Poppy: There's no harm in trying that Zoe, is there
در پایان فیلم پاپی مثل این که متوجه میشود که اینکار چندان هم بدون رنج نیست.
چند روزی است که ماشین اداره میآید دنبالم. هر ماشین یک راننده دارد و هر راننده یک قصه تازه است. رانندهای که بیشتر مسیرش به من می خورد مرد میانسالی است که بعد از چند کورس متوجه میشوم 8 سال در جنگ شرکت داشته. سالها فرمانده توپخانه بوده و الان صبحها در بلدیه تهران کار میکند و شبها تا صبح مشغول کار در واحد توزیع یکی از روزنامههای شهر است. در یکی از چرخزنیها متوجه میشوم که نگران دانشگاه دختر جوانش است. در چند جلسه بعد ناگهان یادم میافتد که با سابقهای که دارد، مشکلی برای قبولیاش در دانشگاه نیست. خوشحال از این کشف بزرگ مطلب را بهش میگویم و جواب این است: ما با خدا عهد کردیم و دنبال هیچ امتیازی نیستیم. هر چه اصرار میکنم، هر چه سعی میکنم دلایل عقلی، فقهی و متافیزیکی و بشری را کنار هم بچینیم به خرجش نمیرود که نمیرود. من را میرساند و میرود و هنوز فکر میکنم چطور میشود راضیاش کرد؟


