۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

فاصله یه حرف سادس



فاصله یه حرف سادس ... بعد از مدت‌ها بالاخره صدایی از بیرون به گوش می‌رسد ... بعد از مدت‌ها دیگر از مرگ بر و درود بر خبری نیست ... ساعت نزدیک 12 است یک نفر در طبقه پایینی دارد گوش می‌دهد: فاصله یه حرف سادس ...

تعطیلات؛ کسی خانه نیست ... تنهای تنها ... بعد از مدت‌ها با وودی زندگی مجردی را تجربه می‌کنم. هیچ چیز مثل قبل نیست. فقط تخم‌مرغ‌ها،‌ ظرف‌های کثیف تلمبار شده و فیلم دیدنمان به قبل می‌رود ... و البته شلم، بازی ملی دانشجویان ایران.

ساعت 5/2 شب است ... بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بالاخره از خانه می‌زنم بیرون ... سیگارم تمام شده، حوصله‌ام سررفته،‌ کرخت،‌بی‌حال. می‌زنم بیرون. جوی‌های یوسف‌آباد می‌غرند. پرنده پر نمی‌زند. نسیم خنکی می‌زند توی صورتم،‌ حتی کلاغ‌ها هم نیستند. راست می‌آیم پایین. به خیال خودم بالاخره یک ماشینی پیدا می‌شود. شهر خالی خالی است. قدم‌زنان و جفتک‌اندازان می‌روم تا فاطمی. خیابان روشن روشن است. از آدم‌ها خبری نیست، نه از پلیس و نه از ماشین‌ها. ناگهان حس می‌کنم آزادم. بعد از مدت‌ها احساس می‌کنم در شهری که همه چیز را در خود می‌بلعد می‌توان برای لحظاتی احساس آزادی کرد. با خیال راحت از کنار کیوسک پلیس میدان فاطمی می‌گذرم ... افسر پلیس خواب خواب است ... انگار اصلا فراموش کرده‌ام که سیگار ندارم.

کتاب درسی بچه‌ها را مرور می‌کنم برای درس فردا. در آغاز فصل پنجم در یک کادر این عنوان آمده که "انتظار می‌رود در پایان فصل دانش‌آموز بتواند: ... 8- شرکت در انتخابات را مهم‌ترین نقش مردم در نظام سیاسی بداند"،‌ توانستن این که چیزی را به عنوان مهم‌ترین چیز فرض کنی بیشتر مرا به یاد ماشین شستشوی مغزی می‌اندازد تا آموزش دانش اجتماعی ... همه این‌ها در حالی است که شرکت در انتخابات پایین‌ترین سطح مشارکت سیاسی است که اغلب از آن به عنوان مشارکت صوری یاد می‌شود.
پی‌نوشت: این پست در تعطیلات بهمن‌ ماه نوشته شده و ربطی به حال و هوای این روزهای اهالی خانه یوسف‌‌آباد ندارد.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

دوپاره شدن؛‌ زیستن در ترس از ترس‌های خود

ننوشتن،‌ مدتهاست نوشتن‌ها به نفس‌های واپسین تبدیل شده‌اند. انگار هر از چندگاهی سر از گور برمی‌آوریم،‌ نفسی می‌کشیم و باز دوباره می‌خوابیم. همان یک نفس بسمان است برای روزها و گاه هفته‌ها.

چند روز دیگر روز واقعه است. هر روز خبرهای تازه‌ای می‌رسد. همه راه‌ها به دره درکه ختم می‌شود. خط یک طرفه‌ای است که اگرچه تنی از رفتگان بازمی‌گردند،‌ ماندنی بسیار دارد. ترس،‌ اضطراب، خیال و نظریه . آسمان وریسمان را به هم می‌بافم تا به این نتیجه برسم که نرفتن عقلانی‌تر است. ولی هنوز فاصله‌ای هست بین عقل و دل. هنوز این پاسکال لعنتی فریاد می‌زند که دل قوانینی دارد که عقل از آن چیزی نمی‌فهمد. نمی‌دانم تاآخرین لحظه چه خواهد شد. تلویزیون صدایی پخش می‌کند:"این صدای ملت ایران است،‌ صدای انقلاب".
دانشگاه تقریبا دو هفته‌ای است که تعطیل است. راحت. بعد از یک هفته میروم برگه‌های بچه‌ها را بگیرم. در انتهای یکی از برگه‌ها دانشجو شعر نوشته است. استاد حرف دل ما این روزها این است:" دورها آوایی است که مرا می‌خواند" الی آخر. برگه‌های امتحانی سرشار از پرت و پلاهایی هستند که تلاش جانکاه دانشجو برای نوشتن و ننوشتن هم‌زمان را نشان می‌دهد. تا 8 صفحه مطلب نوشتن و یک کلمه حرف حساب ننوشتن کاری است که فقط در برگه امتحانی ممکن می‌شود.

علی‌رغم تعطیلی دانشگاه، مدرسه هنوز هست. در جلسه دوم بچه‌ها مقاله‌هایشان را درباره مدرنیته می‌آورند. 90درصد برگه‌ها COPY-PASTE شده‌اند. بچه‌ها خیلی زودتر از رسیدن به دانشگاه با این تکینک آشنا شده‌اند. در این برگه ها از دیالکتیک هگل و ارتباط مدرنیته با دوره‌های تاریخی پیشین تا مدرنیته ناتمام هابرماس همه جور مطلبی پیدا می‌شود. کلی مقاله هم دستمان رسیده در باب پست مدرنیسم. می‌ماند 4 برگه که معلوم می‌شود یکی دیگر از آن‌ها هم کپی است. از این سه برگه باقی مانده یکی صحبت از تقابل دین و مدرنیته می‌کندو ضرورت طرد مدرنیته،‌ دیگری خواستار هم‌زیستی مسالمت‌آمیز این دو با خروج دین از حکومت است و سومی طرفدار برخورد موضعی با مدرنیته. مسئله دین و مدرنیته مهم‌ترین مسئله‌ای است که در برخورد با مفهوم مدرنیته برای دانش‌آموز سال اول دبیرستان پیش می‌آید.

روزها می‌گذرند. نیمه شب با توتالیتاریسم می‌خوابم،‌ روزها صبحانه تخم‌مرغ می‌خورم،‌ عصرها می‌روم جلسه،‌ شب‌ها خیابان‌گردی می‌کنم و دوباره توتالیتاریسم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

مردن در وقت اضافه

که می‌روی تو و رنگ پریده می‌آید ...
لوسالومه به همراه برادر و مادرش چند روزی است که به آن سوی میله‌ها رفته. سرگشتگی،‌ اضطراب،‌ عصبانیت، ترس، بی‌تفاوتی،‌ فراموشی،‌ به خاطر آوردن،‌ پذیرفتن و هم‌دردی حس‌های خانه یوسف‌آباد را در روزهای اخیر توضیح می‌دهند. وقتی کسی به آن سوی میله‌ها می‌رود کسی که نه آن‌قدر نزدیک است که اندوه فراوانت آورد و درگیر امورش شوی و نه آن‌قدر دور که فراموشش کنی وضعیت پرنوسانی شکل می‌گیرد. کاری از دستت بر‌نمی‌آید،‌ خبرهای ضد و نقیض می‌آیند و می‌روند و تو نمی‌دانی کدامشان درست‌اند و کدامشان بی‌ربط. نگرانی همیشه جایی کمین کرده و در اولین فرصت رخ می‌نماید. هر چیزی ممکن است و بعضی ممکن‌ها ویرانت می‌کنند تا آنجا که حتی آنقدر نمی‌توانی فکر کنی که چیزی بنویسی.
بطالت ... بطالت را مدت‌ها پیش وودی به عنوان یک فلسفه زندگی تئوریزه کرد. صبح‌ها بیدار می‌شدیم کارتون آبی را می‌دیدیم. بعد می ‌نشستم پای سریال قصه‌های جزیره،‌ بعد می‌نشستم جلوی تلویزیون خاموش و ساعت‌ها می‌گذشت به بطالت. هرگز نتوانستم به این فلسفه زندگی عادت کنم، ‌ با این حال به شکل دوره‌ای می‌آید و می‌رود. گاه به عنوان پیامد وضعیت اضطراری فعلی و گاه به عنوان تجربه‌ای خوشایند برای فرار از اشتغال به چیزهایی که دوستشان نداری. بطالت همیشه هست؛ در مرز پوچی و روزمره‌گی زندگی می‌کند. گاه خفتت می‌کند و ساعت‌ها می‌چسباندت به تخت آن‌قدر که نمی‌توانی از جایت بلند باشی و گاه آرام می‌شود و همین‌جور پای مانیتور می‌نشاندت. راه فراری نداری باید یاد بگیری از بطالت هم لذت ببری.
تحولات تازه‌ای در چیدمان خانه یوسف‌آباد اتفاق افتاده. لودویگ به اتاق جک منتقل شد و جک هم‌اکنون هم‌اتاقی تازه من است. این مفهوم،‌ مفهوم جدیدی است که تازه در چند ماه اخیر تجربه کرده‌ام. رفتن لودویگ و آمدن جک کمی مضطربم کرده بود. فکر هم‌اتاقی جدید به معنای وضعیت جدید و تلاش‌های مجدد برای انطباق بود، اما کمتر از چیزی که فکر می‌کردم دشواری داشت. جک آرام‌تر است،‌ حضورش را کم‌تر حس می‌کنی. گاهی وقت‌ها فقط از صدای صفحه کلید لپ‌تاپی که از گوشه‌ای در دوردست به گوش می‌رسد متوجه حضور جک می‌شوی. پررنگ‌ترین جایی که جک را می‌توانی ببینی طبقه سوم کمد اشتراکی ماست. جایی که وسایل جک کوت شده‌اند روی هم و بی‌نظمی فریاد می‌زند.
بیشتر از این حوصله نوشتن ندارم ...

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

مردی که می خندد؛ یا چگونه به عقده های روانی خود عشق بورزیم

صبح وودی زودتر از من راه می افتد. قبل از رفتن بیدارم می کند. من هم که اصلا نمی دانم در کجای دنیا به سر می برم، یک نگاهی به پنجره می اندازم و با توجه به شدت نور فکرمی کنم هنوز وقت دارم. می خوابم، خوابم نمی برد، بالاخره بعد از نیم ساعتی از رختخواب می پرم بیرون. کلا 200 تومن پول دارم یک سکه 500 ریالی، دو سکه 250 ریالی و البته یک اسکناس صد تومنی. هرجور فکر می کنم برای رسیدن به مقصد 300 تومن دیگه لازم دارم. تنها گزینه ممکن استمیر است. استیمر وسط اتاق دراز کشیده، بیدارش می کنم، و معلوم می شه که اون هم فقط 1200 تومن پول داره. خوب من با 200 تومن مشکلم حل می شه. فقط می مونه زخمی که به خواب استیمر زدم. پول رو از جیب استیم برمی دارم، یک تکه از کیکی رو که از دیشب روی میز مونده می خورم و راه می افتم. یک ربع بعد انتهای امیرآباد منتظر بومر هستم که برسه. همین جور که منتظرم یک هو بی هوا دستم رو می برم طرف دماغم. یک چیز گرمی رو داخل بینی ام حس می کنم و بعد متوجه می شم که انگشتم خونیه. اصلا حوصله خون دماغ وسط خیابون را ندارم. تمام سکه ها و اسکناس ها تموم شده و از بومر خبری نیست.
یک ربع بعد برای اولین بار در عمر مبارکم وارد کلاس 40 نفره یک دبیرستان می شوم. بومر قبل از من رفته بود توی کلاس و احتمالا کلی مزخرفات گفته بود که این یارو استاد دانشگاهه و خیلی خیر سرش آدم مهمیه. با هم وارد کلاس شدیم. اصلا دوست نداشتم با هم وارد کلاس شیم. این پا و اون پا می کردم که بومر زودتر بره که بالاخره رفت. به محض رفتن بومر کلاس به یک باره منفجر شد. کلی بچه ریز و درشت؛ فکر می کردم تو لوکیشن یکی از فیلمای کیارستمی ام و دوربین هم یک جایی مخفی شده، ده دقیقه اول منتظر بودم یکی از یک جایی بگه کات، اما مثل این که قرار بود کل کلاس در یک برداشت گرفته بشه. کلاس اونقدر پر هیاهو بود که اصلا روی صندلی ننشستم، تمام مدت کنار میز اول ایستاده بودم. هنوز هم باورم نمی شه که کلاس واقعی بوده.
وقتی روی تخته نوشتم مدرنیته، بچه ها همه با هم گفتن اووووووه. با نوشتن کلماتی مثل سکولاریسم، فساد، جرم، ناهنجاری، اختلاف نسلی این اوووه دسته جمعی تکرار می شد. هنوز نفهمیدم این کلمات چرا بچه ها را به یک همچین واکنشی وا می داشتند.
مهم ترین سوال بچه ها این بود، آقا شما به کی رای دادین؟
وسط صحبتم یک هو دیدم یک موشکی از گوشه کلاس آروم آروم اومد و رسید به میزی که من بالا سرش بودم. یک هو بچه ها ساکت شدن. من هم خیلی طبیعی رو به نگاه خیره دانش آموزان گفتم:"این کار غیر محترمانه ای نیست". و ناگهان سیل کاغذ گلوله شده و موشک کاغذی بود که از یک سوی کلاس به سوی دیگر کلا س روانه شد. بهت زده فقط نگاه می کردم. بعد وقتی برگشتم که روی تخته چیزی بنویسم کلاس دوباره منفجر شد و این بار موشک ها به سمت تخته پرتاب می شدند. خدایی خودم هم هیجان زده شده بودم. برگشتم و گفتم بچه ها هیچ فکر کردین که چرا توی ایران آزادی به هرج و مرج منتهی می شه؟ یکی از بچه ها خیلی راحت بلند شد و گفت: "آقا این به خاطره اینه که ماها عقده ای هستیم".
دیشب خانه یوسف آباد در اوج بحران بود. نایک اوت شدن اسلاوی جوان و سرنوشت مبهم لوسالومه کاملا خانه را در بهت و اندوه فرو برده بود. شانس آوردیم وسط ماجرا دوست اسلاوی یا به قول خواهر الیزابت ساپورت عاطفی رسید والا معلوم نبود که چه بلایی سرمون بیاد. سرنوشت لوسالومه هنوز در هاله ای از ابهامه. پسرک کرمانشاهی گاه بغض می کنه و گاه می خنده. پسرک کرمانشاهی غمگینه، هرتزوگ هم حال خوشی نداره و طبق معمول موقعیت های بحرانی خبری از لودویگ نیست .
داخلی خانه وودی، بعد از رفتن مهمانها استیمر و هرتزوگ در حال گفت و گو:
- استمیر: هرتزوگ من فکر می کنم تو از عاشق بودن بیشتر از خود رابطه لذت می بری.
- هرتزوگ: یعنی می گی موقعیت عاشق برام مهمه، صرف نظر از این که با کی رابطه دارم؟
- استیمر: آره، دقیقا.
- هرتزوگ: من باهات مخالفم.
- استیمر: آخه تو مثلا می گی دلتنگ می شی. آدم برای این که دلتنگ کسی بشه باید یه یک سالی باهاش رابطه داشته باشه تا این که دلش براش تنگ شه.
- هرتزوگ: اتفاقا بعد از یک سال اونقدر طرف عادی می شه که دلت براش تنگ نمی شه.
- استیمر: نه اتفاقا بعد از این که عادت کنی دلت براش تنگ می شه.
- هرتزوگ: من از دلتنگ شدن هیجان زده می شم.
- استیمر: ببین، همین دیگه به خاطره اینه که می گم تو از عاشق بودن لذت می بری. آخه کی از دلتنگ شدن هیجان زده می شه. آداما وقتی دلتنگ می شن غمگین می شن، اما تو هیجان زده می شی.
- هرتزوگ: خوب وقتی مدت زیادی دلت برای کسی تنگ نشده باشه، اون وقت بعد از مدتها که دلتنگی رو تجربه می کنی هیجان زده می شی دیگه.
- استیمر: البته اینو بگم که آلبرتین خیلی بچه خوبیه.
- هرتزوگ: پس چرا می گی من از عاشق بودن لذت می برم نه از رابطه واقعی.
- استیمر: آلبرتین بچه خوبیه اما تو از عاشق بودن لذت می بری.

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

بهار یوسف آباد

امروز یکی از رفقا جلوی من را گرفته که از وقتی فهمیدم استاد دانشگاه شدی، دیگه یک جور دیگه ای بهت فکر می کنم. انگار می خواست بگه تو هم دیگه جزئی از بدنه ای؛ تو هم یکی از اونایی. همون چیزی که همیشه به نسل بالایی می گفتم: اونا روحشون رو به شیطان فروختن؛ و حالا من متهمم. اولین چیزی که از ذهنم عبور می کند این است: یعنی من این قدر پیر شدم که نوبتم شده که اتهاماتی را که به نسل قبلی می زدم خودم بشنوم. یعنی این قدر زود؛ این قدر بی هوا.
خانه یوسف آباد همواره در حال تحول است. اگر هویت خانه را مستقل از ساکنین آن ندانیم، می شود گفت که این خانه هر روز به شکلی تازه درمی آید. ترکیب های مختلف آدمها هر روز هویت تازه ای به این خانه می بخشند. در این میان فرارهای گاه و بی گاه لودویگ هم هیجان مازادی را بر این تغییرات بار می کند. مدتی است که لودویگ مجددا متواری شده است. همه چیز از شبی شروع شد که لودویگ نه تنها برخلاف عادت معمول تا ساعت 11 شب به خانه بازنگشت بلکه تا ساعت 1 بیرون از خانه ماند. اتفاقی که در چند سال گذشته نمونه اش گزارش نشده است. این آغاز ماجرا بود. شب بعد لودویگ ساعت 12 به همراه یک عروسک بزرگ پلنگ صورتی به خانه آمد. صبح که از خواب پا شدیم، لودویگ رفته بود و پلنگ صورتی در تختش آرام دراز کشیده بود. شب بعد اثری از لودویگ مشاهده نشد. پی گیری های جک نشان داد که لودویگ مجددا به اراک متواری شده است. و این گونه بود که بهار پراگ مجددا در خانه یوسف آباد برقرار شد. سیگارها پشت هم شعله ور می شدند و پنجره ها بی خیال غرغرهای مداوم لودیوگ سرخوشانه تا ابد بسته می ماندند.
مهمانهای تازه از راه می رسند. از ویژگی های خانه یوسف آباد این است که خیلی سریع ساکنین خود را می بلعد. چند ساعتی که بمانی دیگر یکی از اعضای خانه ای. هرقدر هم که تلاش کنی و دست و پا بزنی که تمایزت را حفظ کنی باز خانه مهر خویش را بر تو می زند. مرزها و فاصله گذاری ها از میان می روند و تا به خودت بیایی غرق شده ای در زبان و عادت ها و سرگرمی ها و صداهایی که در آغاز با احتیاط نزدیکشان می شدی.
به قصر فکر می کنم. به قصر کافکا، داستانی ناتمام با کلی بخش حذف شده که به موضوعی می پردازد که انگار اصلا نیست، به قصر ک. قصری که قرار است همه پرسش ها را پاسخ دهد و زندگی بی سر و ته اش را معنایی ببخشد، به قصری که فریدا به میانجی کلام خود را به آن متصل می داند و از این روی حداقل نسبت به پیشخدمت های معمولی احساس خوشبختی بیشتری می کند، به قصری که تصور طرد شدن از آن بارناباس ها را نابود کرده است. نه راوی چیز زیادی از قصر می داند، نه ک.، نه ساکنین دهکده، بالاخره معمای قصر گشوده نمی شود؛ اما در جای جای کتاب اشاره هایی است که حداقل خواننده را مطمئن می کند که قصر هر چیزی می تواند باشد جز آنچه که ما تصور می کنیم. روایت عشق فریدا از زبان ک. ما را از قصد فریدا غافل می کند، تصویر خانواده بارناباس از نگاه ک. ما را از فکر کردن به دلیل طردشدگی خانواده بی نیاز می کند و نگاه خیره ک. به قصر، امکان دست یابی به هر نوع تصوری را تا ابد از ما سلب می کند.



۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

تنهایی در حضور خود/دیگران

دنبال یک تِرک جدید می گردم. یک چیزی که تکراری نباشه. روی یکی از ترک ها کلیک می کنم. کاش یه شاسی مکانیکی بود، یک شاسی مکانیکی که تق صدا می داد و بعد صدای موسیقی می اومد بیرون. اولین جمله اینه "Am I i?". مضطرب می شم. سریع دکمه استاپ رو لمس می کنم و یکی از همون ترک های تکراری رو که بارها گوش دادم دوباره پلی می کنم.

لحظه های تنهایی توی فضایی که اشتراکیه و چند نفر آدم با هم زندگی می کنن، تجربه های دور از دسترسی ان. این لحظه ها کمتر قابل برنامه ریزین و عمدتا به شکل تصادفی پیش می آن. یعنی نشستی و یک هو حس می کنی تنهایی (دقیقا به معنای این که یه فضای شخصی داری که کس دیگه ای موقتا در اون حضور نداره). این لحظه ها گاه اضطراب آورن و گاه خوشایند. بعضی وقتا دربه در یه همچین لحظه هایی هستی. آرزو می کنی کاش بچه ها نباشن، کسی نباشه و تو بتونی برای چند لحظه این فضای خصوصی رو تجربه کنی و گاه حضور دیگری صرفا به واسطه از بین رفتن فرصت تنهایی عذاب آور می شه. یکی از جالب ترین موقعیت هایی که این حس رو تجربه می کنی وقتیه که علی رغم حضور دیگری در فضای خونه، تجربه اش می کنی. بعضی از آدم ها این فرصت را ایجاد می کنن که علی رغم حضورشون تنهایی رو تجربه کنی و بعضی آدم ها اینقدر همه جا حاضرن که عملا فرصت چنین تجربه ای را از بین می برن. جک آدمیه از دسته اول. خیلی وقتها علی رغم حضورش توی خونه می تونی تنها باشی و لودویگ آدمی از دسته دوم. همه جا حاضره، حتی وقتی نیست هم حضورش رو در همه جای خونه حس می کنی.

یک روز عصر که لودویگ خونه نبود، در حالی که روی مبل دراز کشیده بودم حس کردم کسی نیست. اصلا یادم نبود که جک هست یا رفته. انگار جک هم به درون فضای شخصی خودش درغلتیده بود. انگار اون هم فراموش کرده که کسی خونه اس. خیلی آروم با لهجه کرمانشاهی غلیظ از ته خونه این عبارات به گوش می رسیدند "take my hand"، "Dance with me"، "love in you ..." و نهایتا " زندگی بهتر از این نمی شه". ناخودآگاه در همون حالت تنهایی بدون این که احساس کنم تنهاییم مخدوش شده، با شعرها و ریتم جک همراه می شوم. کاش ترک آخر را نگذاشته بودی، جک.

I know what you mean about wishing somebody wasn't there, though. It's just usually it's myself that I wish I could get away from. Seriously, think about this. I have never been anywhere that I haven't been. I've never had a kiss when I wasn't one of the kissers. Y'know, I've never, um, gone to the movies, when I wasn't there in the audience. I've never been out bowling, if I wasn't there, y'know making some stupid joke. I think that's why so many people hate themselves. Seriously, it's just they are sick to death of being around themselves.(1)

آخرین ایده جک: بچه ها بیاید یه قانونی بذاریم تا با لباس رسمی(کت و شلوار) غذا بخوریم.

پی نوشت: بخشی از دیالوگ های فیلم befor sunrise

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

ام.دی - کلروزدیازپوکساید ۵


کلروزدیازبوکساید 5 را هم که باز می کنی رنگش سبز است. نفس که می کشم بوی خون می دهد. بوی خون لوسالومه. گربه ها را یادم می آید توی حیاط بیمارستان که به هوای غذا، خون لوسالومه را که ریخته بود روی کیسه ای که عکس آیت اله توش بود، می لیسیدند. یاد خون هایی می افتم که جلوی بیمارستان ریخته بود روی آسفالت. چکیده بود از شکاف سری، سری که له شده بود زیر باتوم. قبلم تاپ تاپ می زند. یاد آلبرتین می افتم. آلبرتین که وقتی می دوید وسط آن همه هیاهو نگاهم می جوریدش تا برسم به دستش.

همین جور کلورودیازبوکساید 5 توی دستم است. رنگش سبز است، لعنتی. یادم می آید، صدای پا می آید، خشم و نفرت در میان جمعیت شعله می کشد. ترس می آید و می رود، قلبم می زند، تند تند سیگار می کشم، از هر طرف مردم دسته دسته می رسند، جمع می شوند و بعد دوباره فرار می کنند. یادم می آید، سرهای شکسته سربازان میهن را، شیشه های خرد شده گشت های سابق ارشاد و نیروهای یگان ویژه فعلی را، اینجا خشونت از هر سوی بیداد می کند، می ترسم. می ترسم از این همه خشونت، از این همه نفرت. هنوز کلوردیاز بوکساید 5 سبز لعنتی کف دستم است. از لوسالومه خبر ندارم. آمبولانس رفت، دست ها و سرهای شکسته رفتند، قبل از خارج شدن از بیمارستان کیسه خونی ای را که عکس آیت اله توش هست، که یک بیسکویت ساقه طلایی هم توش هست، همان کیسه ای را که گربه ها لیسیدند می اندازیم توی سطل. هنوز به این فکر می کنم که بیسکویت ساقه طلایی را چرا انداختیم؟

بچه ها رفته اند. خانه یوسف آباد بسیار آدم ها را به خود می بیند. بعضی ترسان و لرزان و بعضی گریان و افسرده. برای اولین بار در عمرم یکی را که قلبش خیلی درد می کند، شک قلبی می دهم. دستم را می گذارم روی جناق سینه اش و هی فشار می دهم، دستهایش یخ است، مثل سگ ترسیده ام. چرا هیچ وقت توی اون مدرسه لعنتی هیچی درباره کمک های اولیه یادم ندادند. طفلک افتاده روی تخت و عن قریب که دیگر نفس نکشد، دستش سرد سرد است. هی فشار می دهم، بیشتر فشار می دهم و هی می ترسم. بعد از این که نفس کشیدنش عادی می شود، خسته و افسرده می روم پی کارم. حوصله ندارم، طاقت شنیدن رنج های هیچ کس را ندارم. بالاخره موقع رفتن؛ توی کوچه ای که هیچ کس نیست، حرف می زند. بغضش گرفته، سرم پایین است. ماشین که می رود، گریه ها که می روند، قلب دردمند که می رود، دست های یخ زده که می روند با خیال راحت سیگارم را روشن می کنم و فقط به صدای جوی گوش می دهم.

پی نوشت: عکس از فردریک شهید