۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

زیستن با راننده‌ها

روز جمعه بچه‌های خانه یوسف‌آباد جمع جمع‌اند. لوسالومه،‌ جک،‌ آلبرتین،‌ هرتزوگ،‌ لودویگ و البته فردریک شهید. لوسالومه با خودش فیلمی دارد که فردریک شب قبل کلی در مورد کارگردانش با ما حرف زده. بیهوده نیست که استیمر سال 89 را سال تکرار نام نهاده است. دسته جمعی فیلم را می‌بینیم. این حرکت توده‌ای را بسیار دوست دارم. لودویگ که چندان به حرکت‌های توده‌ای از این دست علاقه‌ای ندارد تمام روز را در اتاقش می‌گذراند، ‌همراه با سریال‌های آمریکایی و قهقهه‌های مستانه‌ای که گاه و بی‌گاه از لای در بیرون می‌زند.


Zoe: You can't make everyone happy?

Poppy: There's no harm in trying that Zoe, is there


در پایان فیلم پاپی مثل این که متوجه می‌شود که این‌کار چندان هم بدون رنج نیست.

چند روزی است که ماشین اداره می‌آید دنبالم. هر ماشین یک راننده دارد و هر راننده یک قصه تازه‌ است. راننده‌ای که بیشتر مسیرش به من می خورد مرد میانسالی است که بعد از چند کورس متوجه می‌شوم 8 سال در جنگ شرکت داشته. سال‌ها فرمانده توپ‌خانه بوده و الان صبح‌ها در بلدیه تهران کار می‌کند و شب‌ها تا صبح مشغول کار در واحد توزیع یکی از روزنامه‌های شهر است. در یکی از چرخ‌زنی‌ها متوجه می‌شوم که نگران دانشگاه دختر جوانش است. در چند جلسه بعد ناگهان یادم می‌افتد که با سابقه‌ای که دارد،‌ مشکلی برای قبولی‌اش در دانشگاه نیست. خوشحال از این کشف بزرگ مطلب را بهش می‌گویم و جواب این است: ما با خدا عهد کردیم و دنبال هیچ امتیازی نیستیم. هر چه اصرار می‌کنم، ‌هر چه سعی می‌کنم دلایل عقلی،‌ فقهی و متافیزیکی و بشری را کنار هم بچینیم به خرجش نمی‌رود که نمی‌رود. من را می‌رساند و می‌رود و هنوز فکر می‌کنم چطور می‌شود راضی‌اش کرد؟

راننده جوان‌تری داریم که ورزشکار است و همواره مرا نصیحت می‌کند که کمتر سیگار بکش،‌کمتر دکتر برو و به اینکه تمام دردهایت با آب‌درمانی درمان می‌شود. در یکی از سفرهای درون‌شهری پی می‌برم که مرد راننده صاحب یکی از اولین کافی‌شاپ‌های تهران در آغاز دهه 70 بوده است. جالب‌تر این که این کافی‌شاپ همان کافه دوطبقه خیابان ترکمنستان است که مدت‌ها پاتوق بچه‌های پشت بود. قصه‌هایی تعریف می‌کند درباب دادگاه رفتن‌های مکرر در دهه 70 برای حذف نام کافی‌شاپ. با دلخوری می‌گوید آن‌قدر جریمه دادم که آخر اومدن و تابلو کافی شاپ را کندن و بردن. تعریف می‌کند از رفت‌ و آمد قایمکی جوانان دلباخته. تعریف می‌کند از مصائبی که برای آموختن چیستی قهوه،‌ اسپرسو، کافه‌گلاسه و نظائر آن در هتل‌های تهران کشیده است. به مقصد می‌رسیم و من به این فکر می‌کنم که دنیا هنوز چقدر کوچک است؟.

پی نوشت: اسم فیلم happy-go-lucky بود.




۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

گربه نره و روباه مکار


داستان از اینجا شروع میشه ،من با یه قرار داد ننگین امتیازات حق انحصاری معافیت از آشپزی رو در خانه پیدا کردم ،در قبال اون وظیفه خرید رو در خانه به عهده گرفتم ،اما غافل از اینکه این قرار آتش کینه و نفرت رو در دل گودزیلا و مگالون بر می انگیزاند ،این دو جانور وحشی که مامن اصلیشان در اقیانوسی دور قرار دارد و به گفته مورخین ،همان گربه نره و روباه مکار در داستان پینوکیو می باشند ؛نصمیم گرفتند انتقام خود را از کاپیتان بگیرند ، پس از ورود من به خانه گودزیلا (هرتزوگ) از دهان خود آتشی سهمگین به سمت من رها کرد ،هرتزوگ :جک تو توی این خونه از همه کمتر کار می کنی ،مگالون که شرایط رو یرای حمله گودزیلا فراهم کرده بود ،تهدید به قطع کمک های غذایی کرد کمک های غذایی که مگالون از قبل اون به ثروت هنگفتی رسیده بود و توانسته بو خودش رو به موشک اندازهای جدیدی مجهز کنه ،
به هر حال من خودم رو نباختم ، اما بهرحال درگیری با این دو موجود اهریمنی کار سختیه و من بعد از فریاد راه مصالحه رو پیش گرفتم و تصمیم به پخت غذا در روزهای آینده کردم.
نکته مهم در خانه یوسف آباد مسئله امنیته و تمالات روانی و جنسی متنوع در خانه یوسف آباده ؛ که دوستان با وسعت نظر تفاوت ها رو پذیرفتن ،البته انتشار عکسی از هرتزوک باعث ایجاد جنجال های خبری در خانه شد. حملات این درندگان ادامه داره.
استیمر چند وقتیه که داره با دمش گردو می شکنه ،حالا به ماند ،که از قدیم می گن تنبل نرو تو سایه ،سایه خودش میایه ،
آقا این فمینا ،چی میگه؟من هر چی می رن توی وبلاگش سر در نمیارم ،بعضی ها می گن اگه می خوای بفهمی چی می گه باهاش دست بده.
دارم وارد عرصه کاری می شم ، خدا رحم کنه.
گودزیلا مدتیه که تنبل شده ،قبلا هم بود ولی الان بیشتر شده ،هر صبح زنگ گوشی به صدا در میاد :استاد کلاس نمیاین و استاد با صدای خواب آلود که لحن جدی پیدا کرده می گه من الان توی یه جلسه مهم هستم ولی سعی می کنم خودم رو برسونم ،و من که هر صبح در با این صحنه مواجه می شم با خودم فکر می کنم که چرا ما جز 8 کشور صنعتی نیستیم ،یا اینکه چرا مهاجرت ؟یا اینکه چرا من تا حالا جای بیل گیتس رو نگرفتم؟
چرا من همیشه احساس کمبود خواب و خستگی می کنم ؟
ساعت 3 شبه آقای دکتر بازی رو تموم کن بگیر بخواب ،استاد!!!

نه جک بیدار می شم ، بذار اینکارو تموم کنم !!!


۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

فراموشی


تعطیلات کم‌کم تمام می‌شود و ما با صبر و عقل جان می‌کنیم تا با زندگی روزمره کنار بیاییم. لودویگ زودتر از جک برمی گردد، جک هم کمی بعدتر و من طبق معمولِ همیشه شاهد همه رفتن‌ها و آمدن‌ها هستم، بدرقه‌کننده روندگان و در آغوش‌گیرنده آمدگان.


توی کلاس مدرسه بحث در باب تمایز دیکتاتوری و دموکراسی است. همه زورم را می زنم که نشان دهم در همه این سال‌ها به سمت دموکراسی حرکت کردیم. اما انگار همه این سال‌ها، همه این صدسال برای بچه ها قصه‌ایه که توی یه سرزمین دیگه اتفاق افتاده. نهایتا وقتی از بچه ها می پرسم که یک دیکتاتوری مثال بزنید، پاسخ این است:

- آقا ما یکی شو سراغ داریم که فقط سه خط اسمشه.

بی درنگ خنده‌ام می گیرد. کلاس آنقدر شلوغ هست که بقیه اصلا نفهمند چه اتفاقی افتاده. فقط من می‌خندم و او. دلم می‌خواهد در همین لحظه کلاس را برای همیشه ترک کنم.


کلاس این هفته دانشگاه در باب فرهنگ و هویت است. دانشجویان برعکس بچه‌های مدرسه نه شلوغ می‌کنند، نه حرف می‌زنند و نه حتی سرکلاس کتاب می‌خوانند. بعضی‌ها که مشتاق‌ترند زل می زنند به چشم های تو و همین جور نگاه می‌کنند، آن هایی هم که حوصله ندارند کز می‌کنند در خودشان. ناگهان می‌بینم یکی از بچه‌ها آن ته‌ها چیزی می‌خواند، یک هو می آیم سر ذوق. به خودم که می‌آیم می‌بینم چند دقیقه‌ای است بحث کلاس را ول کرده‌ام و داریم با دانشجویی که دزدکی مشغول کتاب خواندن است گپ می زنیم در باب کتاب. اصلا انگار فراموش کرده‌ام که این ور میز نشسته‌ام. دلم می‌خواهد به جای گوش دادن به مزخرفات استاد، در مورد چیزی که دلم می‌خواهد حرف بزنم. بچه ها بدجور نگاه می‌کنند، از صحبت‌های ما چیزی سردرنمی‌آورند و بعد بحث ادامه پیدا می کند. دانشجو ناتوردشت می‌خواند و استاد هنوز از بعد از سال‌ها دوست دارد هولدن باشد و فرار کند به یک جای دور.


از دانشجوها می پرسم یک گروه ضدفرهنگ نام ببرید؟

در کمتر از چند میلی‌ثانیه یکی از بچه‌ها مثل برق جواب می‌دهد: شیطان‌پرستان.

از همان بچه‌ها می‌پرسم هویت‌های اجتماعی خودتون را بیان کنید؟

چند دقیقه می‌گذرد و فقط سکوت.

در دلم به تلویزیون لعنت می‌فرستم.


با جک نشسته‌ایم توی بالکن خانه یوسف‌آباد و مثل زندانی‌های محکوم به اعدام، افسردگی غرغره می‌کنیم. سیگارمان که تمام می‌شود می‌آییم بیرون. لودویگ با یه موشمبا ظاهر می‌شود. داخل بسته یک ماشین چوبی است. ماشینش را درمی‌آورد و غان‌غان کنان تمام خانه را درمی نوردد. با ماشینش پرواز می‌کند و گم می‌شود پشت ابرها.


تهران- طهران فیلمی است در مورد Tehran در دو اپیزود. اپیزود اول به نسل‌های کهنسال و میانسال می‌پردازد و اپیزود دوم به نسل جوان. علی‌رغم فضای بسیار شاد اولی و فضای سیاه دومی در هر سه نسل چیز مشترکی وجود دارد؛ هم‌آغوشی با تهران مستلزم فراموشی است. فراموشی فراموش‌شدگی،‌ فراموشی خانه‌خرابی و فراموشی به رسمیت شناخته نشدن.

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

همه معشوقه های من (1)


ماشینی که هرتزوگ و دوستش در آن سوارند ساعت 12 شب روز یک شنبه تهران را به یک مقصد نامعلوم ترک می کند. ساعت 6 صبح فردا ماشین در یکی از نقاط شمالی کشور متوقف می شود. ساعت 6 عصر روز دوشنبه حرکت به سمت شرق ادامه پیدا می کند. بعد از چندین بار گم شدن بالاخره به ساری می رسد و حول و حوش ساعت 9 شب در ورودی شهر نکا دوست هرتزوگ به جای ادامه مسیر در جهت شرق وارد شهر می شود. مقصد؛ گورستان آبلو.

من حرفی نمی زنم. فقط چندباری از ماشین پیاده می شوم تا از عابرین راه رسیدن به گورستان را جویا شوم. چندبار می گویم گورستان آبلو و چند بار می شنوم مزار آبلو. در تفاوت گورستان و مزار گیر کرده ام که می بینم رسیده ایم به در گورستان. تاریک تاریک. گورستان در حاشیه یک جاده متروکه واقع شده است. درب گورستان باز است. دوستم چاقویی را به دستم می دهد و بی هیچ حرفی وارد گورستان می شود. یادم نیست داخل ماشین یا در قبرستان بود که از هویت مرحوم سوال کردم. فقط یادم هست که جواب این بود: " یک دوست".

دوست هرتزوگ در حال جستجوی محل قبر است و در آن تاریکی و غربت غریب هرتزوگ دوربین در دست در پی یافتن مناظر عجیب است. 15 دقیقه بعد هرتزوگ به دوستش نزدیک می شود.

- قبر کدومه؟
- اینه
- این که اسمش ... ه.
- آره، دختر بود.
هرتزوگ می نشیند که فاتحه بخواند.
- دوست دخترم بود، خودکشی کرد.

هرتزوگ بلند می شود و بر سر قبرمی ایستد. تازه متوجه می شود که در کنار قبر ... دو قبر دیگر با همان فامیلی قرار گرفته اند.

- اینا با هم نسبتی دارند؟
- آره. برادراشن. یکی شون 4 سال بعد توی تصادف کشته شد. یکی شون 7 سال بعد خودکشی کرد.

هرتزوگ و دوستش در آن قبرستان متروک دنبال ظرفی برای آوردن آب هستند. بالاخره یک بطری پیدا می شود و دوست هرتزوگ با تاثر و علاقه ای عجیب قبر ... را می شورد. لحظاتی بعد هرتزوگ و دوستش قبرستان آبلو را به سمت شرق ترک می کنند.
بعد از این ماجرا هر بار که آفتاب غروب می کند به یاد ... و دوستم می افتم. به جای تاریخ وفات روی قبر ... نوشته بود:" غروب غم انگیز".

این مسافرت نزدیک به 3000 کیلومتر بعد ادامه پیدا کرد و ماجراهای بسیاری در آن اتفاق افتاد. شاید در پست های بعدی بخشی از این ماجراها آشکار شود.

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

ناپلئون


پیرزن مهربان از دنیا رفت


ناپلئون ،مردی که می خواست بر خلاف جریان آب شنا کند


همیشه هالیوود ،تصویر اغراق شده از رویای آمریکایی را ،تحویل مخاطب می دهد


دیروز مردی از کتابم بیرون پرید ،یک مرد میانسال فرانسوی ، به من گفت ،تنها یک چیز در زندگی مهمه اونم لبخند توئه ،اجازه نده کسی اون رو از تو بگیره


از خانه دورم .به خانه نزدیک

دیروز یه راز رو فهمیدم

اینکه سرور همه فضیلت ها چیه ؟

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

نوروز


خیلی زمان زیادی برای لمس سال جدید نمونده ،در واقع همه ما تجربه های عجیبی در این سالی که گذشت داشتیم ،تجربه های شیرین و تلخ ،ولی بهار دوباره اومد ،و بهار دوباره خواهد آمد ،دوستانی بدست آوردیم و دوستانی از دست دادیم ،اما بهار باز خواهد آمدحتی بی حضور ما ،

شاید قلب های ما از دلهره شروع سال ،در درون سینه ها آرام نگیره ؛شاید گاهی اوقات این اشک و غم باشه که به جای لبخند ،روی لبامون بنشینه ،اما تنها می شه به این تکرار دل سپرد ،

جهانی که در اون سکنی گزیدیم ،و می دونیم ابدی نیست ،دنیایی که باید رختمون رو ببندیم ،

زندگی سکنی گزیدن برای مدتی کوتاه است،سکنی گزیدن به قصد ادامه سفر ،


پس از این تکرار لذت ببریم ،

نوروز نماد شدن .


سال جدید رو پیشاپیش به دوستان تبریک عرض می کنم .