقای وزیر برای مسائل جنسی ما چه فکری کرده‌اید؟"

عکسی که در بالا مشاهده می‌کنید چهره مگالون در آینه ماهی و حوض فیروزه نام دارد. لودویگ بعد از بحران‌های مالی خانه و عدم کفایت بودجه برای خرید آب‌معدنی برای ماهی، و بعد از این‌که ماهی مذکور در پارچ آب سر میز به واسطه سطح کدورت آب تقریبا نامرئی شده بود ناگهان به فکرش رسید که آب معدنی نیست؛ خوب آب شیر که هست و این‌گونه بود که ماهی قرمز کوچولویی که دم عیدی استیمی به زور مجبورم کرد که تهیه‌اش کنم بار دیگر از مرگ نجات یافت.



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

creeping Death



امروز تشییع جنازه انجام شد.



مراسم عالی بود .جنازه مربوط به دختری جوان بود .



همه حاضر بودند .



غایبین البته با فرستادن پیام های تبریک و تهنیت ؛ احساساتشون رو ابراز کردند ؛البته این اشتباه در ذهنتوم پیش نیاد ؛ما شهید ندادیم.



در واقع این مراسم یه مقدار با مراسم دیگه فرق داشت .



هیچ کس لباس سیاه نپوشیده بود .



یک گروه موسیقی هم دعوت شده بود.



همه در پایان اومدن و به من تبریک گفتند.



و من رو غرق در بوسه کردند.



اوضاع در خانه یوسف آباد آرومه.



مدتی ی سر کار می رم .



و مدتی هم هست دارم به خودم فکر می کنم .



استاد هرتزوک که جدیدا به مقام ژنرالی ارتقا پیدا کرده ؛هر روز سرزمین جدیدی رو در دنیای مجازی به زور اسلحه فتح می کنه.



و لودویک هم همچنان به اختلاسات خود در واردات گوشت به خانه ای در یوسف آباد ادامه می ده.



استیمر در حال ساخت امپراطوری ابراز آلات و فولاده ؛



این زمان برام عرصه ای فراهم شده که خودم رو از نو بسازم .



فکر می کنم توجه به چیزهای آنی و زود گذر و پاسخ به این قبیل مسائل همواره باید برام در اولویت دوم باشه و اون چیزی که بیشتر از همه ارزش داره خودم هستم؛برنامه هام؛تحصیلاتم ؛کار و موفقیت حرفه ای .



هیچ چیز و هیچ کس من رو نباید از رسیدن به اهدافم دور کنه.



همواره به آینده نیگاه می کنم ؛ نیم نگاهی به گذشته و اینکه یاد بگیرم دیگه اشتباهات قبلیمو تکرار نکنم.



و همواره این ایمان مسخره همواره با منه ؛که آینده از آن توئه مرد ؛هرگز خم نشو ؛نشکن ؛در مقابل هر کس که برای آرزوهای تو ارزشی قائل نیست بایست ؛و هرگز شک نکن.


اینم از مکاشفات امروز کاپیتان .


۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

برش ها

حتی وقتی پای تشیع جنازه هم وسط باشه من خواب می مونم. حتی اگه قصد کرده باشم که زود برم که برسم، دقیقا در لحظه خروج جریان جمعیت می رسم درب تالار وحدت. شانس می آورم و تا برگردیم استاد آرمیده است در آرامگاه ابدی.
بعد از تشیع جنازه وارد سکانس رستوران می شویم. همه چیز مرتب است فقط جا نیست. بالاخره برای این که ایستاده بودنمان توی چشم نزند با کمی شرمندگی می نشینیم کنار دو تا آقای میانسال، دیالوگو داشته باش:
- شما مربوط به مراسم مرحوم هستید.
- بله ، شما با استاد نسبتی دارید؟
- نه ما از علاقه مندان به هنر هستیم. هر وقت هنرمندی فوت می کنه، زنگ می زنن به ما، ما هم می آیم. اون جوجه رو لطف می کنید؟
فردا بعد از ظهر نمایشگاه نقاشی ر.کیان؛ چند تا نقاشی که همش یه سری مربع اس و کسی که انگار یک زمانی دوست ما بود. همه چیزهایی که ازشون بدم می آد در کسی که زمانی رفیق گرمابه و گلستانم بود، جمع شده. عینک دودی، رفتارهای نمایشی و سکوت های آزاردهنده، کمتر از 5 دقیقه از ورودم نگذشته که دوباره از در ورودی رد می شوم.
بعد از کلاس درس دکتر تالکوت یه پیشنهاد با مزه بهم می شه . می ری دانشگاه آزاد شیراز درس بدی؟ کمی فکر می کنم کمی هیجان زده می شوم، اما نمی دونم چی کار کنم.
جک می رود سر کار الان دو روز است. استیمر هم می رود سر کار شاید یک هفته ای بشود. استیمی از سرکار که برمی گردد سگ اخلاق است، جک از سر کار که برمی گردد گند مزاج است ... جمله را نمی توانم ببندم ...
چند روز بعد
متن بالا را چند شب پیش هر کاری کردم نتوانستم تمام کنم. امشب شاید به جایی برسد.

شبی که فردایش کلاس بچه های دانشگاه است یک بازی جدید دستم رسیده و من بی خیال همین جور بازی می کنم تا دم صبح. با خودم لج کردم. می خواهم یک بار هم که شده مثل بقیه استادا باشم. صبح دیر می روم سر کلاس و مطلبی هم برای ارائه ندارم. همین که پشت جا استادی قرار می گیرم یکی از بچه ها می گوید که نوبت کنفرانش است. یک نفس راحتی می کشم. کنفرانس شروع می شود. بحث درباب طلاق است. بعد از مدت ها دوباره خودم را در جایگاه کسی که جدا شده می بینم. همین جور کنفرانس ادامه پیدا می کند تا بحث می رسد به طلاق در کشورهای توسعه یافته و بعد آماری که به نظرم اشتباه است. یک گوشه ای مسئله را حفظ می کنم تا بعدا نگاه کنم. روز بعد در حالی که هنوز ساعت 8 است و من از خانه بیرون نرفته ام و هر لحظه نگرانم که آقای مسئول کلاس ها زنگ بزند، ناگهان یادم می افتد که نکته را چک کنم. بالاخره چک می کنم و می روم سر کلاس. همان اول، بحث در باب نکته اشتباه را طرح می کنم . بعد ادامه درس. می بینم شاگردی که جلسه پیش کنفرانس داده می رود توی لک. هر چه زور می زنم که به حرفش بیاورم نمی شود. رسما قهر کرد. بعد که کلاس تمام می شود خواهش می کنم که بماند. جلو که می روم می بینم چشمهایش سرخ سرخ است. بغض کرده و بعد گریه اش سرازیر می شود. خشکم می زند. می پرسم چه شده، همین جور طفره می رود، دست آخر معلوم می شود که شب قبل کنفرانسش تا صبح نخوابیده و کلی زحمت کشیده و حالا خورده توی ذوقش. هر چه توجیه می کنم نمی شود که نمی شود، بالاخره معذرت خواهی می کنم و می روم. سر کلاس بعدی که می خواهم بروم می بینم دم در ایستاده، خوشحال است، می آید جلو معذرت خواهی می کند و می رود.

از بچه ها امتحان میان ترم می گیرم. بعد تصحیح می کنم، بعد برگه ها را داخل پاکت نامه می گذارم و برمی گردانم به بچه ها، بچه ها خوشحال می شوند، من هم احساس می کنم که خیلی خلاقم.